بایگانی ماهیانه: ژانویه 2015

یک بچه ی غمگین

مارگارت آت وود

ترجمه: مهدی گنجوی

 

تو غمگینی چون غمگینی

روحیه. مال سنه. شیمیاییه.

برو پیش یک روانپزشک یا یک قرص بخور

یا غمت را در آغوش بگیر مثل یک عروسک بی چشم

تو نیاز به خواب داری.

 

 

خوب، همه بچه ها غمگین اند

ولی بعضی ها ازش عبور می کنند.

نعمت هایت را بشمار. بهتر از آن،

یک کلاه بخر. یک کت یا حیوان خانگی بخر.

کلاس رقص برو تا فراموش کنی.

 

 

چی را فراموش کنی؟

غمت را، سایه ات را،

هر چه بود که برایت اتفاق افتاد

آن روز مهمانی در باغ

وقتی آمدی داخل، داغ شده با آفتاب

شیرینی توی دهانت تلخ

توی لباس نویت بودی که روبان داشت

و لکه های بستنی،

و توی حمام به خودت گفتی

من بچه ی دلخواه نیستم

 

عزیزم، وقتی می رسی

به آن لحظه

و نور می بازد و مه فرو می رود

و تو با بدن واژگونت گیر افتاده ای

زیر ملافه یا توی ماشینِ در حالِ سوختن،

 

 

و زبانه های قرمز از درونت بیرون می زنند

و آسفالت کنار سرت را شعله ور می کنند

یا زمین یا بالشت را

هیچ کداممان نیستیم،

یا همه مان هستیم.atwood

داستانک: سرنوشت شعر

پدربزرگ من شاعر بود و شیخ خانقاه شیراز. در عین حال مدت ها ریاست جلسات شعری را بر عهده داشت و به سیاق وحشی بافقی و در راستای مکتب بازگشت شعر می سرود. اما این داستان او نیست. داستان سرنوشت یکی از بیت هایی ست که او سرود.
یک روز مدیران کل دادگستری به شیراز آمده بودند و از او که شغلش مدیریت دفتر دادگاه بود خواستند که فی البداهه شعری به افتخار حضور آن ها بسراید. می گویند پدربزرگم، اسمش مرتضی حناوندی بود، سرود: “در بارگه داد به کس داد ندادند، بنیاد کسی نیست که بر باد ندادند!”
این شعر ماند و ماند و حتی در دیوان منتشر شده از او نیز منتشر نشد.
سال ها گذشت تا این که محمد خان سمیعی… محمد خان سمیعی گنده لات شیراز بود در دهه هفتاد و اوایل دهه هشتاد. سال هشتاد و پنج در پی ارتکاب جرایم تازه، که گویا آخریش منجر به مرگ زنی حامله شده بود، به اعدام محکوم شد. روز اعدامش در شیراز معروف است. آن قدر که فایلش مدت ها در گوشی موبایل ها می چرخید. قبل از این که طناب دار را دور گردنش بیندازند، دستش را دور طناب انداخت و اجازه دادند آخرین حرفش را قبل از مرگ بزند. گفت: “مردانگی مُردم!”
در این که خیلی ها این به روایتی “گنده لات” را “قهرمان” می دانستند جای شک نیست. این را می شود از پارچه نویسی های دم در خانه اش فهمید که روی یکی شان یکی از نوچه هایش نوشته بود: “فراق محمد رضا که قلب مهربانش در محبت به اطرافیان…”
وقتی خواستند روی سنگ قبرش شعری بنویسند، همان بیت مرحوم پدربزرگ، شیخ خانقاه، را نوشتند: “در بارگه داد به کس داد ندادند. بنیاد کسی نیست که بر باد ندادند.”
می گویند دشمنان محمد خان که این سنگ نبشته را دهن کجی به خود و سیستم قضایی می دیدند سنگ قبرش را شبانه شکستند. راهی نماند جز این که سنگ قبرش را، به روال سنگ قبرهای در معرض شکستن در تاریخ ایران، از بتون بسازند و نگذارند هیچ بیت شعری را روی آن بنویسند.
دیگر کسی از این بیت پدربزرگم استفاده ای نکرده، یا من خبر ندارم.

