بایگانی ماهیانه: آگوست 2018

مکالمه مغربی

داشتم با زبان ما(دری)‌ام به تو فکر می‌کردم
که زبان ما(دیگری‌)ام به من فکر کرد:
_ با زبان شما(دری)‌ات به جهان که فکر می‌کنی
مثل حلزون به خانه خودت برمی‌گردی _

m(other) tongue
از دهنم بیرون پرید
با شعفی دستپاچه
ریشه انحراف از خو(دم) را
در خو(بازدم)م یافتم.

بعد بر روی تو افتادم

شعری از ماکوتو اوکا
ترجمه مهدی گنجوی
براساس ترجمه نویسنده و Thomas Fitzsimmons
—–

کجا؟ پله‌ها کجایند؟
«آنجا. زیر پایت».

به کجا می‌روند؟
«فقط یک پله وجود دارد.
نه هیچ پله بالاتر. نه هیچ پایین‌تر».

قوز کرده لرزیدم
روی یک تخته متزلزل.

قله زیر من، یک دیگ با تیغ در چرخش
بالاانداز چون اقیانوس، در نوسان چون باد.

کجا؟ پله‌ها کجایند؟
«هیچ‌جا. نه تو، هرجا، در این آسمان».

و آن صدای رعدآسا که محو شد
پله‌ای که رویش ایستاده بودم غیب شد.

زیرم شباهنگ را دیدم
بالای سرم اقیانوس را:
سبیل‌های ماهی کف‌زی.

«پرواز کن! احمق»!
در هیچ افتادم.

ناگهان
لرزان
پایم را دیدم
در حال تعادل یافتن روی یک پله.

براون و شیخ ابراهیم: هستی‌شناسی و تساهل مذهبی در یک شب‌نشینی در کرمان در ۳ مرداد ۱۲۶۷ هجری

 

