بایگانی دسته: تزها و نوشته های بلند

دربارهٔ ادامهٔ جعلیِ دایی‌جان ناپلئون

دربارهٔ ادامهٔ جعلیِ دایی‌جان ناپلئون

بررسی ردپاهای دیجیتال نشان می‌دهد که قدیمی‌ترین انتشار رمان «مورّخه» منتسب به ایرج پزشکزاد در سایت کتابناک صورت گرفته است. فایل رمان با عنوان «مورّخه (ادامهٔ دایی‌جان ناپلئون)» در تاریخ ۳۰ مهر ۱۴۰۱ / ۲۲ اکتبر ۲۰۲۲ توسط کاربری با نام alebeashna بارگذاری شده است. بررسی فعالیت کاربر نشان می‌دهد که او تنها همین یک اثر را در کتابناک آپلود کرده و فعالیت دیگری از جنس آپلود نداشته است. این ویژگی، همراه با ماهیت خاص اثر، نشان می‌دهد که انتشار ممکن است کنشِ هدفمندِ یک فرد باشد، نه فعالیتِ مستمرِ یک ناشر یا بارگذارِ معمولی. نسخهٔ دیجیتال اسم یا آرمِ ناشری را بر روی خود ندارد و از نظر طرح جلد، صفحه‌بندی و حروف‌چینی، تلاشِ مختصر اما نه‌چندان موفقی شده است که شبیه نسخهٔ بنگاه مطبوعاتی صفیعلیشاه (چاپ ۱۳۵۲) باشد.
پس از انتشارِ اولیه در کتابناک، متن در سایت‌های دیگر بازنشر شده است.
در کاراکتاب، نسخه‌ای با همان عنوان در ۹ ژوئن ۲۰۲۴ منتشر شده. گردانندهٔ سایت در یادداشتِ همراه، اما در اصالتِ اثر تردید آورده و نوشته که به‌نظر می‌رسد این اثر «ادامه‌ای غیررسمی بر دایی‌جان ناپلئون» است و از نظر سبک و زبان با اثر اصلی تفاوت دارد. فروشگاه‌هایی مانند یاس‌شاپ نیز نسخه‌ای با همین عنوان عرضه کردند، بدون ذکرِ ناشر یا مشخصاتِ چاپیِ معتبر.
در فهرستِ رسمیِ آثارِ ایرج پزشکزاد اثری با عنوان «مورّخه» ثبت نشده است. این غیبت، همراه با نبودِ اطلاعاتِ انتشاراتی، عدمِ دستیابی به نسخهٔ فیزیکی که مدعی است در سال ۱۳۶۰ منتشر شده، عدمِ اشارهٔ پزشکزاد به این اثر که مدعی است سال ۱۳۴۹ نگارشش تمام شده بوده و البته برخی تفاوت‌های زبانی و عدمِ بسطِ جدیِ شخصیت‌های داستانی، نشان می‌دهد که اثر از دیدگاهِ کتاب‌شناختی و حقوقی جزو آثارِ اصیلِ پزشکزاد نیست. (البته برای زدودنِ آخرین شبهات از طریق شهلا پزشکزاد با بهمن پزشکزاد نیز در تماس شده‌ام و منتظرِ پاسخِ فرزندِ پزشکزاد هستم.)
گرچه اسمِ کتاب «مورّخه» است، اما به‌نظر از همان عنوانِ کتاب یک اشتباهِ تایپی وجود دارد و باید اسمِ درستش «مؤخره» می‌بوده است. یکی از تضادهای اولیهٔ متن در همان تنها پاراگرافِ اولیه‌ای‌ست که در سرآغازِ کتاب از زبانِ پزشکزاد نوشته شده که در آن گفته است برای احتراز از پایانِ تلخ، فصلِ دیگری به نامِ «مورّخه» نگاشته است که ذکری از قهرمانانِ داستان یاد شده است. بعد سالیانی گذشته و فکر کرده شایسته است که جلدِ دومی نیز تحریر می‌کرده و از این‌رو اسمِ این جلد را «مورّخه(!)» گذاشته است. پزشکزادِ خیالی این یادداشت را اسفندِ ۱۳۵۹ تاریخ زده است. این درحالی‌ست که در پایانِ خودِ این اثر، نویسنده تاریخ را ۱۳ مرداد ۱۳۴۹ امضا کرده است (تاریخی که درست همان سالِ پایانِ نگارشِ دایی‌جان ناپلئون است و البته این‌که ۱۳ مرداد است، با یادآوری این‌که در خودِ رمان دایی‌جان ناپلئون، سیزده مرداد روزِ عشقِ راوی به لیلی است، معنایی عمیق‌تر می‌یابد. در این صورت، این تاریخ اشاره‌ای ادبی و عاشقانه به لحظهٔ بنیادینِ روایتِ نخست است — گویی نویسندهٔ جعلیِ ما خواسته در پایان، دایرهٔ داستان را به نقطهٔ آغازینِ عشق برگرداند).
در «مؤخره»، چند جملهٔ پایانیِ فصلِ آخرِ دایی‌جان ناپلئون و بعد سه‌چهار صفحهٔ مؤخره‌ای که پزشکزاد در آن‌جا نوشته بود بسط داده می‌شود. راوی به‌واسطهٔ اسدالله‌میرزا برای ادامهٔ تحصیل راهیِ بیروت می‌شود، سپس به پاریس می‌رود و پس از بازگشت به ایران در وزارتِ امورِ خارجه مشغولِ کار می‌شود. این مسیر هم با مؤخرهٔ کوتاهِ چندصفحه‌ای که در پایانِ خودِ دایی‌جان ناپلئون است هم‌خوانی دارد و هم بازتاب‌دهندهٔ زندگیِ واقعیِ ایرج پزشکزاد است. چنین انطباقی نشان می‌دهد که نویسندهٔ جاعلِ ما با جزئیاتِ زندگی، روحیه و مسیرِ فکریِ پزشکزاد تا حدی آشنا بوده است و البته کوششش را کرده که سرنوشتِ افرادی مثلِ مش‌قاسم، آسپیرانِ غیاث‌آبادی و دیگران در رمانش در راستای همان چند خطی باشد که در دایی‌جان ناپلئون آمده بود.
