بایگانی ماهیانه: سپتامبر 2019

پاره وقت

پاره وقت
——
همین‌طور که فکر می‌کردم ایرانی‌ها دارند برای یک جنگ داخلی یارکشی می‌کنند به همسرم گفتم راستی میوه برای امروزت چه بگذارم؟
موقع ناهار در دلم به کسی که توی گوش رقیب خوابانده بود آفرین گفتم زود اما فکری شدم مشتریِ در حال عوض شدن را چطور می‌شود قانع کرد؟
غروب با این فکر که ایرانی لولایی ست که در تندباد ول شده به آرامش رسیدم؛ آرامش یک استعاره چند احوال‌پرسی یا چند چرخش پول 
است؟
شب در خواب دیدم ریش‌های بلند جای سرسره‌ی دست را نگه می‌دارند. بیدار که شدم به‌ خودم مشکوک بودم.

بالاخره

فرض دوم درباره یک تصویر خیالی از آینده جامعه ایرانی خارج از کشور:
—–
سال دوهزار و شصت و هشت است.
«امروز اولین روزی بود که احساس کردم اینجا خانه‌ است».
جمعیتِ انبوهی از ایرانیان تورنتو در فرودگاه شهر جمع شده بودند. فرودگاه پر شده بود از پلاکاردهای تشکر از هر دو دولت ایران و کانادا. چند ماه پیش دو دولت توافقنامه‌ای برای حمل یک مقبره‌ی دینی از ایران امضا کرده بودند. اولین اجرای موفق وعده انتخاباتی دولت جدید ایران که توفیق او را در کسب آرای ایرانیان خارج از کشور به همراه آورده بود. سفر بین قاره‌ای امامزاده‌ با کسب حمایت اسپانسرهای متعدد از بین کسبه ایرانی در کانادا و تحت تولیت جامعه‌ی فروشندگان املاک و با بیمه‌ی معتبرترین بانک کانادا تحقق یافت.
جامعه‌ی ایرانی سر از پا نمی‌شناخت. اشک‌های شوق و دست‌های نیاز. زمین‌هایی در یکی از مزارع شمال تورنتو برای دفن امامزاده‌ی تازه‌وارد از طرف دولت کانادا اهدا شده بود.
«تا امروز از مرگ می‌ترسیدم. می‌ترسیدم جسدم زیر خاک تنها باشد».
آن‌روز واژه‌یی که بیش از هر واژه در دهان جامعه می‌چرخید یکی بود: «بالاخره».

تاریخ‌ِ خواندن

هر خراش و ریختگی بر‌ روی جلد یک‌‌‌ کتاب خطی اثری از حمل شدن آن در طول تاریخ حیاتش دارد. هر کتاب یک حرکت در زمان بود که به‌میانجی دست به انتقال به ذهن می‌انجامید؛ خراش یک تلاش موفق یا ناموفق در این پروسه‌ی نامطمئن و در بسیاری موارد محرمانه‌ یا خطرناک انتقال بود؛ پروسه‌یی که امروز با اطمینان نامش را خواندن گذاشته‌ایم

دستگاه

وقتی که دیدم پاکتی برای بسته‌بندی آشغال‌ها نیست و دستگاه خودکار فضولات را بدون بسته‌بندی به جلو پرت می‌کند از خودم عصبانی شدم، جایی برای اعتراف نبود اما برای شلاق زدن به ذهنم نیازی به جا نبود. مشکل اما به همین جا ختم نمی‌شد. اشغال‌های عریان شوت هم که می‌شدند شتلق به دیواری در زیرزمین می‌خوردند و از هم‌گشوده پایین می‌افتادند. حالا پایین باید مدفونشان می‌کرد. دلیلش ساده اما مایوس کننده بود: اساسا حفره‌ای برای عبور آشغال روی این دیوار یا هر دیوار دیگری در زیرزمین تعبیه نشده بود. برخلاف انتظارم اما، این اشتباه معمار نه فقط مرا از عذاب اینکه بسته برای دستگاه شوتینگ نگذاشته‌ام نجات نداد که شرم و عصبانیتم هر لحظه از خودم بیشتر شد.
آیا این دستگاه پرتاب افقی با ان همه تشکیلات اساسا انجا بود که نشانم دهد گرچه کاری از پیش نمی‌برد تاثیری بر من می‌گذارد؟ مثل ‌روزها که گرچه زندگی‌ام را پیش نمی‌برد، ترش‌ترم می‌کند.

جای نگرانی

صدای باز شدن در‌‌ گاراژ را که شنیدم از اتاق خواب از طریق پله‌های مارپیچ خودم را به دم در رساندم. در گاراژ رو به خیابان باز شده بود. کسی انجا نبود. توقعم هم همین بود؛ که هراسش از واقعیتش تندتر باشد. به خانه برگشتم فریادزنان. زنم با کوله‌باری از لباس‌ها امد. برای جست‌و‌جو در هر اتاق باید لباسم را عوض می‌کردم. باید تمام خانه را با همه لباس‌هایی که در زندگی زناشویی پوشیده بودم می‌گشتم و در این راه از کل زور و استعداد همسرم استفاده می‌کردم. کسی نبود.
– شاید برای دزدی نیامده بود.
– یعنی خریدار بود؟
– ما که خانه را برای فروش نگذاشته‌ایم.
– لابد خوشش هم نیامده.
– فعلا جای نگرانی نیست