« در هیچ شهری در پرشیا، به اندازه‌ای دوست و آشنا از هر درجه‌ای از اجتماع و هر طیفی از تقوا و بی‌تقوایی ندیدم که در کرمان دیدم». این جملاتی ست که ادوارد براون در آغاز فصل شانزدهم کتاب خود «یک سال در میان ایرانیان» که عنوانش «جامعه کرمان» است می‌نویسد. براون که برای دوازده ماه در طول سال‌های ۱۸۸۷ و ۱۸۸۸ به ایران سفر کرده بود در پنجم ماه ژوئن ۱۸۸۸ مصادف با ۱۶ خرداد ۱۲۶۷ در کرمان ساکن می‌شود و قبل از غروب ۲۳ اوت مصادف با ۲ شهریور پس از قریب سه ماه از این شهر به جهت بازگشت به کمبریج برای ادامه تصدی به شغل تدریس زبان فارسی خارج می‌شود. بنا به روایت براون، که آن روزها بیست و شش ساله بوده است، در مدت این اقامت «کل افق ذهنی» او با فضای عرفان و تریاکی که او را احاطه کرده بوده است تغییر می‌کند، طوری که در اواخر این اقامت «تقریبا دیگر به انگلیسی فکر نمی‌کردم» و «هیچ چیز به چشمم به خوبی ادامه دادن هستی نظرپردازانه رویاگونی» که در آن دوره طی می‌کرد و تریاک تسکینش و درویش‌ها دوستانش بودند نبود. براون جوان در بدو ورودش به کرمان در باغی مستقر می‌شود که برخلاف سایر اقامتگاه‌های پیشینش در ایران دری گشاده داشته و در نتیجه برای اولین بار پس از ورودش به ایران «بدون مانع» به تعقیب هدف اصلی‌اش که آشنا شدن با «دستجات گوناگون ایرانی» حتی «عجیب و مخالف اصول اخلاقی» بود دست می‌یابد. او در این دوره سه ماهه در کرمان با بلوچ‌ها، هندوها، زرتشتی‌ها، شیعه‌ها، سنی‌ها، شیخی‌ها، صوفی‌ها، بهایی‌ها، ازلی‌ها، درویش‌ها و قلندرهایی که «هیچ عقیده دینی» را پیروی نمی‌کردند نشست و برخاست می‌کند. در اینجا اما آنچه می‌خواهم بر آن تاکید کنم مواجهه براون با شخصیتی ست به نام شیخ ابراهیم که از ۲۲ ژوئن تا روزی که براون کرمان را ترک می‌کند «همدم دائم» براون بوده است، کسی که به روایت براون، براون را «بیش از یک بار با مکالمات کفرآمیز و مستی‌اش» «منزجر» می‌کند، با این حال «دست از سر» براون بر نمی‌دارد و هربار چنان نمایشی از «شرمساری از رفتارش» نشان می‌دهد که براون «رفتار نامناسب» او را فراموش می‌کند. براون البته اقرار دارد که معاشرت با شیخ ابراهیم تا وقتی که مست نبود و یا نیمه مست بود ارزش داشت چرا که شیخ ابراهیم در ایران و ترکیه و مصر بسیار سفر کرده بود، چیزهای عجیب و افراد عجیب‌تر بسیار دیده بود، و با هر طبقه و فرقه‌ای چرخیده بود. بنا به نوشته براون: «او در واقع خارق‌العاده‌ترین آدمی بود که من دیدم و ترکیبی از خصوصیات که جز در ایرانی‌ها غیرممکن بود» نشان می‌داد. براون شیخ ابراهیم را «آنارشیست، بی‌اعتقاد به اصول اخلاقی، و تا اعماق آزاد از دین» توصیف می‌کند، کسی که عمیق‌ترین تحقیر را برای هر فرمان دین اسلام قائل بود، لاف می‌زد که اولین بار گوشت خوک را پیش یک مسافر اروپایی در مصر خورده است و در بین زیاده‌روی‌هایش در مصرف حشیش و مشروب یک دوبیتی از مثنوی می‌خوانده: «ننگ بنگ و خمر بر خود می‌نهی/ تا دمی از خویشتن تو وررهی». بنا به روایت براون شیخ ابراهیم هم صبح ازل را دیده بود و هم عبدالبها را، ولی نه به دستورات و مناهی قرآن و نه کتاب اقدس گوش نمی‌داد. بنا به نظر براون، شیخ «یک آزاداندیش بود، آزادزیست، یک درویش یا قلندر فارغ از اصول اخلاقی، یک ترکیب بین عمرخیام و عراقی که تنها ذره‌ای از استعداد و فرهنگ آن دو را داشت، ولی ده برابر آن دو بی‌توجهی به عقاید ارتدوکس و قواعد اخلاقی مرسوم را». براون که این خصوصیات را بد و گاه «منزجرکننده» می‌پنداشت، اما ادامه می‌دهد شیخ ابراهیم ولی اصیل، با قدرت نظاره و قیاس، طناز و هوشمند بود.

