بایگانی ماهیانه: ژوئن 2018

سفر بدون تقویم

این شعر در برابر شما که دارید
بار و بندیلتان را جمع می‌کنید
چند کلمه است
در برابر یک کوه که دارد می‌ریزد
به آب نگاه می‌کنم
که از ما دور می‌شود
و به خاک
که در سینه و چشم‌هایمان لانه می‌کند
و به زبانمان
که تا نوک ترس‌هایمان کوتاه شده است
و تخیلی که مثل علف هرز هر سال چیده‌اند
گذاشته‌اند جلوی طیور.
راه علاج را هم می‌گویند در خود فرو رفتن است
یا به اصلاحاااااااااااات چشم بدوزی
این را رادیو می‌گوید یا تلویزیون
وقتی که ساک مردمان اجبار به سفر
آن گوشه‌ی اتاق افتاده است
و اخلاق همیشه زاویه‌ای یافته
که از آنجا که نگاه بکنیم همه چیز سرسبز است
چرا که اخلاق همیشه می‌تواند در تقویم ما درست روز نوروز باشد
سفره را بچیند
سنت‌ها را پاس دارد
بخندد
گیرم به ریش بقیه روزها که مثل ناله‌هایی که دوست نداریم بشنویم
آن گوشه افتاده‌اند
آنجا که تلویزیون، رادیو
و تخیلات هرس شده
نمی‌گذارند ببینم

یادسپاری

به یاد خواهم سپرد
وقتی که تانکرهای آب به روستاها می‌رفتند
نویسندگان مبارز
با کراوات‌هایشان
به گورستان می‌رفتند
برای افطار.
به یاد خواهم سپرد
که ما سرعت از بین رفتن را
نمی‌شناختیم
چرا که سرعت از بین رفتن حسابی در بانک ما نداشت
و سرعت از بین رفتن برنامه تلویزیونی محبوب ما نبود
و سرعت از بین رفتن را
نمی‌شد با دوستمان پای تلفن در میان بگذاریم
و شاید خنده‌مان بگیرد.
به یاد خواهم سپرد
که تعداد دقایقی که داشتی از بین می‌رفتی را
با تعداد کلماتی که در این ستون باید جا بدهم
در ترازو بگذارم
بگذار به سایه‌ای که یک درخت روی آب انداخته
نگاه کنم و
هم سرعت با تو که داری از بین می‌روی
به خلسه فرو بروم
شاید من که در خود هیچ می‌شوم
تو هم با چمدانت
در کناره‌ی بیابان ایستادی و
یک کامیون برایت ایستاد و
بار و بندیلت را برد
به جایی که هیچ‌وقت فکرش را نمی‌کردی.

لیز خوردن روی تابوت

هر شعر که در سرم می‌آمد
تابوتی را جلوی من می‌گذاشت
می‌گفت:
«معنای مرا این تو بگذار»
بعد،
سخن را به یک دست تشبیه می‌کرد
ظاهرش شبیه روی دست بود
و باطن آن
شبیه کف دست
پاک‌کنی در کف دستانم می‌گذاشت و
ناپدید می‌شد
مثل غیب شدن برف
از سُر خوردن

پرسش در توفان

توفان آب را فراگرفته
باز یک ماهی
که لب بر سر آب آورده، می‌گوید:
«موجی که من ساختم
کو»؟
توفان آب را از هم پاشیده، به هر سو پرت می‌کند
و به دریا و خشکی
و خانه و حیوان
رحم نمی‌کند
یک ماهی
که سر بر لب آب آورده، می‌گوید:
«موجی که من بر آب ساختم
کو»؟
توفان همه را در خود کشیده
کتاب و آسمان‌ و
خواب و زمین را
ماهیان مرده به پرواز در آمده‌اند
باز یک ماهی
که هنوز زنده مانده، سر بر لب آورده، می‌گوید:
«موجی که من روی آب می‌ساختم
کو»؟

