بایگانی برچسب: مهدی گنجوی

دربارهٔ ادامهٔ جعلیِ دایی‌جان ناپلئون

دربارهٔ ادامهٔ جعلیِ دایی‌جان ناپلئون

بررسی ردپاهای دیجیتال نشان می‌دهد که قدیمی‌ترین انتشار رمان «مورّخه» منتسب به ایرج پزشکزاد در سایت کتابناک صورت گرفته است. فایل رمان با عنوان «مورّخه (ادامهٔ دایی‌جان ناپلئون)» در تاریخ ۳۰ مهر ۱۴۰۱ / ۲۲ اکتبر ۲۰۲۲ توسط کاربری با نام alebeashna بارگذاری شده است. بررسی فعالیت کاربر نشان می‌دهد که او تنها همین یک اثر را در کتابناک آپلود کرده و فعالیت دیگری از جنس آپلود نداشته است. این ویژگی، همراه با ماهیت خاص اثر، نشان می‌دهد که انتشار ممکن است کنشِ هدفمندِ یک فرد باشد، نه فعالیتِ مستمرِ یک ناشر یا بارگذارِ معمولی. نسخهٔ دیجیتال اسم یا آرمِ ناشری را بر روی خود ندارد و از نظر طرح جلد، صفحه‌بندی و حروف‌چینی، تلاشِ مختصر اما نه‌چندان موفقی شده است که شبیه نسخهٔ بنگاه مطبوعاتی صفیعلیشاه (چاپ ۱۳۵۲) باشد.
پس از انتشارِ اولیه در کتابناک، متن در سایت‌های دیگر بازنشر شده است.
در کاراکتاب، نسخه‌ای با همان عنوان در ۹ ژوئن ۲۰۲۴ منتشر شده. گردانندهٔ سایت در یادداشتِ همراه، اما در اصالتِ اثر تردید آورده و نوشته که به‌نظر می‌رسد این اثر «ادامه‌ای غیررسمی بر دایی‌جان ناپلئون» است و از نظر سبک و زبان با اثر اصلی تفاوت دارد. فروشگاه‌هایی مانند یاس‌شاپ نیز نسخه‌ای با همین عنوان عرضه کردند، بدون ذکرِ ناشر یا مشخصاتِ چاپیِ معتبر.
در فهرستِ رسمیِ آثارِ ایرج پزشکزاد اثری با عنوان «مورّخه» ثبت نشده است. این غیبت، همراه با نبودِ اطلاعاتِ انتشاراتی، عدمِ دستیابی به نسخهٔ فیزیکی که مدعی است در سال ۱۳۶۰ منتشر شده، عدمِ اشارهٔ پزشکزاد به این اثر که مدعی است سال ۱۳۴۹ نگارشش تمام شده بوده و البته برخی تفاوت‌های زبانی و عدمِ بسطِ جدیِ شخصیت‌های داستانی، نشان می‌دهد که اثر از دیدگاهِ کتاب‌شناختی و حقوقی جزو آثارِ اصیلِ پزشکزاد نیست. (البته برای زدودنِ آخرین شبهات از طریق شهلا پزشکزاد با بهمن پزشکزاد نیز در تماس شده‌ام و منتظرِ پاسخِ فرزندِ پزشکزاد هستم.)
گرچه اسمِ کتاب «مورّخه» است، اما به‌نظر از همان عنوانِ کتاب یک اشتباهِ تایپی وجود دارد و باید اسمِ درستش «مؤخره» می‌بوده است. یکی از تضادهای اولیهٔ متن در همان تنها پاراگرافِ اولیه‌ای‌ست که در سرآغازِ کتاب از زبانِ پزشکزاد نوشته شده که در آن گفته است برای احتراز از پایانِ تلخ، فصلِ دیگری به نامِ «مورّخه» نگاشته است که ذکری از قهرمانانِ داستان یاد شده است. بعد سالیانی گذشته و فکر کرده شایسته است که جلدِ دومی نیز تحریر می‌کرده و از این‌رو اسمِ این جلد را «مورّخه(!)» گذاشته است. پزشکزادِ خیالی این یادداشت را اسفندِ ۱۳۵۹ تاریخ زده است. این درحالی‌ست که در پایانِ خودِ این اثر، نویسنده تاریخ را ۱۳ مرداد ۱۳۴۹ امضا کرده است (تاریخی که درست همان سالِ پایانِ نگارشِ دایی‌جان ناپلئون است و البته این‌که ۱۳ مرداد است، با یادآوری این‌که در خودِ رمان دایی‌جان ناپلئون، سیزده مرداد روزِ عشقِ راوی به لیلی است، معنایی عمیق‌تر می‌یابد. در این صورت، این تاریخ اشاره‌ای ادبی و عاشقانه به لحظهٔ بنیادینِ روایتِ نخست است — گویی نویسندهٔ جعلیِ ما خواسته در پایان، دایرهٔ داستان را به نقطهٔ آغازینِ عشق برگرداند).
در «مؤخره»، چند جملهٔ پایانیِ فصلِ آخرِ دایی‌جان ناپلئون و بعد سه‌چهار صفحهٔ مؤخره‌ای که پزشکزاد در آن‌جا نوشته بود بسط داده می‌شود. راوی به‌واسطهٔ اسدالله‌میرزا برای ادامهٔ تحصیل راهیِ بیروت می‌شود، سپس به پاریس می‌رود و پس از بازگشت به ایران در وزارتِ امورِ خارجه مشغولِ کار می‌شود. این مسیر هم با مؤخرهٔ کوتاهِ چندصفحه‌ای که در پایانِ خودِ دایی‌جان ناپلئون است هم‌خوانی دارد و هم بازتاب‌دهندهٔ زندگیِ واقعیِ ایرج پزشکزاد است. چنین انطباقی نشان می‌دهد که نویسندهٔ جاعلِ ما با جزئیاتِ زندگی، روحیه و مسیرِ فکریِ پزشکزاد تا حدی آشنا بوده است و البته کوششش را کرده که سرنوشتِ افرادی مثلِ مش‌قاسم، آسپیرانِ غیاث‌آبادی و دیگران در رمانش در راستای همان چند خطی باشد که در دایی‌جان ناپلئون آمده بود.