شیخ ابراهیم در عین حال کسی ست که روحیه غیرتساهلی و تعصب دینی ادوارد بروان را لو می‌دهد. تا ما متوجه شویم هم‌محفلی‌‌های شیخ ابراهیم در کرمان، مثل یک تاجر رفسنجانی در سال ۱۸۸۸ در محیط کرمان بیش از ادوارد براون، استاد دانشگاه کمبریج، قدرت تحمل آزاداندیشی و کفرگویی‌های شیخ ابراهیم را داشته‌اند. و این در شبی مشخص می‌شود که ادوارد براون برای اولین بار در زندگی‌اش تریاک می‌کشد. ۲۴ ژوئن ۱۸۸۸ مصادف با ۳ مرداد ۱۲۶۷ است، روزی که براون آن را «به یادماندنی‌ترین روز» زندگی‌اش می‌داند. عصر آن روز چهار ساعت پیش از غروب به دیدن فردی به نام شیخ قمی رفته و مدتی را به دیدن انتری که حیوان خانگی او بوده سپری کرده است. ناگهان دردی در چشم حس می‌کند. شیخ قمی کمی آب یخ برایش می‌آورد. افاقه نمی‌کند. براون به باغ اقامتگاهش برمی‌گردد. بعد از غروب درد چشم بیشتر می‌شود. به پیشنهاد اوستا اکبر، که نخودخشک‌کن است، سفیده تخم‌مرغ روی چشم می‌گذارند و با برگ آن را می‌بندند. درد چشم در عرض چند دقیقه بارها بیشتر می‌شود. اوستا اکبر چنین تجویز می‌کند که پس درد از سردی نیست، بلکه از گرمی‌ست. و دوای درد گرم تریاک سرد است. براون که همیشه علاقه خاصی به فهمیدن تاثیر مواد مخدر بر ذهن داشته و قبلا هم در دوره دانش‌آموزی در بیمارستان سنت بارتلوموف ماریجوانا کشیده است جذب این ایده می‌شود. بساط جور و آورده می‌شود. خنیاگر شعری از قر‌ة‌العین می‌خواند. در بین شعرخوانی و با اوج گرفتن نئشگی و مستی نظرپردازی هستی‌شناختی بالا می‌گیرد. شیخ ابراهیم می‌گوید که «خدا وجودی واقعی، دیدنی، محسوس و مشخص است». ادوارد براون ناگهان برافروخته می‌شود: «حاشا که چنین باشد….متعالی خداست»! خنیاگر هم به میان صحبت می‌آید و در تایید شیخ ابراهیم و نقد براون می‌گوید: «هر ایده و فکری که درباره خدا داری، شک‌ها و حیرت‌هایت، مخلوق تو هستند و تو خالق آن‌ها هستی، و در نتیجه تو ورای آن‌ها هستی… تو امروز تجلی مسیح هستی، تو حلول روح مقدس هستی، این را نمی‌فهمی، تو خدا هستی!» این را که می‌گوید براون برافروخته‌تر می‌شود: «به این‌ شکل بی‌تقوا سخن مگو و بدان که من خودم را کم‌ترین بنده خدا و بی‌ارزش‌ترین بین کسانی می‌دانم که عیسی مسیح را سرمشق خود قرار داده‌اند». این روال سخن بعد از نیمه شب نیز ادامه می‌یابد و شیخ ابراهیم به بیان براون «چنان کفرآمیز و منزجر کننده» سخن می‌گوید که براون مترصد فرصتی می‌شود که بلند شده، از سر خشم از آن مجلس خارج شود. وقتی براون از گوش‌رس شیخ ابراهیم دور می‌شود به یکی از هم‌محفلی‌های آن شب و هم‌مذهبی‌های شیخ ابراهیم که تاجری از رفسنجان بوده می‌آشوبد و از او گله می‌کند که چطور ممکن است شیخ ابراهیم احکام مذهبی که شما آن را مقدس می‌پندارید رعایت نمی‌کند؟ تاجر رفسنجانی اما گرچه منتقد تفسیر شیخ ابراهیم از مذهب است به براون می‌گویند که بر او خورده نگیرد که «شناخت حقیقت کار دشواری ست». براون اما اصرار می‌کند تخطی «رفتاری» شیخ ابراهیم از قواعد مذهب مقدس غیرقابل قبول است. به تاجر رفسنجانی حکایت دو پسر را می‌گوید که پدرشان از کاری منع کرده بود و یکی گرچه نگفت اما کرد و دیگری گرچه گفت اما نکرد. تاجر رفسنجانی براون را باز به آرامش دعوت می‌کند و می‌گوید در هر حال هر دو پسر آن پدر بودند و چنین ادامه می‌دهد: «دانش شبیه یک تلسکوپ است که با آن سرزمین موعود دور از دست را می‌بینیم. ممکن است خودمان در گل ایستاده باشیم، سرد شده با برف و یخ یا خیس شده با باران، ولی با این تلسکوپ می‌توانیم باغچه‌های سبز و پرتقا‌ل‌های سرزمین موعود را ببینم و به درستی توصیف کنیم». تاجر بر مبنای این گفته تساهل با شیخ را ترویج می‌کند چرا که به نظرش شیخ ابراهیم گرچه ممکن است مواقعی در گل گناه باشد هنوز هم از دانش برخوردار است. براون اما قبول نمی‌کند، چرا که به نظر او «سرزمین موعود چشم‌اندازی ست که هیچ ثمری ندارد مگر شروع به رسیدن به آن بکنیم. اگر کسی، ولو نمی‌بیندش یا نداند کجاست، ولی با ایمان دنبال کسی برود که او را راهنمایی می‌کند» بهتر است از کسی که دانشی دارد ولی قواعد مذهبی را رعایت نمی‌کند. تعصب مذهبی براون البته آن شب بیش از این جریحه‌دار شده که با حرف‌های تاجر رفسنجانی آرام بگیرد. او آنقدر پریشان می‌ماند که باعث می‌شود میزبانانش نیز پریشان شوند و به خاطر رفتار شیخ ابراهیم «شرمنده» گردند، تا آن‌جا که همان شب قصد رفتن به خانه می‌کنند.

