بایگانی ماهیانه: آگوست 2018

خوشحالم که می‌بینمت

شعری از نانائو ساکاکی از مجموعه «آینه‌ را بشکن»
ت: مهدی گنجوی
——–
زیرِزمین در اعماق
غار باستانی         تاریک

می‌نشینی
شاید وسط روز است

یکی می‌آید تو
نمی‌توانی ببینی‌ش، بشنوی‌ش، لمسش کنی

با این حال یکی باتو‌ئه، قطعا؛
آیا او              دوسته یا شیطان؟

برایت مهم نیست
فرقی نمی‌کند

لبخند می‌زنی
او خالی به نظر می‌رسد
می‌زنم زیر خنده

هیچ‌کس
موج بعد از موج

شعری در چند فصل برای ترکمنچای

دیباچه:
بعد از انعقاد عهدنامه مبارکه گلستان
و ظهور آداب کمال یکجهتی
به مقتضای حرکات آسمانی
تجاوزات ناگهانی
از جانب سر حدداران
پاک اما از مرآت ضمایر پادشاهانه
صورت گرفت.
اهتمام صادقانه
بر تجدید عهد مسالمت
به ظهور رسید.
عهدنامه مبارکه ترکمنچای
مرقوم به امضای همایون
شرف استقرار و استحکام پذیرفت
تا به امضای خواهش‌های منصفانه
دقیقه از دقایق دوستی مهمل نگذاریم.
—–
اشاره‌ای به علی‌السویه‌گری:
امپراطور اکرم شوکت مالک بالاستحقاق کل ممالک روسیه
و اعلیحضرت کیوان رفعت خورشید رایت خسرو نامدار با اقتدار ممالک ایران
علی‌السویه تمنای صادقانه
تا به مکاره جنگی منافی رای والای ایشان
نهایت بگذارند
به‌واسطه صلحی که متضمن دوام باشد.
—–
فصلی درباره صلح:
مصالحه و مودت و وفاق کامل
الی یوم الابد….
—–
فصلی درباره مبارکه:
عهدنامه مبارکه گلستان متروک
عهدنامه مبارکه دیگر
ممهور.
—–
فصلی درباره بخشندگی:
اعلیحضرت پادشاه ممالک ایران
از جانب خود
از جانب ولیعهدان خود
جانشینان خود
به دولت روسیه واگذار
تمام زمین نخجوان
و ایروان
—–
فصلی درباره مذاکره:
از خط مستقیم به قله کوه آغری
به سرچشمه رودخانه قرا
تا به التقای رودخانه ارس
تا به قلعه عباس‌آباد
در کنار راست ارس
نیم آغاج که عبارت از سه ورس و نیم روسی ست
رسم می‌شود
و این نصف قطر
در همه اطراف امتداد می‌یابد
همه اراضی و عرصه
در این نصف قطر
بالانفراد متعلق به روسیه
—-
فصلی درباره خلوص:
اعلیحضرت پادشاه ممالک ایران
برای اثبات دوستی خالصانه
از عوضِ اخلاف
و ولیعهدان
تمام اراضی و جزایر در میانه خط حدود معینه
واضحا و علنا
الی‌الابد
متعلق به روسیه

—–
فصلی درباره تلافی:
اعلیحضرت پادشاه ممالک ایران
به تلافی مصارف کثیره دولت روسیه
برای جنگ
به تلافی ضررها و خسارت‌ها به رعایای دولت روسیه
ده کرور وجه نقد
——-
فصلی درباره شایستگی:
اعلیحضرت پادشاه ممالک ایران
شایسته دانسته
همان فرزند خود
ولیعهد و وارث تخت
تعیین نموده
اعلیحضرت امپراطور کل ممالک روسیه
از میل‌های دوستانه و تمنای صادقانه
در مزید استحکام این ولیعهدی
تعهد می‌کند
وارث برگزیده تاج و تخت ایران را
پادشاه بالاستحقاق این مملکت را
—–
فصلی درباره استحقاق:
سفاین تجارتی روس
مانند سابق
استحقاق
به آزادی بر دریای خزر
به طول سواحل آن.
غیر از دولت روسیه
هیچ دولت دیگر
نمی‌تواند کشتی جنگی
در بحر خزر.
—–
فصلی درباره وطن:
اعلیحضرت امپراطور کل ممالک روسیه
وعده می‌کند
فراریان ایران را
اذن توطن ندهد.

