بایگانی ماهیانه: آوریل 2018

معما و آتش

جلو ماشین پلیس را گرفتم و هرچه التماس کرد حالیش کردم که باید تمام ماشین را بگردم. در جعبه عقب چند ورقه‌ی مشکوکِ بازجویی دیدم. از او خواستم آرام از ماشینش پیاده شود، پاهایش را اندازه عرض شانه باز کند، دست‌هایش را روی سقف بگذارد. چند دقیقه بعد حزبی که تازه بیانیه داده و از خطر فروپاشی نوشته بود التماس‌کنان به سمتم آمد. می‌خواست شفاعت پلیس را بکند اما فایده‌ای نداشت. نشاندمش روی جدول. سرش لای زانویش. مردی که رهبری یک تظاهرات را در زندان شکنجه کرده بود عرق‌ریزان ظاهر شد: «تو را به هر که دوست داری…». گفتم لال شود. رفت کنار بقیه. شاعری که هر روز شعری برای کشتار خوارج می‌نوشت به پایم افتاد. دستور دادم تا اطلاع ثانوی هر روز شعرش را توی دهانش بچپانند.
داشت همه چیز به خوبی و خوشی پیش می‌رفت که خوابم گفت: « من بعد از تعبیر دیگر هیچ ارزشی ندارم بگذار یک روز، فقط یک روز دیگر معما باشم». کمی شل شدم. پلیس و حزب و شکنجه‌گر و شاعر خوابم را هزار بار دور سرم چرخاندند و بعد سرم را پیچیده لای خواب به آتش کشیدند.

بهار تنبل

بهار تنبل

این شعر داشت می‌رفت نوشته شود
که موجی برداشتش برد روی کوه تبلیغات:
«فعلا جملاتت را با این کالاها پر کن»
بعد سرِ شعرم را باد گرفت و سرِ تفنگ گذاشت:
«فعلا برای حفظِ مامِ وطن به تو نیاز است»
آن‌وقت تا سرم را از زیر مرداب در آوردم
یک نفر کتاب زیر بغل آمد، خطی زیر یک جمله کشیده بود گفت:
«بدو تا به اینجا برسی!»
بعد شعرِ تنبل داشت زیر لحظه الهام می‌زایید که
چند نفر پیشنهاد دادند بروم لالِ به معجزه شفا یافته شوم
یا زینت‌المجالس
راه حبسیه‌سرایی هم که باز بود
غرغرم که بالا گرفت
یک مردِ شریفِ حکومتی آمد
مرا برد پای یک درختی
کمی شعرم را بریزم
برگردیم خانه