فردا عصر، وقتی استاد دانشگاه کمبریج از خواب بیدار می‌شود به اداره پست کرمان می‌رود و لابه‌لای صحبت از رییس پست به پرس‌وجو درباره مذهب واقعی کسانی که دیروز دیده است می‌پردازد.

خوشحالم که می‌بینمت

شعری از نانائو ساکاکی از مجموعه «آینه‌ را بشکن»
ت: مهدی گنجوی
——–
زیرِزمین در اعماق
غار باستانی         تاریک

می‌نشینی
شاید وسط روز است

یکی می‌آید تو
نمی‌توانی ببینی‌ش، بشنوی‌ش، لمسش کنی

با این حال یکی باتو‌ئه، قطعا؛
آیا او              دوسته یا شیطان؟

برایت مهم نیست
فرقی نمی‌کند

لبخند می‌زنی
او خالی به نظر می‌رسد
می‌زنم زیر خنده

هیچ‌کس
موج بعد از موج

شعری در چند فصل برای ترکمنچای

دیباچه:
بعد از انعقاد عهدنامه مبارکه گلستان
و ظهور آداب کمال یکجهتی
به مقتضای حرکات آسمانی
تجاوزات ناگهانی
از جانب سر حدداران
پاک اما از مرآت ضمایر پادشاهانه
صورت گرفت.
اهتمام صادقانه
بر تجدید عهد مسالمت
به ظهور رسید.
عهدنامه مبارکه ترکمنچای
مرقوم به امضای همایون
شرف استقرار و استحکام پذیرفت
تا به امضای خواهش‌های منصفانه
دقیقه از دقایق دوستی مهمل نگذاریم.
—–
اشاره‌ای به علی‌السویه‌گری:
امپراطور اکرم شوکت مالک بالاستحقاق کل ممالک روسیه
و اعلیحضرت کیوان رفعت خورشید رایت خسرو نامدار با اقتدار ممالک ایران
علی‌السویه تمنای صادقانه
تا به مکاره جنگی منافی رای والای ایشان
نهایت بگذارند
به‌واسطه صلحی که متضمن دوام باشد.
—–
فصلی درباره صلح:
مصالحه و مودت و وفاق کامل
الی یوم الابد….
—–
فصلی درباره مبارکه:
عهدنامه مبارکه گلستان متروک
عهدنامه مبارکه دیگر
ممهور.
—–
فصلی درباره بخشندگی:
اعلیحضرت پادشاه ممالک ایران
از جانب خود
از جانب ولیعهدان خود
جانشینان خود
به دولت روسیه واگذار
تمام زمین نخجوان
و ایروان
—–
فصلی درباره مذاکره:
از خط مستقیم به قله کوه آغری
به سرچشمه رودخانه قرا
تا به التقای رودخانه ارس
تا به قلعه عباس‌آباد
در کنار راست ارس
نیم آغاج که عبارت از سه ورس و نیم روسی ست
رسم می‌شود
و این نصف قطر
در همه اطراف امتداد می‌یابد
همه اراضی و عرصه
در این نصف قطر
بالانفراد متعلق به روسیه
—-
فصلی درباره خلوص:
اعلیحضرت پادشاه ممالک ایران
برای اثبات دوستی خالصانه
از عوضِ اخلاف
و ولیعهدان
تمام اراضی و جزایر در میانه خط حدود معینه
واضحا و علنا
الی‌الابد
متعلق به روسیه