اما این جعل به‌نظرم سراسر بی‌خلاقیت هم نیست و خواندنی هم دارد. «مؤخره» فراتر از آن‌چه از هر شخصیت می‌دانیم می‌رود و در این فراروی، گاهی با افزودنِ روایت، ابعادِ تازه‌ای می‌سازد. راوی در مقامِ وابستهٔ سفارت با رویدادهای سیاسی و تحولاتِ جهانی روبه‌روست. توصیفِ مناسباتِ وزارت‌خانه، روابطِ ایران و غرب، و حتی حضورِ ساواک در حاشیهٔ روایت، از آگاهی نسبت‌به فضای سیاسیِ دهه‌های ۱۳۳۰ تا ۱۳۵۰ حکایت دارد، هرچند که گاه ابهام‌هایی پرسش‌برانگیز دارد. برای مثال، اگرچه با صراحت از وقایعی مثلِ کودتای عراق حرف می‌زند اما به‌طرزِ عجیبی از مردادِ ۱۳۳۲ بدونِ حرف و حدیث عبور می‌کند.
سرنوشتِ شخصیت‌های آشنای دایی‌جان ناپلئون را بازمی‌گوید که از جمله ماجرای خریدِ دواخانهٔ پدریِ راوی توسطِ پوری از تراژیک‌ترین بخش‌هاست تا راویِ دایی‌جان ناپلئون غیر از محبوب، مال را هم به پوری باخته باشد. گاه نیز پیشینهٔ پنهانِ چهره‌هایی چون اسدالله‌میرزا از نظرِ نسبِ خانوادگی و خاصه طبقهٔ مادری‌اش برملا می‌کند، که نشانه‌ای از تلاشِ نویسنده برای روان‌شناسیِ شخصیت‌های رمان است.
در «مؤخره»، فراتر از عشق که موضوعِ دایی‌جان ناپلئون است، انواعِ رابطه با زن محورِ اصلی است؛ و این‌بار راوی پس از تجربهٔ عشق با لیلی، دوستی را با روح‌انگیز و ازدواج را با پریچهر تجربه می‌کند و در پسِ ناکامی در هر سه، به معنای ژرف‌تری از رابطهٔ انسانی و خودشناسی کشیده می‌شود. در عرصهٔ سیاسی هم در این کتاب، راوی فراتر از درگیری با سیاستی که نظم و نظامِ خانوادهٔ بزرگ‌ترش را به‌هم ریخته، خود شخصاً درگیر و دارِ تغییراتِ سیاسی و نظمِ امنیتیِ مضطرب شده، روانش متاثر می‌شود و جسمش زیرِ نظرِ نیروهای امنیتی قرار می‌گیرد.
در جمع‌بندی باید گفت که بر اساسِ شواهدِ بیرونی و درونی، به‌نظر با قاطعیتِ زیادی می‌توان گفت که مؤخره از نظرِ سند و انتساب، اثرِ ایرج پزشکزاد نیست. بااین‌حال، نثر، شناختِ تاریخی و پیوستگیِ رواییِ اثر، حاکی از قلمِ فردی دلبسته به جهانِ پزشکزاد دارد. گرچه جعلی است، جعلیِ عاشقانه و آگاهانه است — حاصلِ خواننده‌ای که نه‌تنها داستان و شخصیت‌ها، بلکه زندگی و ذهنِ نویسنده را می‌شناسد و با احترام و هم‌دلی آن را ادامه و در مواردی مختصر بسط داده است.
در این‌جا پرسشِ اساسی پدید می‌آید: چرا نویسنده به‌نامِ خود اثر را منتشر نکرده است؟ ممکن است خود را شاگردی از مدرسهٔ طنزِ پزشکزاد دانسته و خواسته باشد اثری در تداومِ آن بنویسد، بی‌آن‌که ادعای مالکیت کند. در این حالت، نامِ پزشکزاد گرچه هنوز جعل، نوعی امضا از سرِ ارادت است؛ شبیه به شاگردی که شعرِ خود را در دفترِ استاد می‌نویسد. شاید هم بتوان گفت دایی‌جان ناپلئون چنان در ناخودآگاهِ جمعیِ ایرانی جای گرفته که ادامهٔ آن با هر نامی جز پزشکزاد، خودبه‌خود بی‌اعتبار جلوه می‌کرد. بنابراین، نویسنده برای حفظِ «توهمِ تداوم»، درونِ نقابِ خالقِ اصلی سخن گفته.
در نهایت، «مؤخره» را می‌توان همچون متنی دربارۀ خودِ نوشتن فهمید: نوشتنِ ادامهٔ داستانی که همهٔ ما می‌دانیم باید تمام شده باشد؛ بازگشت به عشقی که سیزده مرداد آغاز شد و هرگز به پایان نرسید. جعلی است که می‌خواهد واقعیتِ خیال را زنده نگه دارد. به‌تعبیری دیگر، یادآورِ این‌که هیچ داستانی واقعاً تمام نمی‌شود، فقط روایت‌کننده‌اش خاموش می‌گردد. اثر از آنِ نویسنده نیست، از آنِ جهانِ روایی است. نویسندهٔ جعل‌کنندهٔ ناشناسِ ما فقط یکی دیگر از «راویانِ ممکن» است که از درونِ همان جهان سخن می‌گوید.