انقلاب آموزشی جهت بهینه‌سازی وضع موجود

جوردن پترسون را برخی به عنوان جنجال‌برانگیزترین روانکاو و گاه متفکر این روزهای دنیا معرفی می‌کنند و البته چه سخنرانی‌های او در یوتیوب و چه کتابش «دوازده قاعده برای زندگی» پربیینده‌ترین و پرفروش‌ترین کتاب‌های سال‌های اخیر بوده‌اند. پیترسون به طور خاص معتقد به لزوم انقلاب در سیستم آموزشی ست تا آن را از شر مفاهیم تحلیلی متاثر از اندیشه‌های پست‌مدرن و آنچه او «چپ رادیکال» می‌نامد رهایی بخشد. او در این راستا از منتقدین سرسخت «پولیتیکال کارکتنس» و «سیاست‌های هویت» و مفهوم‌سازی تحلیلی آن‌هاست و معتقد است که باور به «اکوییتی» منجر به باور به «نتایج برابر» به جای «فرصت‌های برابر» شده است؛ سیاستی که او بسیار واپس‌گرا می‌داند و برای مثال ترودو را به خاطر انتخاب نیمی از کابینه‌اش از زنان «نابالغ» ارزیابی می‌کند. از نظر او به طور خاص دسته‌های آنالیزی «نژاد» و «جنسیت» و تیوری «اینترسکشنالتی» کاملا اشتباه هستند و چشم به کارگیرندگانشان را در رشته‌هایی نظیر «مطالعات جنسیت» بر بسیاری از مفاهیم دیگری که تعیین کننده اجتماعی هستند، از قبیل هوش، میزان تاییدکنندگی (agreeability)، سن، زیبایی و فاکتورهای متعدد دیگر که در مجموع در کنار جنسیت و نژاد «فردیت» هر انسانی را می‌سازند می‌بندند. به این معنا او در یک انتزاع بسیار کلی بین دو روش‌ تحلیلی «گروه‌گرایانه» و «فردیت گرایانه» به طور قاطع در دسته دوم می‌ایستد و روش‌های تحلیلی «گروه‌گرایانه» را متهم می کند که بیمارگونه عمل کرده، موجب تکثیر نفرت در افراد و تشویق انواع روحیات «قبیله‌گرایانه» می‌شوند. پترسون در ارایه نسخه‌های روایی خودروحیه‌بخشی به دانشجویانش می‌آموزد دقیقه دقیقه زندگی خود را با پولی که در کهن‌سالی برای هر ساعت کارشان به دست خواهند آورد بسنجند ولذا از این طریق آن‌ها را تشویق می‌کند از وقت‌کشی فاصله بگیرند. او در راستای آن است که نظام آموزشی به طور کامل سختی زندگی آتی در سرمایه داری را از زمان دانشجویی یاد دانشجویان بدهد. یعنی پترسون می‌خواهد تولید دانش در رشته‌های علوم انسانی به طور انقلابی عوض شود اما نظم اجتماعی اقتصادی موجود خارج از دانشگاه را خاصه در غرب به طور نسبی موفق می‌داند.

در این بین مخالفینش هم او را به ترویج پدرسالاری، نادیده گرفتن تاریخ تبعیض جنسیتی و تبعیض علیه اقلیت‌ها متهم می کنند و با رصد کردن مخاطبان پترسون شهرت او را با قدرت گرفتن راست افراطی در جهان و «مرد سفیدپوست بودن» خود او پیوند می دهند. از این نظر مناظره پترسون با منتقدین چپ‌گرایش (مایکل دایسون و میشله گولدبرگ) در مانک اسکول دانشگاه تورنتو یک جدال نظری بسیار پرسر و صدا بوده است که تا کنون قریب دو میلیون بیینده آنلاین نیز داشته است.

به نظرم پترسون به خوبی نقطه ضعف حریف خود را شناخته است چرا که در این مناظره مخالفین چپ‌گرایش به طور کامل خارج از چارچوب مارکسیسم و در چارچوب مطالعات تاریخی نژاد و فمینیسم غیرمارکسیستی با او بحث می‌کنند و در هیچ موردی دست به مفهوم‌سازی دیالکتیکی نمی‌زنند. این دو منتقد با بی‌توجهی کامل به رابطه طبقه با نژاد و جنسیت، دیالکتیک فرد و گروه و یا مفهوم‌سازی از طریق دوگانه رهایی سیاسی و رهایی بشری در اندیشه مارکس در عمل ناتوان از نقد جدی اندیشه پترسون می‌شوند و به تعبیری مثل ماهی در تور او می‌افتند تا آنجا که حتی از نقد سیستم آموزشی نیز عاجزند و از این نظر اندیشه پترسون واضحا از آن‌ها رادیکال‌تر است.

