بایگانی ماهیانه: فوریه 2016

من به رویا بافتن ادامه می‌دهم

من به رویا بافتن ادامه می‌دهم
لنگستون هیوز
ترجمه: مهدی گنجوی
—-
من رویاهایم را می‌گیرم و با آن‌ها یک گلدان برنزی می‌سازم
و یک چشمه گِرد، با یک مجسمه زیبا در مرکزش،
و یک سرود با یک قلب شکسته، و از تو می‌پرسم:
تو رویاهای مرا می‌فهمی؟
گاهی می‌گویی که می‌فهمی
و گاهی می‌گویی که نه
در هر دو حال مهم نیست
من به رویا بافتن ادامه می‌دهم
The Unicorn Defends Itself, 1495-1505

ed47b32dc32edcb5ec4a74ba5619b367

اگر از گستره روایت در سینمای ایران خسته شده اید

اگر از گستره روایت در سینمای ایران خسته شده اید و دنبال خیال های متعدد دیگر در ادبیات داستانی می گردید:
این روزها که دوباره صفحات فیس بوک پر شده است از سینمای ایران نمی توانم جلوی خودم را بگیرم تا از این همه اهمیت دادن به کالای فیلم و ننوشتن از ادبیات معاصر ایران سرخورده نشوم. امیدوارم بر کسی این فرض ناگوار فرود نیامده باشد که ادبیات چیزی مهیج تر، غریب‌تر و دسترس‌ناپذیر تر برای عرضه ندارد. در این جا اما می‌خواهم از گستره‌ی خیال در این ادبیات بنویسم که بسیار بیش از درام اجتماعی، سینمای معنوی و کمدی رمانتیک است.
اگر در جست و جوی ادبیات ماجراییِ نفس گیر می گردید می توانید”گهواره مردگان” مهدی بهرامی را بخوانید. اگر می خواهید خشونت را در روستا بخوانید می توانید “شکار کبک” رضا زنگی ابادی را بخوانید. اگر می خواهید به یاغی گری های یک عاشق در فرهنگ بلوچی خیره شوید می توانید”تاریک ماه” منصور علیمرادی را بخوانید. اگر در جست و جوی ادبیات فانتزی کودک هستید می توانید “سه سوت طلایی” احمد اکبر پور را بخوانید. اگر طبعتان به نوشته های سوررئال غریب می رود می توانید”جهان پوستی” امیر حکیمی را بخوانید. اگر به ادبیات غیر متعارف انتقادی از عصر جنگ گرایش دارید می توانید”دیوار” علیرضا غلامی را بخوانید. اگر هوس تاریخ، هزار و یک شب و خون کرده اید می توانید”من منچستر یونایتد را..” مهدی یزدانی خرم را بخوانید. اگر هوس زندگی زیرزمینی فرهنگ ایران کرده اید می توانید”نگران نباش” مهسا محب علی را بخوانید. اگر دلتان برای ادبیات کارگری تنگ شده است “بچه های قالیباف خانه” هوشنگ مرادی کرمانی را بخوانید. اگر از مساله قومیت و جنگ می خواهید بخوانید می توانید”نفس تنگی” فرهاد حیدری گوران را بخوانید. اگر می خواهید هراس کنید “بختک” را بخوانید. اگر می خواهید از قرون وسطی، خون و مفعولیت بخوانید “روزگار دوزخی آقای ایاز” رضا براهنی را بخوانید. اگر به داستان های به هم پیوسته اپیزودیک علاقه دارید می توانید “تاکسی نوشت ها”ی ناصر غیاثی را بخوانید اگر می‌خواهید از شوخی، خشونت و زنندگی جنسی در دبیرستان یاد بیاورید “مردی که گورش را…” حافظ خیاوی بخوانید. اگر به رئالیزم روستا، تنهایی و هراس هایش فکر می کنید می توانید”باغ اناری” محمد شریفی را بخوانید. اگر در جست و جوی ادبیات مهاجرت هستید می توانید”گسل” ساسان قهرمان را بخوانید، “ارکستر شبانه چوب ها”ی رضا قاسمی را بخوانید. اگر داستان کوتاه فرمالیستی می خواهید با در هم تنیدگی روایت و متن سر ریزتان کند “کتاب ویران” ابوتراب خسروی را بخوانید. به این لیست بلاشک می توان چیزهای زیاد دیگری افزود. (از حسین اتش پرور، فرشته مولوی، رضا دانشور، علی اکبر کرمانی‌نژاد، علی مراد فدایی نیا و و و ). من این ها را یک نفس نوشتم.
این همه از سینما نوشتند و خواندید و دیدید. اگر از گستره‌ سینمای ایران مایوس شده اید، حتی اگر هنوز مایوس نشده اید، در ادبیات داستانی بسیاری هستند که درنگ شما را بی پاداش نمی گذارند.