سجل و محل تولد کاظم مستعان السلطان، خالق اولین رمان پلیسی فارسی

تحقیق من درباره مستعان‌السلطان از انجا شروع شد که حین ویرایش اثر او فهمیدم تاکنون او را اشتباه شناسایی کرده‌اند و هیچ اطلاعی از بیوگرافیش در دست نیست. اولین حدسیاتم براساس برخی مدارک در مرکز اسناد ملی ایران بود. فرض اولیه‌ام غیرمنتظره بود، اما درست از کار درآمد. من حدس زده بودم که برخلاف ادعاهای اشتباهی که شده بود، این نویسنده باید در دوره ناصرالدین شاه متولد شده و زندگی کرده باشد. یعنی این فرضیه را مطرح کردم که نویسنده متولد حدود پنجاه سال قبل از گزارش‌های پیشین است. مدتی بعد به مدد تلاش حسن حسینی‌نیکو در ضبط و مستندسازی گورستان امامزاده عبدالله، سنگ ‌قبر هوشی‌دریان را یافته و متوجه شدیم متوفی هزار وسیصدوبیست‌ویک است و بعدتر ردپای او را در برخی منابع تاریخی، منجمله در «تاریخ بیداری ایرانیان»، اثر ناظم‌الاسلام کرمانی. این موارد حدس مرا تایید کرد. خبر یکی از سخنرانی‌های ما که در مرکز کلکسیون کانن دویل در تورنتو درباره‌ این اثر انجام شد، به نظر یکی از اعضای خانواده هوشی‌دریان رسید و با ما در تماس شدند و به این وسیله چند سال پیش به دیدار دختر هوشی‌دریان رفتیم که دهه نهم زندگی خود را می‌گذرانند. من شرحی از این پروسه و نتایج تحقیقاتی آن قبل از این نوشته‌ام. عکس ضمیمه به آن تحقیقات یافته‌ی‌ جدیدی را می افزاید. چند ماه پیش موفق شدم یک نسخه از سجل (شناسنامه) مستعان‌السلطان، و یک پرونده اداری حاوی امضای او، و برخی اسناد شغلی‌اش بیابم. طبق این سجل نویافته (کامنت اول)، حالا می‌دانیم که کاظم مستعان‌السلطان هوشی‌دریان در تاریخ هزارودویست و پنجاه و سه شمسی در اصفهان، و از حاجی باقرخان و گوهرتاج خانم به دنیا آمده است. شناخت عمیق او از اصفهان دوره‌ی قاجار دلایل روشن‌تری یافت.

تاریخ فراملی ادبیات علمی تخیلی فارسی

برای شناخت تجدد ادبی فارسی (دوره مشروطه تا پیش از سال هزار و سیصد) عمدتا غیر از ایران نقش بمبئی، حیدراباد، باکو، استانبول و قاهره مد نظر قرار گرفته است‌. در این سیاهه اما نقش کابل مغفول مانده است؛ کابل از زمان امیر حبیب‌الله چاپخانه‌های متعددی داشته است و یکی از مهم‌ترین ان‌ها مطبعه عنایت که پسر ارشد حبیب‌الله مدیریت می‌کرده. این مطبعه از هزار و دویست و نود و یک شمسی اثار فارسی را انهم با چاپ حروفی منتشر ساخته است. اثار داستانی و ترجمه در این دوره در ایران هنوز نسخه خطی هستند و گاه لیتوگراف. از این نظر ترجمه‌های ژول ورن صورت گرفته در ایران (اوانس خان و فروغی) محدود به دربار بوده‌اند ولی ترجمه‌های ژول‌ورن محمود طرزی در کابل توزیع شده‌اند. غیر از پیشگامی بر ایران در چاپ با حروف متحرک، از نظر ادبی اما اثری که ویژگی‌هایش مرا مشخصا شگفت‌زده کرده «سیاحت سه قطعه روی زمین در بیست و نه روز» است. سیاحت‌نامه‌ای که محمود طرزی از سفر شام به استانبول و اسکندریه نوشته است و بنا به ادعای نویسنده نسخه اول ان در هزار و دویست و شصت و نه نوشته و چاپ‌ نهایی آن در هزار و دویست و نود و سه بوده است. طرزی متاثر از دور دنیا در هشتاد روز و سفرهای دریایی کاپیتان نمو (دوهزار فرسخ سفر در زیر اب) این سیاحت‌نامه را به طرز یک رمان نوشته است. می‌دانیم که ژانر غالب سیاحت‌نامه در کانون‌های دیگر تجدد ادبی فارسی متاثر از حاجی بابای اصفهانی بوده و وجه غالبشان انتقاد اجتماعی و سبکشان پیکارسک است. شخصیت ندارند تیپ‌های اجتماعی را نشان می‌دهند. اثر طرزی اما واقع‌گراست. پر جزییات از شخصیت‌ها. نشان دهنده انکه رمان فارسی غیر از بهره بردن از الکساندر دوما، جیمز موریه و ارتور کانن دویل یک مکالمه دیرین و ناشناخته با ژول ورن نیز دارد و یک کانون ادبی که به دلیل محدود ماندن توجه به اتباع ایرانی نادیده گرفته شده. و غافلگیری نهایی انکه طرزی پشتون بود و فارسی جزو زبان‌هایی که اموخت. در کنار اراکلیان ارمنی نشانه دیگری از اهمیت چندزبانان و غیرفارسی‌زبانان در شکل دادن به ادبیات مدرن فارسی.

تاریخ فراملی ادبیات علمی تخیلی فارسی

برای شناخت تاریخی از شکل‌گیری ژانر علمی‌تخیلی در فارسی بایستی از محدوده ایران فراتر رفت و به نقش موثر و تکمیل‌کننده‌ی محمود طرزی، روزنامه‌نگار، مترجم و سیاستمدار افغان توجه داشت. طرزی را باید مترجم تخصصیِ ژول ورن به فارسی بازشناخت. و احتمالا در تمرکز او بر ترجمه ژول ورن علاقه حبیب‌الله خان، پادشاه افغانستان، به ژول ورن موثر بوده است. طرزی تا سال هزار و نهصد و دوازه حداقل چهار رمان از ژول ورن، با نام‌های «جزیره پنهان»، «بیست هزار فرسخ سیاحت در زیر بحر»، «سیاحت بر دورادور کره زمین» و «سیاحت در جو هوا»، را از ترکی عثمانی ترجمه کرد. تا این زمان و در همین دوره در ایران هم «سیاحت‌نامه کاپیتان آتراس به قطب شمال» (ترجمه اعتمادالسلطنه)، «سفر هشتاد روزه دور دنیا» (ترجمه محمدحسین فروغی) و «میشل استروگف» (ترجمه آوانس‌خان) از ژول ورن به فارسی برگردانده شده‌ بودند