اما این جعل به‌نظرم سراسر بی‌خلاقیت هم نیست و خواندنی هم دارد. «مؤخره» فراتر از آن‌چه از هر شخصیت می‌دانیم می‌رود و در این فراروی، گاهی با افزودنِ روایت، ابعادِ تازه‌ای می‌سازد. راوی در مقامِ وابستهٔ سفارت با رویدادهای سیاسی و تحولاتِ جهانی روبه‌روست. توصیفِ مناسباتِ وزارت‌خانه، روابطِ ایران و غرب، و حتی حضورِ ساواک در حاشیهٔ روایت، از آگاهی نسبت‌به فضای سیاسیِ دهه‌های ۱۳۳۰ تا ۱۳۵۰ حکایت دارد، هرچند که گاه ابهام‌هایی پرسش‌برانگیز دارد. برای مثال، اگرچه با صراحت از وقایعی مثلِ کودتای عراق حرف می‌زند اما به‌طرزِ عجیبی از مردادِ ۱۳۳۲ بدونِ حرف و حدیث عبور می‌کند.
سرنوشتِ شخصیت‌های آشنای دایی‌جان ناپلئون را بازمی‌گوید که از جمله ماجرای خریدِ دواخانهٔ پدریِ راوی توسطِ پوری از تراژیک‌ترین بخش‌هاست تا راویِ دایی‌جان ناپلئون غیر از محبوب، مال را هم به پوری باخته باشد. گاه نیز پیشینهٔ پنهانِ چهره‌هایی چون اسدالله‌میرزا از نظرِ نسبِ خانوادگی و خاصه طبقهٔ مادری‌اش برملا می‌کند، که نشانه‌ای از تلاشِ نویسنده برای روان‌شناسیِ شخصیت‌های رمان است.
در «مؤخره»، فراتر از عشق که موضوعِ دایی‌جان ناپلئون است، انواعِ رابطه با زن محورِ اصلی است؛ و این‌بار راوی پس از تجربهٔ عشق با لیلی، دوستی را با روح‌انگیز و ازدواج را با پریچهر تجربه می‌کند و در پسِ ناکامی در هر سه، به معنای ژرف‌تری از رابطهٔ انسانی و خودشناسی کشیده می‌شود. در عرصهٔ سیاسی هم در این کتاب، راوی فراتر از درگیری با سیاستی که نظم و نظامِ خانوادهٔ بزرگ‌ترش را به‌هم ریخته، خود شخصاً درگیر و دارِ تغییراتِ سیاسی و نظمِ امنیتیِ مضطرب شده، روانش متاثر می‌شود و جسمش زیرِ نظرِ نیروهای امنیتی قرار می‌گیرد.
در جمع‌بندی باید گفت که بر اساسِ شواهدِ بیرونی و درونی، به‌نظر با قاطعیتِ زیادی می‌توان گفت که مؤخره از نظرِ سند و انتساب، اثرِ ایرج پزشکزاد نیست. بااین‌حال، نثر، شناختِ تاریخی و پیوستگیِ رواییِ اثر، حاکی از قلمِ فردی دلبسته به جهانِ پزشکزاد دارد. گرچه جعلی است، جعلیِ عاشقانه و آگاهانه است — حاصلِ خواننده‌ای که نه‌تنها داستان و شخصیت‌ها، بلکه زندگی و ذهنِ نویسنده را می‌شناسد و با احترام و هم‌دلی آن را ادامه و در مواردی مختصر بسط داده است.
در این‌جا پرسشِ اساسی پدید می‌آید: چرا نویسنده به‌نامِ خود اثر را منتشر نکرده است؟ ممکن است خود را شاگردی از مدرسهٔ طنزِ پزشکزاد دانسته و خواسته باشد اثری در تداومِ آن بنویسد، بی‌آن‌که ادعای مالکیت کند. در این حالت، نامِ پزشکزاد گرچه هنوز جعل، نوعی امضا از سرِ ارادت است؛ شبیه به شاگردی که شعرِ خود را در دفترِ استاد می‌نویسد. شاید هم بتوان گفت دایی‌جان ناپلئون چنان در ناخودآگاهِ جمعیِ ایرانی جای گرفته که ادامهٔ آن با هر نامی جز پزشکزاد، خودبه‌خود بی‌اعتبار جلوه می‌کرد. بنابراین، نویسنده برای حفظِ «توهمِ تداوم»، درونِ نقابِ خالقِ اصلی سخن گفته.
در نهایت، «مؤخره» را می‌توان همچون متنی دربارۀ خودِ نوشتن فهمید: نوشتنِ ادامهٔ داستانی که همهٔ ما می‌دانیم باید تمام شده باشد؛ بازگشت به عشقی که سیزده مرداد آغاز شد و هرگز به پایان نرسید. جعلی است که می‌خواهد واقعیتِ خیال را زنده نگه دارد. به‌تعبیری دیگر، یادآورِ این‌که هیچ داستانی واقعاً تمام نمی‌شود، فقط روایت‌کننده‌اش خاموش می‌گردد. اثر از آنِ نویسنده نیست، از آنِ جهانِ روایی است. نویسندهٔ جعل‌کنندهٔ ناشناسِ ما فقط یکی دیگر از «راویانِ ممکن» است که از درونِ همان جهان سخن می‌گوید.