زوال نقشه ذهنی از شهر کرمان

کوین لینچ در کتاب “تصویر یک شهر” بر اساس پنج سال مطالعه سه شهر بوستون، لس انجلس و جرسی بدین نتیجه می رسد که افراد نقشه های ذهنی خود را از یک شهر براساس پنج عنصر آن شهر می سازند. این پنج فاکتور در تئوری او،‌ راه ها (paths)، لبه ها (edges)، محله ها، گره های شهر (nodes)، و لندمارک ها یا علائم زمینی هستند.
به نظر می رسد که حتی اگر فکر کنیم که کرمان غیر از راه ها، هنوز محله و گره های شهری دارد اما دو عنصر اساسی دیگر این شهر در طی یک صد سال اخیر رو به زوال رفته است. کرمان دیگر مثل قدیم دروازه ای ندارد که محدوده های شهری را مشخص کند و از سوی دیگر هر روز شاهد زوال اصلی ترین لندمارک خود، قلعه دختر، است.
عکس هایی که در زیر می بینید تصویرهایی از این زوال است. قلعه دختر، بنایی خشتی گلی که پیشینه آن به عصر ساسانیان برمی گردد و به احتمال فراوان بر روی یک آتشکده بنا شده است،‌ دیرین ترین اثر تاریخی شهر کرمان است. اثری که هر روز از خیابان های متعددی در شرق شهر دیده می شود.
بعد از نابودی ارگ بم ناخودآگاه بسیاری از کرمانی ها با یک ایده پر شد: “هر چه خشتی و گلی ست محکوم به نابودی ست”. امروز شاید به دلیل همین ایده است که مصرانه دست روی دست گذاشته، ناپایداری این آخرین بنای ساسانی در شهر کرمان را نظاره می کند،‌ غافل از این که با از بین رفتن آن، نه تنها تاریخ ساسانی خود را از دست داده که قدرت خود را بر تصویرسازی از شهر از دست خواهد داد.
عکس ها از من و ایده

_DSC0778 _DSC0801 _DSC0834 _DSC0846

براندازی

من آن زن را بر انداختم
تو را بردم آسمان را براندازی
بعد متعالی آمد گفت مرا که برانداخته بودید حالا کجا را بر می اندازید؟
بعد من بوسه ام را معطل نکردم و با دست‌بند برایش فرستادم
وقتی برگشت گفت: “من برای تبلیغ علیه بدن یک زن به کار رفتم”
و من فهمیدم براندازی یک زن است که شب‌ها همسایه‌ها درهایشان را برایش باز می‌کنند
و روزها او در را برای همسایه‌ها باز می‌کند
تا بروند از نردبان به آسمان
چند تا مفهومِ متعالی را با لباس زیرهایشان طاق بزنند
به خانه بیایند
جلوی تلویزیون
زبان فارسی کشتی بگیرد ما همه سوت بزنیم
زبان فارسی سرفه بکند ما همه کف بکنیم
زبان فارسی عرقِ شرم بریزد ما ماست بخوریم
زبان فارسی اصلا خودش برانداز است
این را مجری گفت و سوئیچ کرد روی انگلیش:
each language starts like a river
eventually it falls into the abyss

041395249603c072c808c219ade1276e

Street art by Charles Leval

A review of Alireza Gholami’s the Wall

“The Wall” by Alireza Gholami, is the story of a 14 years old boy who is unable but to read and interpret the ideology of Iran-Iraq war in a “literal” manner. This story with its grotesque yet comic narration, reminds the reader of both Emile Habibi’s “The secret life of Saeed the pessoptomist” and Jaroslav Hasek’s ” The good soldier Svejik”. In a course of one day, the protagonist loses his brother, his mother, his friend, and at last, while searching for a prostitute, is mistakenly arrested and condemned as a counterrevolutionary. Like Camus’ Meursault, the boy in “the Wall” has no power but to nourish his hatred toward the world, however his estrangement is not the result of his inclination to absurd philosophy. The novel develops the idea that in certain historical moments in the discourse of an ideological system, the literal interpretation will become dominant; the interpretation which will result to eventual injustice even for those who have tried their best to remain “ideologically innocent”.