سند مربوط به شغل اولین نویسنده پلیسی فارسی

همان‌طور که در مقاله «سرنخ‌های تازه از خالق اولین رمان پلیسی فارسی» (خبرگزاری کتاب ایران) شرح داده بودم پیش از انتشار ویرایش من و مهرناز از صادق ممقلی هیچ اطلاعات زندگی‌نامه‌ای از نویسنده این رمان در دست نبود. پس از ان به ترتیب سنگ قبر او (توسط حسینی‌نیکو) یافت شد، رد و‌ نشان او در انجمن‌مخفی ثانی پیدا شد و در نهایت خانواده ایشان با من در تماس شدند و من و مهرناز به دیدار و گفتگوی خجسته هوشیدریان، دختر وی که در ان زمان نود و چهار سال داشت، رفتیم. اطلاعاتی که از این دیدار‌ گرفتم را در یادداشت اورده‌ام که نشان می‌داد مستعان‌السلطان پسرخاله‌ی محمد حسین آیرم بوده است؛ یعنی نویسنده اولین رمان پلیسی فارسی پسرخاله‌‌ی رییس نظمیه کل مملکتی در عصر رضاشاهی‌ست. با این حال به پیروی از روش علمی دوست داشتم اسنادی جنبه‌هایی از نقل‌های دختر هوشیدریان را تایید کند. در این مدت مواردی تاییدکننده جزییات گفتار ایشان دیده‌ بودم مثل صحت وجود برادری به نام حسنعلی خان برای محمد حسین آیرم.خجسته هوشیدریان همچنین شغل اخر پدر را در اتاق تجارت تهران به یاد می‌اوردند. سندی که مشاهده می‌کنید را اخیرا در‌ مرکز اسناد ملی یافتم. مویدی ست بر حافظه‌ی ایشان در این یاداوری. این سند پاسخ وزیر وقت تجارت ایران است به شکایت هوشیدریان از حکم انفصال از خدمت. این سند نشان می‌دهد هوشیدریان تا مدتی قبل از دی ماه هزار و سیصد و شانزده در وزارت تجارت در دایره نمایشگاه کالای ایران مشغول به کار‌ بوده است تا اینکه به‌واسطه انحلال این دایره در اداره عهود و اطلاعات قراردادش تمدید نشده است.

تصحیح یک اشتباه در ضبط زندگی نامه میرزا آقاخان کرمانی به قلم افضل الملک کرمانی

دلایل فراوانی برای ورود اشتباه به تاریخ هست، اما پیچیده‌ترین فرضیات هم نباید باعث شود احتمال ساده‌ترین اشتباهات را کنار بگذاریم. یکی از این موارد در ادامه‌ی همان ماجرای تاریخ دستگیری میرزا آقاخان و شیخ احمد روحی ست که من پیش از این در مقاله‌ای در زمانه مفصل بسط دادم و تاریخ‌گذاری جایگزینی را پیشنهاد دادم. خلاصه‌ی مطلب این است که جمله‌ی محققان تا به حال ظاهرا به استناد زندگی‌نامه‌ای که افضل‌الملک (برادر شیخ احمد روحی) از میرزا آقاخان نوشته است (و در مقدمه «هشت بهشت» چاپ شده و فریدون ادمیت هم به آن ارجاع داده) تاریخ دستگیری را صفر هزار و سیصد و دوازده اورده بودند. من اما براساس ادله‌ای تاریخی و یک نامه از خود افضل‌الملک که شناسایی کرده بودم تاریخ را به بیست و هفت ربیع الاول هزار و سیصد و سیزده تصحیح کردم. با این حال از زمان آن تحقیق و نوشتن آن یادداشت مداوم در سرم می‌پیچید که چه انگیزه‌ای در پشت اشتباهی بوده که افضل‌الملک در زندگی‌نامه ای که از میرزا نوشته انجام داده. اینکه ایا او تاریخ را دست‌کاری کرده تا میرزا اقاخان را از اتهام طرح‌ریزی نقشه‌ی ترور ناصرالدین شاه تبریه کند یا هدف سیاسی‌مذهبی دیگری داشته؟ امروز اما دستنویس اصلی زندگی‌نامه میرزا اقا خان به قلم افضل‌الملک را که در دانشگاه تهران نگه‌داری می‌شود دیدم و برخلاف انتظارم متوجه شدم که در این دستنویس واضحا سال هزار و سیصد و سیزده به عنوان سال دستگیری قید شده است. هرچند هنوز ماه صفر برای وقوع این حادثه نمی‌تواند درست باشد با این حال تفاوت با تاریخی که من مستدل کردم به قریب دو ماه کاهش یافته و قابل درک شده است. حالا می‌بینم صد و اندی سال مورخین به سادگی به خاطر اعتماد به یک ضبطِ اولیه‌ی غلط از روی این دستنویس بوده که سال را هزار و سیصد و دوازه می‌اوردند.

هزار شب

بریده کاغذی از قرن نهم‌ میلادی؛ دانشگاه شیکاگو ان را در قرن بیستم خریداری کرده؛ از خوش‌شانسی صفحه عنوان است؛ حاکی از قدیمی‌ترین پاره‌ی‌ موجود از کتابی با عنوان «هزار شب» (احتمال زیاد همان ترجمه‌ی عربی هزار افسان که المسعودی و الندیم ذکر کرده‌اند)؛ نیای روایی کتاب «هزار‌ویک شب» که اول بار قریب سه قرن بعد نامش ذکر شده است.
OIM E17618 موسسه شرقی دانشگاه شیکاگو