—–
فصلی درباره تلافی:
اعلیحضرت پادشاه ممالک ایران
به تلافی مصارف کثیره دولت روسیه
برای جنگ
به تلافی ضررها و خسارت‌ها به رعایای دولت روسیه
ده کرور وجه نقد
——-
فصلی درباره شایستگی:
اعلیحضرت پادشاه ممالک ایران
شایسته دانسته
همان فرزند خود
ولیعهد و وارث تخت
تعیین نموده
اعلیحضرت امپراطور کل ممالک روسیه
از میل‌های دوستانه و تمنای صادقانه
در مزید استحکام این ولیعهدی
تعهد می‌کند
وارث برگزیده تاج و تخت ایران را
پادشاه بالاستحقاق این مملکت را
—–
فصلی درباره استحقاق:
سفاین تجارتی روس
مانند سابق
استحقاق
به آزادی بر دریای خزر
به طول سواحل آن.
غیر از دولت روسیه
هیچ دولت دیگر
نمی‌تواند کشتی جنگی
در بحر خزر.
—–
فصلی درباره وطن:
اعلیحضرت امپراطور کل ممالک روسیه
وعده می‌کند
فراریان ایران را
اذن توطن ندهد.

سقط کردن آگاهی: درباره تجربه سرکوب و خشونت از طریق یک مصاحبه تهمینه میلانی

یکی از راه‌های دسترسی به تحلیل غیرایدئولوژیک تکیه کردن بر تجربیات شخصی و حسی روزمره به عنوان سنگ‌بنای محکمی برای آغاز تحلیل و شروعی برای حرکت به سمت آگاهی غیرایدئولوژیک از طریق تحلیل تجربیات شخصی با دانش جامعه‌شناختی و تاریخی ست. به این معنا تجربه شخصی و حسانی در مبارزه با ایدئولوژی سهم عمده‌ای به عنوان مبنای ورود point of entry دارد. در این رویکرد که توسط تئوریسین‌هایی فمینیست مارکسیستی مثل دوروتی اسمیت و هیمانی بنرجی پی گرفته شده است زیست روزمره فضایی ست برای تحلیل سازمان اجتماعی.
این را نوشتم تا اشاره کنم به صحبت‌های اخیر خانم تهمینه میلانی درباره اینکه چطور قریب دو دهه پیش فشار ناشی از سانسور حکومتی در دوره بارداری منجر به وضع حمل زودرس دوقلوهایی که آبستن بوده شده است؛ وضع حمل زودرسی که به مرگ یکی از این دوقلوهای شش ماهه به دنیا آمده انجامیده و او دیگر هیچ‌گاه خود را نبخشیده و لایق مادر بودن ندانسته. این تجربه واقعی از زندگی او مبنای درستی برای ورود و تحلیل انواع و اشکال فشارهای سیستماتیک بر زنان و نقش نهادهای سرکوب و مانند آن در کنترل فکر، بدن، بازتولید زنان و درونی کردن سرکوب است. کاش ایشان همین که بر او رفته بود را به داستان یک فیلم تبدیل می‌کرد.
با این حال به فیلم آخر ایشان «ملی و راه‌های نرفته‌اش» که فکر می‌کنم افسوس می‌خورم که چنین تجربه شخصی برای خانم میلانی به هیچ وجه مانع از آن نشده است، یا به عبارت بهتر در ناتوانی ایشان در تحلیل درست این تجربه شخصی نتوانسته است باعث شود که ایشان فیلمی کاملا ایدئولوژیک درباره خشونت علیه زنان نسازد، فیلمی که به طرزی کاملا ایدئولوژیک در خشونت علیه زنان نقش عمده و اصلی را بر گردن «فرهنگ درون خانواده» و بازتولید این «فرهنگ» می‌اندازد و تقریبا هیچ نقشی برای نهادهای سرکوبگر و روابط اجتماعی بزرگ‌تر از خانواده در چارچوب نظم رایج اجتماعی تعیین نمی‌کند. به نظرم مقایسه انچه به گفته خانم میلانی در زندگی واقعی بر او رفته است و آنچه ایشان در پرده سینما به تصویر کشانده، تفاوت آگاهی واقعی با ایدئولوژی ست، تا غیر از ضایعه تاسف‌بار از دست دادن کودکی که نظم سرکوب‌گر بر ایشان تحمیل کرده، سقط آگاهی نیز این بار توسط خود ایشان صورت گرفته باشد.