سقط کردن آگاهی: درباره تجربه سرکوب و خشونت از طریق یک مصاحبه تهمینه میلانی

یکی از راه‌های دسترسی به تحلیل غیرایدئولوژیک تکیه کردن بر تجربیات شخصی و حسی روزمره به عنوان سنگ‌بنای محکمی برای آغاز تحلیل و شروعی برای حرکت به سمت آگاهی غیرایدئولوژیک از طریق تحلیل تجربیات شخصی با دانش جامعه‌شناختی و تاریخی ست. به این معنا تجربه شخصی و حسانی در مبارزه با ایدئولوژی سهم عمده‌ای به عنوان مبنای ورود point of entry دارد. در این رویکرد که توسط تئوریسین‌هایی فمینیست مارکسیستی مثل دوروتی اسمیت و هیمانی بنرجی پی گرفته شده است زیست روزمره فضایی ست برای تحلیل سازمان اجتماعی.
این را نوشتم تا اشاره کنم به صحبت‌های اخیر خانم تهمینه میلانی درباره اینکه چطور قریب دو دهه پیش فشار ناشی از سانسور حکومتی در دوره بارداری منجر به وضع حمل زودرس دوقلوهایی که آبستن بوده شده است؛ وضع حمل زودرسی که به مرگ یکی از این دوقلوهای شش ماهه به دنیا آمده انجامیده و او دیگر هیچ‌گاه خود را نبخشیده و لایق مادر بودن ندانسته. این تجربه واقعی از زندگی او مبنای درستی برای ورود و تحلیل انواع و اشکال فشارهای سیستماتیک بر زنان و نقش نهادهای سرکوب و مانند آن در کنترل فکر، بدن، بازتولید زنان و درونی کردن سرکوب است. کاش ایشان همین که بر او رفته بود را به داستان یک فیلم تبدیل می‌کرد.
با این حال به فیلم آخر ایشان «ملی و راه‌های نرفته‌اش» که فکر می‌کنم افسوس می‌خورم که چنین تجربه شخصی برای خانم میلانی به هیچ وجه مانع از آن نشده است، یا به عبارت بهتر در ناتوانی ایشان در تحلیل درست این تجربه شخصی نتوانسته است باعث شود که ایشان فیلمی کاملا ایدئولوژیک درباره خشونت علیه زنان نسازد، فیلمی که به طرزی کاملا ایدئولوژیک در خشونت علیه زنان نقش عمده و اصلی را بر گردن «فرهنگ درون خانواده» و بازتولید این «فرهنگ» می‌اندازد و تقریبا هیچ نقشی برای نهادهای سرکوبگر و روابط اجتماعی بزرگ‌تر از خانواده در چارچوب نظم رایج اجتماعی تعیین نمی‌کند. به نظرم مقایسه انچه به گفته خانم میلانی در زندگی واقعی بر او رفته است و آنچه ایشان در پرده سینما به تصویر کشانده، تفاوت آگاهی واقعی با ایدئولوژی ست، تا غیر از ضایعه تاسف‌بار از دست دادن کودکی که نظم سرکوب‌گر بر ایشان تحمیل کرده، سقط آگاهی نیز این بار توسط خود ایشان صورت گرفته باشد.