این از تصادفات معناساز است که در قدیمی‌ترین پاره‌ورقی ‌که از «هزار شب» باقی مانده نه نامی از شهریار است و نه از شهرزاد. تنها اسمی که امده است دینازاد/دنیازاد است؛ خواهرِ شهرزاد که پیش از اولین شب همبستر شدن شهرزاد با شهریار، شهرزاد او را صدا می‌کند و می‌گوید: ای خواهر من! ملک شهریار در این شب اراده‌ی هم‌بستری من دارد. چون نزد وی رفتم و هم‌انجمنش گشتم کسی را بهر احضار تو خواهم فرستاد. وقتی که نزد من حاضر شدی و دانستی شاه از من در بزم وصال کامیاب گشت، بگو: ای خواهر اگر بیداری برای من حکایت شیرینی مانند انگبین بیان نما. آن‌گاه من داستانی برای تو بیان خواهم کرد که سبب حیات من و باعث نجات شاه از ریختن خون مردم گردد.وظیفه‌ی دینازاد در آغاز هر شب برکشیدن میلِ شنیدن داستان است و در پایان هر شب ستایش داستانی که شنیده‌اند. او ستایشگر تعلیق داستانی‌ست و آنکه عیش شنیدن را به شهریار یادآوری می‌کند. بدون حضور دینازاد، این میانجیِ میل و میلِ میانجی، شهرزاد حتی فرصت روایت در شب اول را نمی داشت. حالا هم در پاره‌ورقی که از دوازده قرن پیش باقی مانده نام دینازاد است که از روزگار جان به در برده تا ما را به حکایتی که از بین رفته است یاداوری کند.

بازگشت به گشودگی/در نقد تصحیح

از پژوهش‌های ارجمندی که در این چند وقت دیدم. این پژوهش در کنار مقاله شفیعی کدکنی «نقش ایدیولوژیک نسخه بدل‌ها» استدلال‌هایی به دست می‌دهند که می‌توان با نگره‌های بنیادینشان از متن مرجع و ارزش تصحیح مدرن ادبی جدال نظری کرد. شناخت ادبیات کهن بدون شناخت تاریخی از تحریف و تصحیف متن‌‌ها و سنت‌ تاریخی و مدرن تصحیح متن، شناختی غیرتاریخی ست. از دید من اما رمز دوام و‌ چرخش ادبیات کلاسیک فارسی به «دلیل» گشودگی آن به تحریف و تصحیف بوده و نه «علی‌رغم» آن. نسخ «بدل»، «بدل» چیزی نیستند، تغییر آن چیزند. با شکل‌گیری تصحیح‌های مدرن جای تحریف و تصحیف و تغییر را توضیح و تفسیر و تثبیت گرفت و در نتیجه به تعبیری ‌«تغییر دادن حافظ»‌ جای خود را به «حافظ شناسی» داد. در پروسه‌ی ایجاد و تثبیت متون مرجع به جای پروراندن ناسازه‌ی «قواعد تحریف» متون ادبیات کهن تثبیت و سنگ شدند و حافظ‌شناسان و مولوی‌شناسان خود را در مقام میانجی‌گران بین ادبیات‌ کهن و خوانندگان نهادسازی کردند.

قطعه نویسی درباره اختناق: خندق پشت دهان

اختناق به هزار زبان در می‌آید و در هزارخانه‌ی رویا نشت می‌کند.

اختناق هویت را سیال می‌کند، مسجدها را دور سر می‌گرداند و راوی را «چیز» می‌کند. راوی اختناق راوی در هم رفتن خواب‌ها و چیز شدن خود است.

هنر اختناق استتار تا حد ضرورت است، تا دارکوبانش همیشه بگویند: کو؟ کو؟ کو؟

در وضعیت اختناق غایب شدگان خیره به دهانِ بسته‌ی خودند وقتی حاضران سورِ هم‌صدایی سر می‌دهند.

اختناق انگشت اشاره‌ای ست که از بین هزاران نفر، او که «رعایت» نکرده است را نشان می‌دهد.

کلمه‌ای که دارد به دهان می‌آید زمان ذهن گوینده‌اش را هم تنظیم می‌کند. در وضعیت اختناق ساعتِ ذهن مردد می‌شود و فکر از کلمه می‌افتد.

اختناق شکِ طبیعیِ فکر به کلمه را با ترس ذهن از دهان عوض می‌کند.

اهل قلم اگر بخواهد مستتر شود باید پشت سطرهایش <مسططر> شود. اختناق اما آدمی را به کندن خندق پشت دهانش می‌گمارد.

اختناق یک خمیازه‌ی تحمیل شده‌ی طولانی است، ‌آنقدر که معنای دهان را عوض می‌کند.

تمجید یک فرهنگ بدون درک اختناق‌هایش، به اندازه ستایش سرخی حاصل از مرض یک کودک، بیمار است.

اختناق برای آنکه بتواند خود را مستتر نگه دارد، باید هدر رفتن فکرهای یک فرد را به سبک زندگی او تبدیل کند، همان‌طور که تاریخ را جایی برای تفریح کردن با مردگان کرده است.