با این حال با وجود آنکه پترسون با قدرت تمام از انقلاب آموزشی خاصه در حیطه علوم انسانی که سیستم‌های دانشگاهی در غرب و البته جهان به شدت به آن نیازمندند دفاع می‌‌کند منتها راه علاجی که او در مقابل بسیاری از کوتاهی‌ها و اشتباهات مفهوم‌سازی غیردیالکتیکی و بحران‌هایی که در پی داشته‌اند ارایه می‌دهد خود نافی دیالکتیک، فراتاریخی و عمیقا در راستای بهینه‌سازی وضع موجود است. انقلاب آموزشی برای او در راستای پاسخ به بحران‌های مادی عظیم جهانی معاصر، مثل بحران پناهندگان، بحران محیط زیست، انواع و اشکال افراط‌گرایی و ظهور فاشیزم نیست، بلکه تنها در راستای بهینه کردن فرایند آماده سازی دانشجویان برای جدال در بازار کار در کشورهای نسبتا مرفه است.

تاملاتی درباره زوال و تخریب محیط زیست

دیگر دارم عادت می‌کنم به اخبار زوال تدریجی ولی شتاب‌گرفته کرمان به سمت نابودی محیط زیستی. در این بین اما فقدان ارزیابی تاریخی و ابزار تحلیلی برای درک تخریب محیط زیستی و سرعت شدت گرفتن آن و ابعاد انسانی و اجتماعی و اقتصادی که به همراه می‌آورد مواجهه با مساله را ناممکن‌تر نیز می‌کند. البته آن‌ها که به تجربه ایران در زوال محیط زیستی نگاه می‌کنند تجربه تاریخی مشخصی از چگونگی سرکوب اندیشه و مسیر پیشرفت درباره این زوال دارند. زوال محیط زیستی اول از روستاها و شهرستان‌ها شروع می‌شود و به خروج اجباری مردمان آن مناطق و حاشیه نشین شدن آن‌ها در مراکز استان منجر می‌شود. در این دوره مراکز استان‌ها زوال را با «شهرستانی» کردن آن نادیده گرفته و سرکوب می‌کنند تا زمانی که بحران محیط زیستی به تدریج، البته با سرعتی نامشخص، به مرکز استان می‌رسد، آنجا که صدای زوال و بحران انسانی و اقتصادی که به بار می‌آورد بلندتر و شدیدتر می‌شود. مرحله بعد «استانی شدن» زوال و نادیده گرفته شدن آن در سایر مراکز هم‌جوار و مرکز کشور است. اتفاقی که برای خوزستان افتاده و برای کرمان هم تا چند سال دیگر خواهد افتاد. مرحله بعد البته ملی شدن زوال محیط زیستی ست که باز هم پروسه مواجه سایر ملل، سازمان‌های بین‌الدولی و سازمان‌های بین‌المللی با آن را در شکل مدیریت و انسداد مهاجرت‌های عظیم انسانی، از طریق رشد اشکال ناسیونالیسم و حدهایی که به انسان‌گرایی می‌زند و با سرکوب و عادی‌سازی بحران پناهندگی دیده‌ایم. اما زوال محیط زیستی تنها در دل سلسله مراتب اقتصادی و اداری زیستگاه‌های انسانی که نظم رایج بر آن استوار است سرکوب نمی‌شود. زوال محیط زیستی از همان ابتدایی که رخ می‌دهد در بستری از کالایی شدن کامل محیط زیست رخ می‌دهد، و اینجاست که درک این زوال بدون درک سرمایه‌داری با ویژگی‌های مختص آن در هر منطقه ناممکن است. حل بحران محیط زیستی هر بار در نظم رایج اقتصادی از ابتدا با هزینه فایده اقتصادی لازم برای جلوگیری از آن سنجیده می‌شود و فقدان اراده سیاسی مبارزه با آن با شرایط خاص اقتصاد سیاسی هر کشور و اولویت‌بندی‌های امنیتی، سیاست‌های