بایگانی ماهیانه: مارس 2017

سوار هواپیما

سوار هواپیما بودیم
و هواپیما به دور زمین می‌چرخید
و می‌دانستیم دیگر فرود نخواهیم آمد
و سقوط هم احتمالا نخواهیم کرد
تنها چیزی که مانده بود انرژیِ پرواز بود
و ما مسافران هیچ کدام چیزهایی که بعدا به یاد آوردیم به یاد نداشتیم
مثل اینکه اجداد بعضیمان اجداد بعضی دیگر را در یک ناکجا آبادِ دوردست دیده بودند
و حالا این گذشته مشترک به کار کشیدنِ تفنگ از دست مخالف می‌آمد
و اجدادمان هم نمی‌دانستند که یک دیدار ساده هزاران سال بعد
در یک هواپیما چه قدر به کار می آید
و بعضی‌ها می گفتند: «قرار نیست در گذشته چیزی باشد
ما همین حالا با هم و علیه آن‌ها می شویم»، و به منفعت ما قسم می خوردند
خیلی زود ما هواپیما را به دست آورده، از دست دادیم، دوباره به دست آوردیم و در آخر به طور کامل از دست رفت
الان عمری ست که وظیفه‌ام نگاه کردن به آسمان است
و حمل کردن چمدان
چمدانی که مال من نیست و
آسمانی که گرچه خیرش به حاکمان می‌رسد
شرش دامن همه را به تساوی می‌گیرد.

شهروند ناشناخته

شهروند ناشناخته

و اچ آدن

ترجمه: مهدی گنجوی

———————–

(برای جی اس/ ۷ ام ۳۷۸

این بنای مرمری

توسط دولت نصب شده است)

 

اداره آمار او را کسی می‌یابد

که علیهش دادخواست رسمی در کار نیست،

و همه گزارش‌ها درباره رفتارش متفق‌القولند

که او، در معنای متجدد یک کلمه از مد افتاده، یک قدیس بود،

چرا که در هر چه انجام داد به جامعه بزرگ‌تر خدمت رساند.

جز آن دوره که در جنگ بود، تا آن روز که بازنشست شد

در یک کارخانه کار ‌کرد و هیچ‌گاه اخراج نشد،

به جایش صاحب‌کارانش را راضی کرد، کمپانی فاج موتورز.

افکارش پست یا عجیب و غریب نبود،

چرا که بنا به گزارش واصله از صنفش تعهدات مالیش را پرداخته،

(گزارش ما درباره صنف او نشان می‌دهد که این کار معقولی بوده)

و روانکاوان اجتماعی ما متوجه شده‌اند

که او در بین همکارانش محبوب بود و دوست داشت لبی تر کند.

مطبوعات متقاعد شده‌اند که او هر روز یک روزنامه می‌خرید

و از هر نظر برخوردش با تبلیغات متعارف بود.

ورقه بیمه‌ای که به نامش است ثابت می‌کند که او بیمه شرکت بوده،

و کارت‌های سلامتی‌اش نشان می‌دهد که یک‌بار در بیمارستان بوده اما درمان شده و بیرون آمده.

هم مرکز “تحقیقات برای تولید کنندگان” و هم “زندگی سطح بالا” اظهار نظر می‌کنند

او نسبت به فواید برنامه قسط‌‌ بندی برخورد کاملا منطقی داشته

و همه‌ی آن‌چه برای یک آدم متجدد لازم است داشته،

یک گرامافون، یک رادیو، یک ماشین و یک فریزر.

محققان افکار عمومی‌مان رضایت دارند

که او در هر دوره سال افکار مناسب داشته،

وقتی صلح بود، هوادار صلح بود: وقتی جنگ بود، رفت جنگ.

او ازدواج کرد و پنج تا بچه به جمعیت افزود،

که بنا به گفته عالم علم اصلاح نژادی‌مان تعداد مناسبی برای یک پدر از نسل او بود.

و معلم‌های ما گزارش می‌دهند که او هیچ‌وقت در آموزش‌های آن‌ها ایجاد مزاحمت نکرد.

آیا آزاد بود؟ شاد بود؟ این پرسش مضحک است:

اگر مشکلی داشت، حتما ما خبردار می‌شدیم.

blindfold-critique-joshua-david-lynch