«جخ امروز از مادر نزاد‌ه‌ام»: تاریخ و شعر از نظر براهنی و فرخفال

شعر معروف شاملو «جخ امروز از مادر نزاده‌ام…» (۱۳۶۳) مورد نقد شدید دو منتقد ادبی‌، رضا براهنی در کتاب «خطاب به پروانه‌ها» (۱۳۷۴) و رضا فرخفال در کتاب «در حضرت راز وطن» (۲۰۱۷) قرار گرفته است و به این معنا بررسی رویکرد انتقادی این دو کوششی ست برای پاسخ دادن به رابطه شعر با تاریخ.
—-
براهنی: علیه فراروایت در شعر تاریخی
رضا براهنی در خطاب به پروانه‌ها در صدد است تا تضاد بین تئوری شعر و اجرای شعر را در نیما یوشیج و احمد شاملو نشان دهد. و در این راستاست که به سراغ این شعر شاملو می‌آید تا آن را نمونه‌ای از این تضاد معرفی کند. براهنی درباره این شعر می‌نویسد: «این شعر روایت تاریخ ما از دیدگاه شاملو است، و استعاره‌ها مو به مو به توازی حرکات تاریخ در شعر کاشته شده است. این شعر چنان تعمدا تاریخی است که شک نداریم شاملو این شعر را ساخته است». از نظر براهنی مشکل این شعر در «فراروایت» آن است. او در ادامه می‌نویسد: «و آن فراروایت گرفتاری اجتماعی و تاریخی ماست. شاملو در بسیاری موارد شعرش را با انطباق با آن روایت بزرگ‌تر، آن گرفتاری اجتماعی و تاریخی ما، می‌گوید». او برای روشن کردن دلیل تضاد بین تئوری شعر شاملو و اجرایش در این شعر می‌نویسد: «تضاد اصلی بین تئوری و پراتیک شاملو دقیقا در تثبیت روایت شعری شاملو از فراروایت است به مراتب بزرگ‌تر از خود شعر که سراسر جامعه و تاریخ معاصر و حتی گذشته را هم در بر می‌گیرد، و در بسیاری موارد روایت مستعار شاملو، به موازات فراروایت آن گرفتاری اجتماعی و تاریخی سروده شده است». با توجه به این توصیف است که از نظر براهنی «برای قضاوت راجع به این شعرها، لازم نیست منتقد و تئوریسین ادبی به مجلس دعوت کنیم. یک عده با این معانی موافق‌اند، یک عده مخالف. ولی ما مخالف شعر خوانده شده این معانی هستیم». در ادامه این انتقاد براهنی مساله تاریخ در شعر را وارد بررسی خود می‌کند و می‌نویسد: «مدرنیسم مخالف بازسازی کورنولوژی تاریخی ست، حتی مخالف بازسازی تاریخی است. برای مدرن جدی، فراروی از کرونولوژی و بردن یک زمان درون زمان‌های دیگر یک اصل اساسی ست».(چاپ هفتم، ۱۳۹۴، ص. ۱۶۸). با توجه به این انتقادات با تمرکز بر این شعر شاملوست که براهنی در «خطاب به پروانه‌‌ها» شعرهایی از شاملو را که «ساخته» نشده‌اند بلکه مبتنی بر روایت شاملو بر اساس الهام و در حالتی از نطفه‌پذیری در بیهوشی «زاییده»‌ شده‌اند تایید می‌کند. و از سوی دیگر بر لزوم درهم‌آمیزی زمان‌ در شعر برای عبور از فراروایت تاکید می‌کند و با اشاره به شعر «ترانه آبی» شاملو به ستایش این شعر و مفهوم زمان در این شعر می‌پردازد و می‌نویسد: «اگر ارجاع‌پذیری شعر به بیرون قطع شود، شما از زمان روایت دور شده‌اید و اگر خود زمان موضوع شعر باشد، باید شعر را در زمان حبس کنید…اگر شما چیز بیرونی را از طریق زمان وارد شعر بکنید، شعر را به روایت تبدیل کرده‌اید. اگر چیز سنکرونیک درونی شعر را در خود شعر به صورت نوعی سلسله مراتب بیان از هم باز کنید و دنبال هم بچینید، شما موضوع زمان را با منع ارجاع‌پذیری شعر به بیرون شعر به منع زمان خطی و تالی آن که روایت در شعر است می‌پردازد.
—-
فرخفال: علیه کوتاه شدگی تاریخی در شعر تاریخی
نقد فرخفال بر همین شعر از شاملو اما از منظری دیگر است. فرخفال در جستجوی ایرانیت در متون ادبی ست و در این راستاست که به شعر شاملو با این پرسش می‌تازد که «چگونه می‌توان در نبود چیزی که هرگز نبوده است سوگوار بود؟». او در تبارشناسی خود از مفهوم وطن مدعی ست که گرچه مدرنیسم در داستان فارسی از طریق هدایت با «دغدغه ایرانیت» پیوند خورده است، در شعر فارسی وطن تبار دیگری دارد و «دیارگریزی و گریز به طبیعت» در نیما یوشیج برجسته است و به جای «تعلق ملی»، گونه‌ای از «جهان‌وطنی» تجویز می‌شود. از نظر فرخفال در بسیاری از شاعران مدرنیستی سال‌های چهل تا پنجاه «ایران بی‌نام و یا نامی شرمگینانه بود» (ص. ۴۶) [از نظر فرخفال این بی‌وطنی هم‌سو با تجویز اندیشه‌های انترناسیونالیستی در دوران استالین و متاثر از استالینیسم است که هم‌زمان با ترویج انترناسیونالیسم در خارج از شوروی در داخل مرزهایش اندیشه ناسیونالیستی را رشد می‌داد]. شاعران این دوره از نظر فرخفال تنها برای وطنی «مرده» [اشاره به شعری از اخوان] مرثیه‌سرایی می‌کردند. فرخفال شعر «جخ…» شاملو را با وجود آنکه در سال شصت و سه سروده شده در همان فضای سال‌های چهل تا پنجاه ارزیابی می‌کند که حتی فراتر از وطنی «مرده» رفته و از وطنی «نابوده» سخن می‌راند. فرخفال با کنکاش در منطق درونی این شعر آن را حاوی تناقضی بنیادین می‌داند و با توجه به غیاب مفهوم وطن در شاملو می‌نویسد: «در نبود چیزی که هرگز نبوده است چگونه می‌توان به سوگ نشست؟» برای همین از نظر او در اینجا «نه با روایتی شعری از تاریخ یک سرزمین که با جغرافیایی موهوم از یک غربت در شعر سرو کار داریم». فرخفال با تایید نقد براهنی مبنی بر لزوم فراروی از زمان کرونولوژیک در شعر مدرن جدی، ایراد دیگری را نیز بر تاریخ در این شعر و اشعار دیگر شاملو وارد می‌داند: «در زنجیره‌ی تداعی‌های این شعر به صورت تلمیح‌هایی به یک تاریخ، می‌بینیم که تکه‌ای، یا تکه‌هایی از این تاریخ، از خاطره راوی حذف شده و سخنی از آن به میان نمی‌آید». اشاره فرخفال به غیاب تاریخ پیش از اسلام در شعر شاملوست و در راستای انتقاد او از بسیاری دیگر که در روایت تاریخی‌شان گویی ایران پس از اسلام است که به وجود آمده. او این انتقاد از شاملو را در سطح اسطوره‌شناسی در شعر شاملو نیز دنبال می‌کند و می‌نویسد: «در شعر او، در آثار دیگرش به طور کلی، حتی آنجاها که از زبانی آرکائیک سود می‌گیرد، در کنار ارجاع به اساطیر مسیحی‌ـ‌توراتی، ما کم‌تر، یا به هیچ مضمونی برگرفته از اسطوره‌های ایرانی بر نمی‌خوریم. از اینروست که زبان آرکائیک پیشنهادی او گاه زبانی ست بازسازی شده و نه بازآفریده شده». فرخفال با نقد اینکه شعر «جخ امروز…» عامدانه از «فریب اعراب» آغاز می‌شود می‌نویسد: «از این روست که هر چه در تاریخیت این شعر بیشتر دقیق شویم شعر تاریخیت خود را بیشتر از دست می‌دهد» (ص. ۴۸).
—–
شعر تاریخی: تاریخی‌کردن علیه فراروایت