آن لحظه

مارگارت آتوود

ترجمه: مهدی گنجوی

—-

آن لحظه که، بعد از سال ها

کار سخت و سفر دراز

در میانه ی اتاقت می ایستی

خانه ات، نیم هکتار، مایل مربع، جزیره، کشور،

می دانی که چطور آخرش به آن جا رسیدی،

و می گویی، من مالک اینم،

 

 

همان لحظه ای ست که درخت ها می گشایند

بازوان نرمشان را از دور تو،

پرنده ها زبانشان را پس می گیرند،

صخره ها چاک می خورند و می ریزند،

هوا از تو بر می گردد مثل یک موج

و تو نمی توانی نفس بکشی.

 

 

نه، آن ها زمزمه می کنند. تو مالک هیچ چیز نیستی.

تو یک مهمان بودی، بارها و بارها

از کوه بالا رفتی، پرچم را فرو کردی، جار زدی.

ما هیچ وقت مال تو نبودیم.

تو هیچ وقت ما را نیافتی.

همیشه ماجرا برعکس بوده است.

27_margaret_atwood

چند تک گویی از یک زناشویی (قرن هفتم)

شمس تبریزی و کیمیا خاتون (دختر خوانده ی مولانا)
۱.
آن کیمیا بر من دختر آمد و به وقت آن، چندان شیوه و صنعت از کجا بودش؟ خداش بیامرزد! چندان ها خوشی به ما داد! روزان همه بدخویی بکردی و شب، چو در جامه خواب در آمدی، عجب بودی. گفتی: “ذکرم می باید”. خنده ام گرفتی.
صفحه: ۲۳۱
۲.
ده بارم کنار گیرد، تا من یک بار کنار گیرم یا نه، ده بار مجامعت طلبد، تا من یک بار التفات کنم یا نه. آخر، خران جدااند، آدمیان جدا. آن در روی افتادن در خرابات ها باشد، آن پیش خران باشد. آدمیان را با خران چه نسبت؟ آخر، فرقی بباید. تا او راضی نباشد و خوشدل نباشد، آن معامله هرگز مقدور نشود.
صفحه ۲۲۹.
۳.
آن زنک، آن قحبه، آن مستراح زنکان، می گوید که: “من خود را کور و کر کردم”. چه کور و کر کردی؟ چه می رود؟
بگردانید سخن را. اینک، مرا دشنام می دهد. گفت: “لنگت اگر بگیرم، برون می اندازم.”
ساعتی نشسته ام تا ببینم که لنگم چون می گیرد و برون می اندازد.
صفحه: ۲۷۵
۴.
این مرده ریگت را بگو تا جامه خواب مرا جدا اندازد. من خود نروم، الا تا بداند نارفتن من به قصد نیست.
او هیچ را نشاید، الا مجامعت را. زنان هستند که چیزهای دگر را شایند، الا مجامعت. عایشه مخصوص نبود به مجامعت.
صفحه: ۲۷۷
مقالات شمس، ویرایش جعفر مدرس صادقی
عکس: صحنه هایی از یک زناشویی، اینگمار برگمن500full

در شب سکولار

مارگارت آتوود

ترجمه: مهدی گنجوی

——

در شب سکولار پرسه می زنی

تنها در خانه ات. {ساعت} دو و نیم است

همه ترکت کرده اند

یا این قصه ی توست

از شانزده سالگی ت به یادش می آوری

وقتی دیگران بیرون بودند، مشغول خوش گذرانی

یا تو این طور گمان می بردی

و تو باید از بچه مراقبت می کردی.

یک اسکوپ گنده ی بستنی وانیلی برداشتی

و لیوان را با آب انگور پر کردی

و نوشیدنی زنجفیل دار، و گلن میلر گذاشتی

با صدای بند مفصل {موزیکش}

و سیگاری روشن کردی و دود را از شومینه بالا فرستادی

و مدتی گریستی چرا که نمی رقصیدی

و بعد رقصیدی، با خودت، دهانت لوله شده بود با {رنگ} ارغوانی

حالا، چهل سال بعد، چیزها عوض شده اند،

حالا {آن چه می خوری} لوبیا لیمای کوچک است

مهم است که یک خلاف پنهان داشته باشی.