1777929

خلق قبرستان

پرویز تناولی در جست و جوی تاریخِ مجسمه‌سازیِ ایرانیان به سراغ سنگ‌قبرها و مجسمه ـ قبرهای ایران در طول تاریخ رفته است. این تحقیق او را به شیرهای سنگی رسانده که گویا حداقل از عصر آق قویونلوها و قراقویونلوها به عنوان مشخصه قبرستان کاربرد داشته اند و به احتمال زیاد استفاده از آن‌ها به مدت‌ها پیش از آن نیز برمی‌گردد. او شیرهایی که عمدتا لرها در نوار زاگرس بر سر قبرستان‌هایشان می گذاشتند را مستند کرده است و این شیرها را بخشی از تاریخ مجسمه ایران در نظر آورده است؛ تاریخی که بعدها، با کوچ ارمنی‌ها به اصفهان، حجاری بر سنگ قبر را ابداع می‌کند و در دوره ای کوتاه در دوره قاجاری، از عصر فتحعلی شاه تا ناصرالدین شاه، به مجسمه قبرهایی می رسد که این شاهان در ابعاد واقعی از خود بر سنگ قبرهایشان سفارش داده اند. گویا فتحعلی شاه خود ناظر بر ساخت این مجسمه بوده است و پیش از مرگ از کامل شدن سنگ قبرش آسوده شده است.
هفتاد سنگ قبر، سروده یدالله رویایی، عموما به عنوان یک مجموعه شعر یا یک فرم شعریِ مختص رویایی در نظر گرفته می‌شود و هر گونه تلاشی برای سنگ قبر سرایی به تقلید از این مجموعه متهم‌می شود. اما به گمان من این مجموعه، نه صرفا یک مجموعه شعر، که پررنگ کردن بخشی از تاریخ شعر و مساله شعر در ایران است: پیش کشیدن حیاتی که شعر بر سنگ دارد.
از این رو این مجموعه را دعوتی می‌بینم هم به بازخوانی تاریخ شعرهای سنگ قبر و هم به خلق قبرستان. قبرستان های فعلی و سنت فعلیِ شعرِ قبرستانی معنایی تخت و مقوایی به زندگی مردگان خود می‌دهد. با جدی گرفتن میراث تناولی، در سفارشش به دنبال کردن تاریخِ مجسمه‌سازی قبرستان، و سفارشِ رویایی، به کنش خلاقه زبان در مواجهه با مرگ و سنگ، می شود قبرستانی آفرید که قدم زدن در آن معنای تغییر یافته زیست ایرانی را در دهه‌های اخیر به ذهن متبادر کند.

وصله ها و غیاب ها (تاملی درباره تاریخ نگاری ادبیات خاورمیانه)

آن چه در تاریخ نگاری ادبیات خاورمیانه بسیار سوال برانگیز است زمان بندی آثاری ست که به دلایلی بین تاریخِ نگارش و تاریخِ عرضه عمومی آن ها فاصله افتاده است. برای مثال به اثری چون روزگار دوزخی آقای ایاز فکر کنید. این اثر در سال ۱۳۴۹ نوشته شده است اما به دلایل مختلف در آن زمان خمیر شده است و بعدها در سال ۱۳۹۲ در دسترس عموم قرار گرفته. این اتفاق برای بسیاری آثار دیگر نیز رخ داده است. برخی به صلاحدید مولفانشان، مثل آثار بیژن الهی، و برخی به دلایل دیگر (آثاری چون برخی نوشته های گلشیری و در مثالی بسیار متاخر نوشته های فرهاد حیدری گوران و مانند او).
می توان تاریخ عرضه را هیچ در نظر نگرفت و تنها به تاریخ نگارش توجه کرد و در رویکردی کرونولوژیکال این متونِ نوشته و عرضه نشده را در کنار آثار نوشته و عرضه شده قرار داده. در این رویکرد آن چه که فراموش می شود واقعیتِ مادیِ عرضه نشدن آن هاست. این واقعیت که آن ها در آن تاریخ محصول دیالوگ با متون بوده اند اما در پیشبرد دیالوگ بین متون سهمی ایفا نکرده اند.
رویکرد دیگر توجه صرف به تاریخ عرضه است. در این صورت، این آثار معاصر آثاری دانسته می شوند که با آن ها عرضه شده اند، هر چند که تاریخ نگارششان مال سال ها یا دهه ها پیش است. در این رویکرد نوشتن به مثابه فرایندی فرض می شود که تنها با عرضه است که به پایان می رسد.
اما این رویکرد دوم نیز، اگر چه حاوی حقیقتی درباره جایگاه زمانی این آثار به لحاظ تاثیر بر متون دیگر است اما تاریخ این آثار را از منظری هگلی، یعنی در چارچوب تاریخ شکل گیری ایده ها ـ ایده های فرمی، ساختاری، محتوایی و مانند آن ـ از چشم دور می کند.
در این جاست که این متون برزخی برزخ های زمانی را در تاریخ نگاری ادبیات خاورمیانه پیش می کشند. چگونه باید این متون که از پارچه زمانی دیگر بریده و به پارچه زمانی دیگر وصله شده اند، این غیاب و وصله ها، و تاثیرات آن ها را بر آشفته سازی زمان در تاریخ نگاری ادبیات این منطقه روایت کرد؟