با توجه به آنچه که آمد می‌توان چنین استدلال کرد که گرچه فرخفال با نقد براهنی نسبت به حاکمیت زمان خطی در شعر «جخ…» همراه است، اما او به تفکیک شعر و داستان از طریق نفی روایت در شعر دست نمی‌زند. گرچه فرخفال به درهم‌روندگی زمان‌ها در شعر تاریخی نظر دارد، اما برایش این درهم‌روندگی مصادف با نفی روایت از شعر نیست. براهنی اما با صورت‌بندی خود از تفکیک شعر و داستان، در پی حمله به زمان خطی راه را برای روایت در شعر می‌بندد و این سوال پیش می‌آید که شعری که روایت نکند چگونه می‌تواند به تاریخی کردن بپردازد؟ برای هر دوی براهنی و فرخفال یکی از ایرادهای اصلی این شعر شاملو در «فراروایت» در این شعر است. هر دو بر این «فراروایت» می‌تازند ولیکن فرخفال «فراروایت» بودن شعر را نه در کوشش شعر برای روایت کردن، بلکه در کوتاه بودن حافظه تاریخی شعر و هم‌سو بودنش با روایت‌های مکتبی تاریخی ارزیابی می‌کند و نه در اصل وجود روایت در شعر.
در عین حال فرخفال نیز در فقدان توجه تاریخی به تحولات سازمان و روابط اجتماعی در حالی که به تاریخ ایران پیش از اسلام توجه دارد نمی‌تواند به تاریخ مشروطه و تحولات پس از ان با دیدی دیالکتیکی بپردازد. فرخفال آنجا که می‌کوشد به تحولات جنبش ادبی مشروطه بپردازد در بحثی پیرامون نقش عارف در ترویج مفهوم وطن می‌نویسد: «هیچ ابداعی در خلا اتفاق نمی‌افتد. هر ابداعی، و در اینجا ابداع در موسیقی و به معنایی وسیع‌تر در شعر، افقی را به سوی آینده باز می‌کند‌، اما در عین حال وام‌دار گذشته است. ابداع عارف در زمینه‌ای از آگاهی تاریخی (ملی) تازه‌ای پدید آمده بود، اما این ابداع در عرصه نمادین تنها آنگاه می توانست پدید آید که زمینه‌ای از یک آگاهی فرهنگی پیش از آن فراهم می‌بود» (ص. ۶۲). در این صورت‌بندی با وجود اشارات محدود به اهمیت ورود صنعتی چاپ، آنچه که غایب است رابطه ابداع فرهنگی با تحولات روابط اجتماعی و یا تحولات در فرماسیون اجتماعی با کم‌رنگ شدن روابط عصر فئودالیسم است.
فرخفال از سوی دیگر با وجود آنکه به طولانی شدن شعر تاریخی شاملو تا پیش از اسلام توجه دارد، عنایت کم‌تری به زمینه‌ها و تجربیات تاریخی فرهنگی از عصر مشروطه به بعد دارد، به خصوص آنجا که در تاریخی کردن زبان فارسی در طول تاریخ ایران، فرخفال زبان فارسی را زبانی ارزیابی می‌کند که همیشه گشوده بوده است و «هیچ‌گاه» تحمیل نشده است. این ارزیابی خاصه غیرتاریخی ست چون به تحولات تاریخی پس از مشروطه، سیستم‌ها آموزشی و تحولات بعد از انقلاب از منظر رابطه زبان فارسی و قدرت عنایت ندارد.
با توجه به آنچه آمد به نظرم می‌رسد مشکل این شعر شاملو صرفا این نیست که تاریخش به پیش از اسلام برنمی گردد بلکه این است که در لحظه انقلاب مشروطه نیز بحرانی نمی شود. مساله در شعر تاریخی اصل روایت کردن نیست بلکه در تغییر ندادن ریتم تاریخی‌گری، تغییر ندادن لحن و دکلماسیون کلمات است. مشکل اصل روایت نیست که اگر چنین باشد شعر غیر روایی قابلیت تاریخی کردن را از دست می‌دهد، همان‌طور که در شعر براهنیایی از دست داد. مشکل از یک سو همراه با نظر فرخفال در کوتاه‌شدگی تاریخی از یک طرف و از سوی دیگر کم کار کشیدن از ابزارهای روایت منجمله زبان، اسطوره، شخصیت، لحن و ریتم است.

قاسم هاشمی‌نژاد: لابه‌لای راز پلیسی و عرفانی

یکی از وجوه بسیار قابل تامل درباره تاریخ ژانر کاراگاهی در فارسی نقشی ست که شاعران و نویسندگان جریان موسوم به «دیگر»، «حجم» و «ناب» در سودهی و تجربه‌ورزی در ژانر پلیسی از دهه پنجاه به این سو ایفا کرده‌اند. در اینجا توجهم به «فیل در تاریکی» قاسم هاشمی‌نژاد (۱۳۵۵)، و البته تجربه‌های شاعرانه بیژن الهی در بهره‌بردن از تعلیق و امکانات این ژانر در شعرش (بنگرید به اشعار الهی در مجموعه «دیدن») است. این کوشش‌ها سه دهه بعد نیز توسط قاسم هاشمی‌نژاد با ترجمه رمان معروف چندلر تحت عنوان «خواب گران» (۱۳۸۲) و نیز با نگارش رمان «طبل» (۱۳۸۴) توسط علیمراد فدایی‌نیا (از امضاکنندگان مانیفست شعر حجم) ادامه پیدا کرده است. این خاصه از آن نظر جالب است که علاقه برخی از این افراد به این ژانر، مثل علاقه قاسم هاشمی‌نژاد، و بیژن الهی هم‌زمان با علاقه آن‌ها به صوفیزم رشد یافته است. در مورد هاشمی‌نژاد او به طریقه نعمت‌الهی نیز می‌پیوندد.