استعمار

داستانک
در خواب داشتم کسی را قضاوت می‌کردم که زمان حال مرا به استعمار خود در آورد. بعد چند فیل را به مستعمره خود افزود. آخر سر یک نفر از افسران سابق که غیر از شغل کنسولگری با یکی از شرکت‌های تجارتی هم زد و بند داشت به سرزمینش افزود و گفت: «فعلا شما سه نفر در اینجا ادای تاریخی که من در همین لحظه به شما می‌گویم در بیاورید. یادتان باشد این یک استعمار است: یک روز زودتر و دیرتر نمی‌توانید باشید». بعد زمان حال رفت.
بدون اینکه تاریخی گفته باشد. فیل نمی‌دانست من باید سوار او شوم یا او به سمت من حمله کند. افسر سابق نمی‌دانست آیا هنوز افسر سابق است یا می‌خواهد افسر شود یا اصلا در دوره او ضرورت تشکیل پیاده نظام به وجود آمده است. من فکر کردم برای قضاوت نیاز به تاریخ دارم. بدون زمان چگونه از قضاوت کردن ـ این خوابی که از بچگی برای ما دیده‌اند – لذت ببرم و تخیلم را از تحقیر کسی که نیست، که شاید تا قرنها بعد از این به وجود نخواهد آمد سرشار کنم.

نرده

از مجموعه شعر: آب سنگین: شعری برای چرنوبیل
ماریو پتروچی
ت. مهدی گنجوی
———–
این سوی نرده
تمیز است. آن سو
کثیف. می‌فهمی؟

باید فراموش کنی
که خاک شبیه پوست است.
یا فلس‌های در هم تنیده‌ی

یک اژدها. کثیف
تمیز – این تنها چیزی ست که اینجا
اهمیت دارد. یک ورقه از شیشه تصور کن

که از آسمان
پایین می‌آید. ساده است،
نه؟ این طرفش

می‌توانی آزادانه
نفس بکشی. گاو تو می‌تواند
سبزه بخورد. تو می‌توانی

بچه داشته باشی. آن سو
باید ماسک بپوشی
و فیلترش را عوض کنی

هر چهار ساعت.
تو می‌پرسی – اگر گاو من
از روی نرده خم شد چه؟

شخصا جواب من این است
بستگی دارد کجا باشد. اما
هیچ دستورالعملی برای این

نداریم. این وظیفه توست
که مطمئن شوی گاوت
این قدر ابله نیست.

از «آب سنگین: شعری برای چرنوبیل»

اکرایت («پناهگاه») چهارمین رآکتور مجموعه چرنوبیل است.
ماریو پتروچی
ت. مهدی گنجوی
——-
حتی ربات‌ها زیر بار نمی‌روند. ابزارها پایین. سرهای مسدودشان را
بالا می‌آورند، لرزان در یک سلام نامرئی. هلی‌کوپترها

در یک پایی فاجعه می‌چرخند، گرفتار در آن مخروط بالارونده‌ی
تکنوکُش – بعد جای دیگر می‌نشینند، از پشتشان روده‌های سیاهی دَوان.

آتش‌نشان اما نه. با دستکش‌های سیاه لاستیکی و چکمه‌های چرمی
بالا می‌روند، ساکت مثل عروس‌ها. آن بالاها شروع

به مذاب شدن می‌کند. کف پا بیش از حد برای خون داغ می‌شود. با این حال، آن‌ها
سُربِ سیاهی را بیل می‌زنند که مغز استخوان، ستون فقرات، تخم‌ها را می‌تراشد ـ

که ضربه آغازین را می‌زند برای تغییر دی‌ان‌ای آن‌ها به مایع حیات سیاه و بنفش.
بعد سربازان. عصبی مثل بچه‌ها. آن‌ها دوباره می‌سازنش ـ

لوح‌هایی بالا می‌آورند، با خیرگیِ گشادِ یک بیگناه، خرابی را
زمخت با استیل هاشور می‌زنند، آن را با مدادِ خاکستریِ

بُتُنِ دولتی پر می‌کنند. در تخت‌های خیس، در رویایِ
مادرانشان، آن‌ها گداخته می‌شوند. با این حال بهار باز هم تصمیم می‌گیرد

به این جنگل بیاید، جایی که هیچ آهویی نمی‌چرد و ریشه‌ها رو به بالا ضربه می‌زنند.
درزها در بُتُن باز می‌شوند – باران به آن‌ها راه می‌یابد. آن‌ها

تخم قارچ‌های سمی رشد می‌دهند. بُتُن و سُرب تنها تا همین‌جا
می‌توانند تحمل کنند. آنچه باقی می‌ماند را جسم باید بکشد.