بایگانی ماهیانه: سپتامبر 2018

سنگ‌قبرها

شعری از یوریفومی یاگوچی، از ترجمه ویلبر برکی
ترجمه: مهدی گنجوی
—-
چند کلمه را گرفتم
سخت می‌خروشیدند
در دستانم تا فرار کنند،

اما بالاخره گیره‌شان کردم
روی یک صفحه کاغذ.

آنجا داشتند پیچ و تاب می‌خوردند،
ناله کنان در عذاب مرگ،
در زیر گیره‌ی حروف،

در نهایت اما بال‌هایشان از تکان خوردن ایستاد
و به سنگ‌‌قبرهایی تبدیل شدند.

بیماری

از نابوکو کیمورا
براساس ترجمه انگلیسی از هیرواکی ساتو
ترجمه: مهدی گنجوی
—-
دوستی برای دیدار آمده است،
من فکر می‌کنم،
و مادر بیرون می‌رود
و می‌گوید،
در کاغذ رسوخ کرده
و دیگر نمی‌تواند بیرون بیاید، می‌بینی.
وحشتناک است گفتن این، فکر می‌کنم، و صورتم را لمس می‌کنم،
و هیچ چیز رویش نیست.
سوی آینه می‌روم
و یک صفحه کاغذ قهوه‌ای لکه‌ای کم‌رنگ دارد
که شبیه پرتره‌ی من است،
و به نظر من می‌آید.
چه چیز وحشتناکی که برای من رخ داده، فکر می‌کنم،
همین‌طور که به آینه خیره‌ام،
و تصویر مواج در حال ناپدید شدن است.
بی‌فکر با دو دستم می‌مالمش
و دست‌ها هم با آن شروع به ناپدید شدن می‌کنند.
مادر دوستم را داخل می‌آورد.
بهش نگاه کن.
آن کاغذ قدیمی به درون کشیدش.
این روزها رنگش در حال محو شدن است
و دیر یا زود ناپدید می‌شود. این بیماریش است، می‌بینی.
صدایش هم که این را می‌گوید
تدریجا
در حال محو شدن است.

بادهای بسیاری

شعری از یوریفومی یاگوچی، از ترجمه ویلبر برکی
ترجمه: مهدی گنجوی
—–
بادهای بسیاری
هجوم می‌برند
به یک کلمه‌ی زخمی،
به آن تُک می‌زنند
چون کرکس.

تا آنکه تبدیل می‌شود
به یک استخوان سفید،
نیمه مدفون در
شن، و تیز شده
تا یک تیغ.

سکوت

شعری از یوریفومی یاگوچی، از ترجمه ویلبر برکی
ترجمه: مهدی گنجوی
—-
در جایی
دور
که حتی نمی‌شناسم
یک
برگ
در حال افتادن
مثل سکوتی
بر روی آینه‌ی
یک برکه
و ساختن چند
موج‌ کوچک
که به سختی می‌توان دید

آه
آن صدا
سکوت مرا
آزار می‌دهد
چونان هیاهوی
یک
زنگ معبد

زمستان

ماکوتا اوکا
ت: مهدی گنجوی
——
پیچیده درون یک بارانی از برگ‌ها
از شاخه‌های عریان آویزانند
بر فراز باغ پژمرده؛

روی یک شاخه کوچک اینجا
پایین تا دسترس یک بچه،
سه تا از آنها:
سه پوسته خیلی کوچک در گذرانِ زمستان
راضی
لاغر
در حال لاس زدن با انگشت‌هایم.

آیا آنها می‌توانند تشخیص دهند
در حیرتم
بین این انگشت‌های مرگبار
در حال بازی با جهانشان و
بگو
نسیم بهاری؟

از «سرزمین هرز» الیوت

در زیر بریده‌ای از فصل پایانی شعر «سرزمین هرز» تی‌اس‌الیوت را ترجمه کرده‌ام، البته قصدم از ترجمه این بریده دعوت شما به خواندنش خارج از بافت استعاری شعر الیوت، که در بحران آب معاصر در فلات ایران است. درنتیجه با تعبیری وام‌گرفته از بنیامین شما را دعوت می‌کنم با این «سوءبرداشت مولد» به سراغ خواندن این ترجمه بروید:
—–
بعد از قرمزی نور مشعل بر صورت‌های عرق‌ریز
بعد از سکوت یخزده در باغ‌ها
بعد از عذاب در اماکن سنگی
فغان‌ها و گریه‌ها
زندان و قصر و ولوله‌ی
رعد بهاری بر کوه‌های دوردست
آنکه زنده بود حال مرده است
ما که زنده بودیم داریم می‌میریم
با کمی صبر

اینجا آبی نیست تنها صخره
صخره و هیچ‌آب و جاده‌ای شنی
جاده بین کوه‌ها بالا می‌پیچد
کوه‌هایی که از صخره هستند بی هیچ آب
اگر آب بود می‌بایست می‌ایستادیم و می‌نوشیدیم
بین صخره‌ها کسی نمی‌تواند بایستد یا فکر کند
عرق خشک است و پا در شن
اگر تنها آب در میان صخره‌ها بود
مرده دهان کوه با دندان‌های پوسیده که نمی‌تواند تف کند
اینجا کسی نمی‌تواند نه بایستد نه دراز بکشد نه بنشیند
در کوه‌ها حتی سکوت‌ هم نیست
بلکه رعد نازای خشک بدون باران
در کوه‌ها حتی تنهایی هم نیست
بلکه صورت‌های سرخ عبوس که پوزخند می‌زنند و دندان قروچه می‌روند
از درهای خانه‌های خشتی ترک‌خورده

تنها اگر آب بود
و صخره‌ای نبود
اگر صخره بود
و آب هم
و آب
یک چشمه
آب‌گیری در میان صخره
تنها اگر صدای آب بود
نه زنجره
و آواز علف خشک
بلکه صدای آب بر صخره‌ای
و آواز باسترک در درخت‌های کاج
چکه چکه چیک چکه چکه چکه چکه
اما آبی نیست

پایان تابستان

شعر از ماکوتو اوکا

ت: مهدی گنجوی

—–

در عمق شب لگنم را خالی می‌کنم؛

آب به آرامی از فاضلاب پایین می‌رود،

بیشتر و بیشتر، با صدایی واضح.

 

چه آرامشی که این صدا در پایان یک روز

نه سمفونی ست و نه لحنی هوشمند دارد.

تخم خیار، لاشه‌های مورچه، چشم‌های ماهی؛

یک جیرجیرک نر در حال جیرجیر؛ صدای تسکین‌دهنده‌ی

کلمه‌ی «تباهی» ـ

 

و لمس کردن همه این‌ها همان‌طور که ممکن است

شاخه‌هایی از مو، احساسات منزوی خودم را لمس کنم

با آب پایین رفتن از فاضلاب

بیدار شدن رو به تاریکی.

 

این‌طور کل یک تابستان دفن می‌شود.