نیولیبرالی و منافع حزبی و ایدئولوژیک دولت‌های اقتدارگرا گره می‌خورد. در این بین دو دیسکورس مشخص به مدیریت اندیشیدن به این زوال می‌پردازند و راه‌حل مواجهه با این بحران را با معطل کردن مسیر می‌دهند: در دیسکورس اول مساله خشکسالی در دنیای امروز از بستر تاریخی خود خارج می‌شود و فراتاریخی دیده می‌شود که این دیسکورس به راحتی در محدوده‌های فعلی اسلام‌گرایی سیاسی نیز با خاستگاه‌های روستایی حاکمان و محلی‌گرایی‌شان و رگه‌های اندیشه آخرالزمانی آن جا گرفته و تقویت می‌شود. دیسکورس دوم مساله مدیریت آب را پیش می‌کشد که با نادیده گرفتن اضطرار موقعیت مناقشات نظری بر سر آن را غیررادیکال کرده تا با تقلیل ابعادی که مواجهه با این مساله به تغییر رادیکال انسان‌گرایی و نظم مالی شده زیستگاه‌های انسانی پیوند خورده است به شکلی از رویکرد اصلاح‌طلبانه تدریجی دامن بزند یا با تشدید دوگانه تاریخی قبل و بعد از انقلاب مساله را صرفا در چارچوب رژیم‌های سیاسی محدود کند. هم‌زمان درست وقتی که نیاز داریم تاریخ ایران را خاصه از پس از انقلاب سفید و رشد سرمایه‌داری در ایران از زاویه آب بازخوانی کنیم و سیاست‌های منطقه‌ای و کشوری و جهانی را حول این بازخوانی بازتعریف کامل کنیم، امنیتی کردن محیط زیست هرگونه تلاش علمی و تحقیقی را برای شناخت این بحران با خطرات فراوان گره می‌زند و محققان را به تحقیقات بی‌خطر فراوانی چون سیر استعاره گل سرخ در ادبیات کهن فارسی سوق می‌دهد. از باب تاکید بر اضطرار موقعیت اشاره می‌کنم به اینکه ریزگردها که سال‌ها در شهرهای شرقی استان مثل فهرج و ریگان بودند به کرمان در هفته گذشته رسید و اینکه در این تابستان دو هزار روستای استان با تانکر آبرسانی می‌شوند. در سفر آخرم به کرمان پیرمردی از کشاورزان منطقه زرند برایم داستان معناداری را از وضعیت آب آن مناطق با توجه به تغییر نظم اجتماعی از نظم فئودالی به نظم امروز تعریف کرد. گفت: «قدیم یک حمام عمومی در هر روستا بود و مردم به آن حمام می‌رفتند، بعد لوله‌کشی آب به هر خانه شد و هر کس در خانه‌اش حمام داشت و حمام عمومی هم تعطیل شد. چند سالی به این منوال گذشت، حالا آب از هر روز به هفته‌ای چند ساعت رسیده است و همه می‌خواهند در آن چند ساعت دوش بگیرند و آب نیست. حمام عمومی هم که دیگر خراب شده است».

اینکه ما ابزار تحلیلی و شناخت تاریخی روشنی برای درک پروسه‌های زوال محیط زیست نداریم بروز کامل این بحران را محتمل‌ترین اتفاق آینده کرده است و شاید تفاوت ما با بسیاری که از چند دهه پیش تخریب محیط زیست را گوشزد کرده بودند در همین آگاهی ماست که این تخریب چگونه در ابتدا در بستری از سلسله‌مراتب اقتصادی زیستگاه‌های انسانی و کالایی شدن محیط زیست نادیده گرفته می‌شود، و در ادامه امنیتی و سرکوب می‌شود و در همه این مسیر به رشد انواع اندیشه‌های گروه‌گرایانه و قبیله‌گرایانه و خشونت‌ورزی بین روستایی، بین شهرستانی و بین استانی دامن می‌زند.