قاسم هاشمی‌نژاد: امامت در «فیل در تاریکی»:

جلال امین، شخصیت اصلی «فیل در تاریکی» یادآور بسیاری از قهرمانان داستان‌های پلیسی ست: لوند است، کمی بددهن، مردم گریزی دارد، از دست کشیدن به سر و روی دلبرکان بدش نمی‌آید، به کسی منجمله همسرش وفادار نیست، لبی تر می‌کند، از جامعه ناامید است و البته از نظر زبانی بسیار حاضرجواب. تا اینجا همه چیز در ادامه شخصیت‌های داستان پلیسی ست. اما یک عنصر ویژه در این شخصیت است که او را از شخصیت‌های آشنایی چون همت، مارلو، هلمز و دیگران دور می‌کند و آن این است که هر وقت اضطراب جلال امین بالا می‌گیرد، یا هر وقت چیزی به سرش می‌خورد و احتمال مرگش بالا می‌زند و یا اصلا در لحظه اوج آخر داستان که می‌خواهد خشاب را خالی کند یاد «امام» می‌افتد: (موهای خونالود بهم چسبیده را دید. و کبریت تمام بود. در تاریکی زیر لب گفت: «یا امام»! یک صدای مهیب در رواق بلند پیچید (بنگرید «بخش نه روز یکشنبه»)[برای نمونه‌های دیگر نیز رجوع کنید به بخش «سه روز شنبه» و نیز مواردی که در اثر اضطراب یا ضربه خوردن به سر جلال امین نثر ایتالیک می‌شود]. امام و الوهیت در اوج اضطراب جلال امین جای عناصر شخصیتی که در بالا اشاره کردم می‌گیرند، گاه در حد یکی دو کلمه توسل، گاه وارد شدن چند جمله تا یکی دو پاراگراف از نثر عرفانی. هر بار اما، چیزی نمی‌گذرد که دوباره شخصیت از عوالم عارفانه و الهیاتی‌اش برمی‌گردد به همان چهره آشنای ژانر. این لحظات تجربه عرفانی و توسل به «امام» تحت اضطراب‌ ناشی از خطر جانی در طول اثر چند موردند و برای همین در مجموع تعداد گستاخی زبانی، مزه‌پرانی و نثر اروتیک به مراتب افزون‌تر از حس و حال الهیاتی و نثر عارفانه است.

قاسم هاشمی‌نژاد: زبان در «فیل در تاریکی» و «خواب گران»:

قاسم هاشمی‌نژاد یک اثر در ژانر پلیسی نوشته و یک اثر ترجمه کرده است. در دهه پنجاه او شاهکار خودش «فیل در تاریکی» را می‌نویسد که یک سال بعد از انقلاب منتشر شد. سه دهه بعد، بازهم او عنوان «خواب گران» را برای ترجمه اولین رمانی که کارآگاه فیلیپ مارلو در ادبیات ظهور کرد برگزید و آن را به نشر درآورد. اما دقت در زبان این دو تجربه هاشمی‌نژاد به وضوح تفاوتی که رویکرد تئوریک او به مساله نوشتن در طول سه دهه کرده است را نشان می‌دهد: اگر زبان در «فیل در تاریکی» سرزنده، اروتیک، طناز، چندلحن و با ریتمی خواندنی ست، در «خواب گران» زبان در عین اینکه گاه عناصر زبان قبل را حفظ کرده به وضوح نسبت به متن اصلی چندلر دیریاب، کلمه‌ساز، برسازنده نحو و غریب‌زا می‌شود. تفاوت این دو زبان هاشمی‌نژاد را به نظر باید در تغییر رویکرد تئوریک او به مساله زبان و راز نوشتن دید. غیر از انتخاب عنوان ترجمه که وام از نصیحت الملوک غزالی است، هاشمی‌نژاد در پاراگرافی در مقدمه ترجمه‌اش در توصیف سبک چندلر آن را در «تعالی» می‌بیند و از «حادث» شدن متن حرف می‌زند. می‌نویسد که چندلر به این «راز» و یا تسلط حادث شدن در این اثر دست یافته است. البته کاربرد چنین اصطلاحاتی در ترجمه متن به دهه پنجاه برمی‌گردد آنجا که بیژن الهی در طول تطور تئوری ترجمه‌اش به «حوالت وقتی» و «حوالت قلبی» در پروسه ترجمه استناد می‌کرد. به نوعی ماتریالیسم زدایی از پروسه ترجمه و توصیف امر ترجمه از طریق به کارگیری ادبیات باطنی [چیزی که شاید بتوان آن را «بومی‌گری ترجمه» literary nativism ادبی فارسی نامید و تاثیرش حتی بیشتر از خود شعر «دیگر» به نسل امروز نیز منتقل شده است]. مبتنی بر چنین رویکرد رازاندیشی ست که هاشمی‌نژاد حالا در ترجمه چندلر می‌خواهد به «راز» چندلر دست بیابد و به جای آن به رازافزایی و غریب‌افزایی به متن اصلی منجر شده است. به نحوی که آشکارا متن ترجمه فارسی نسبت به نحو متعارف زبان فارسی و کلمات آن غربت بیشتری در نسبت با نثر چندلر دارد.
به عبارت ساده، اگر در «فیل در تاریکی» این پلات و شخصیت است که گاه تحت اضطراب به نثر عرفانی و تفکر الهیاتی شخصیت می‌لغزد، سه دهه بعد در «خواب گران» رازاندیشی تئوریک خود نویسنده است که به بیگانگی‌افزایی به متن پلیسی چندلر منجر می‌شود.