استعمار

داستانک
در خواب داشتم کسی را قضاوت می‌کردم که زمان حال مرا به استعمار خود در آورد. بعد چند فیل را به مستعمره خود افزود. آخر سر یک نفر از افسران سابق که غیر از شغل کنسولگری با یکی از شرکت‌های تجارتی هم زد و بند داشت به سرزمینش افزود و گفت: «فعلا شما سه نفر در اینجا ادای تاریخی که من در همین لحظه به شما می‌گویم در بیاورید. یادتان باشد این یک استعمار است: یک روز زودتر و دیرتر نمی‌توانید باشید». بعد زمان حال رفت.
بدون اینکه تاریخی گفته باشد. فیل نمی‌دانست من باید سوار او شوم یا او به سمت من حمله کند. افسر سابق نمی‌دانست آیا هنوز افسر سابق است یا می‌خواهد افسر شود یا اصلا در دوره او ضرورت تشکیل پیاده نظام به وجود آمده است. من فکر کردم برای قضاوت نیاز به تاریخ دارم. بدون زمان چگونه از قضاوت کردن ـ این خوابی که از بچگی برای ما دیده‌اند – لذت ببرم و تخیلم را از تحقیر کسی که نیست، که شاید تا قرنها بعد از این به وجود نخواهد آمد سرشار کنم.

نرده

از مجموعه شعر: آب سنگین: شعری برای چرنوبیل
ماریو پتروچی
ت. مهدی گنجوی
———–
این سوی نرده
تمیز است. آن سو
کثیف. می‌فهمی؟

باید فراموش کنی
که خاک شبیه پوست است.
یا فلس‌های در هم تنیده‌ی

یک اژدها. کثیف
تمیز – این تنها چیزی ست که اینجا
اهمیت دارد. یک ورقه از شیشه تصور کن

که از آسمان
پایین می‌آید. ساده است،
نه؟ این طرفش

می‌توانی آزادانه
نفس بکشی. گاو تو می‌تواند
سبزه بخورد. تو می‌توانی

بچه داشته باشی. آن سو
باید ماسک بپوشی
و فیلترش را عوض کنی

هر چهار ساعت.
تو می‌پرسی – اگر گاو من
از روی نرده خم شد چه؟

شخصا جواب من این است
بستگی دارد کجا باشد. اما
هیچ دستورالعملی برای این

نداریم. این وظیفه توست
که مطمئن شوی گاوت
این قدر ابله نیست.

از «آب سنگین: شعری برای چرنوبیل»

اکرایت («پناهگاه») چهارمین رآکتور مجموعه چرنوبیل است.
ماریو پتروچی
ت. مهدی گنجوی
——-
حتی ربات‌ها زیر بار نمی‌روند. ابزارها پایین. سرهای مسدودشان را
بالا می‌آورند، لرزان در یک سلام نامرئی. هلی‌کوپترها

در یک پایی فاجعه می‌چرخند، گرفتار در آن مخروط بالارونده‌ی
تکنوکُش – بعد جای دیگر می‌نشینند، از پشتشان روده‌های سیاهی دَوان.

آتش‌نشان اما نه. با دستکش‌های سیاه لاستیکی و چکمه‌های چرمی
بالا می‌روند، ساکت مثل عروس‌ها. آن بالاها شروع

به مذاب شدن می‌کند. کف پا بیش از حد برای خون داغ می‌شود. با این حال، آن‌ها
سُربِ سیاهی را بیل می‌زنند که مغز استخوان، ستون فقرات، تخم‌ها را می‌تراشد ـ

که ضربه آغازین را می‌زند برای تغییر دی‌ان‌ای آن‌ها به مایع حیات سیاه و بنفش.
بعد سربازان. عصبی مثل بچه‌ها. آن‌ها دوباره می‌سازنش ـ

لوح‌هایی بالا می‌آورند، با خیرگیِ گشادِ یک بیگناه، خرابی را
زمخت با استیل هاشور می‌زنند، آن را با مدادِ خاکستریِ

بُتُنِ دولتی پر می‌کنند. در تخت‌های خیس، در رویایِ
مادرانشان، آن‌ها گداخته می‌شوند. با این حال بهار باز هم تصمیم می‌گیرد

به این جنگل بیاید، جایی که هیچ آهویی نمی‌چرد و ریشه‌ها رو به بالا ضربه می‌زنند.
درزها در بُتُن باز می‌شوند – باران به آن‌ها راه می‌یابد. آن‌ها

تخم قارچ‌های سمی رشد می‌دهند. بُتُن و سُرب تنها تا همین‌جا
می‌توانند تحمل کنند. آنچه باقی می‌ماند را جسم باید بکشد.