وقتی یادت برود در زمان مقرر وعده های غذایی ات را بخوری

همین عایدت می شود. با دقت می جوشانی شان

آبشان را می گیری، خامه و فلفل می افزایی

از پله ها بالا و می پایین می روی

با انگشتانت بیرون می اوری شان صاف بالای کاسه

در همان حال که بلند بلند با خودت حرف می زنی

اگر جوابی داشتی تعجب می کردی

ولی این بخش بعدا می آید

سکوت زیادی بین کلمات ست،

تو می گویی. تو می گویی، غیاب محسوس خدا

و حضور محسوسش

به چیز خیلی مشابهی می انجامد

فقط برعکس.

می گویی من لباس های سفید زیادی دارم

شروع به زیر لب خوانی می کنی

چند صد سال پیش

این می توانست عرفان باشد

یا انحراف از دین. حالا نیست

بیرون صدای آژیر می آید

از روی کسی رد شده اند

قرن به ساییدن ادامه می دهد.

11a

جایی که هیچ گاه نرفته ام، خوشبختانه فراتر

ای ای کامینگز

ترجمه: مهدی گنجوی

—-

جایی که هیچ گاه نرفته ام، خوشبختانه فراتر

از هر تجربه، چشم های تو سکوتشان را دارند:

در نحیف ترین ژست تو چیزهایی ست که محصورم می کند

یا {چیزهایی ست} که نمی توانم لمس کنم چرا که بسیار به من نزدیکند

 

کوچکترین نگاه تو به راحتی محصورم می کند

هر چند خودم را چون انگشتانی بسته ام

تو همیشه گلبرگ به گلبرگ بازم می کنی همان طور که بهار باز می کند

(با لمسی ماهرانه، رمزآلود) اولین رز خود را

 

یا اگر بخواهی مرا ببندی، من و

زندگی ام خیلی زیبا و ناگهانی بسته می شویم

همان طور که وقتی قلب این گل خیال برفی می کند

که محتاط بر همه جا فرود می آید

هیچ چیز از میان آن چه که در این دنیا می فهمیم برابری نمی کند

با قدرت عمیق شکنندگی ات: که بافتش

با رنگ هایی از کشورهایش مجبورم می کند

مرگ و ابدیت را با هر دم تفسیر می کند

(نمی دانم چه چیزی از توست که می بندد

و باز می کند، تنها چیزی در من می فهمد

صدای چشم های تو از همه ی رزها عمیق تر است)

هیچ کس،‌نه حتی باران، چنین دست های کوچکی ندارد

 

اولین رمان علمی تخیلی ایران

فامیل اولین کسی که رمان علمی تخیلی در ایران نوشت “صنعتی زاده” است. (رستم در قرن بیست و دوم نوشته به سال ۱۳۱۳) دلیلش هم این است که پدرش، حاج علی اکبر کر، از پیشگامان مشروطه خواهی در کرمان بود و در جست و جوی “صنعت” به عنوان راه علاج دیار وبازده و فقرزده ی کرمان. این است که در پی قانون ثبت شناسنامه فامیلش می شود “صنعتی”. زایش رمان علمی تخیلی از دل گفتمان های مشروطه خواهی ایران و آن بخش از این گفتمان که به “صنعت” به عنوان چاره ی اوضاع نابسامان می نگریسته است حاوی معنای درخشانی ست. علی الخصوص اگر در نظر بگیریم که در همین دوره است که معنای کلمه ی صنعت از پیشه (craft) به صنعت به معنای (industry) تبدیل می شود.

آن چه که پلات اولین رمان علمی تخیلی ایران را می سازد خیال حضور گذشته در آینده است: خیال احیای اموات در دنیایی که قانونی برای مواجهه با اموات زنده شده ندارد. در این رمان گذشته به کار هنر می آید اما به کار دانش نه! و البته عاقبت آینده پس زدن گذشته است و این پیام مهم اولین رمان علمی تخیلی ایران است: گذشته خوابی ست که رو به آن بیدار می شویم و آینده قانونی ست که سر نوشتنش جدال می کنیم.