رباعیات یک بچه گربه ایرانی


*The Rubáiyát of a Persian Kitten* رباعیات یک بچه گربه ایرانی اثر الیور هرفورد در سال 1904 منتشر شد. این کتاب، یاداور اثر دیگری از همین دست از همان سالها یعنی پوکر رباعیات از کیرک لِشِله، پارودی خلاقی از ترجمه *رباعیات* خیام توسط ادوارد فیتزجرالد است. هرفورد با ترکیب تصاویر شاد و رباعی‌های بازیگوشانه، افکار فلسفی یک بچه گربه‌ی ایرانی را به فرم رباعی در انگلیسی به تصویر می‌کشد. این اثر با طبیعت شیطنت‌آمیز گربه‌ها و بازتابی هوشمندانه از مضامین فلسفی اشعار خیام، اثری گیرا برای علاقه‌مندان تاثیرات جهانی رباعی، دوستداران شعر و علاقه‌مندان به گربه‌هاست.

پایین ترجمه دم‌دستی چند رباعی این اثر را همراه با تصویرسازی های مربوط به انها گذاشته‌ام:
1.
به چاه حکمت رسیدم، آری چنین
به چنگ خود کردم روان آن آبِ یقین
و حاصل از این همه کاوش این بود:
چون بچه گربه می‌آییم و چون گربه می‌رویم، این چنین

2.
چه باشد از هیچ، چیزی آفریدن به هوا
که بی‌حس باشد، در برابر ضربِ چنگ و ادا
که اگر چنگی زند بر آن بی‌اجازه‌ای
عذاب جاودان باشد پادافراه این خطا

3.
حضوری پنهان که چون من نقش زند
ولی ز درد من چو جیوه سر بخورد
به پشت شیشه بنگرم، در آنجا نیابمش
نه آنجاست، لیک همچنان برقرار بُوَد


گمنام‌ترین داستان‌گوی خاورمیانه

احتمالاً گمنام‌ترین داستان‌گوی خاورمیانه با بیشترین تأثیر بین‌المللی، حنا دیاب بوده است؛ مسیحی مارونی اهل حلب که در دیدار با فرانسوا گالان، سیزده داستان به نسخه‌های خطی *هزار و یک شب* که در اختیار گالان بود، افزود. این داستان‌ها بخشی از بدنه تاریخی *هزار و یک شب* نبودند و در قدیم‌ترین نسخ یعنی نسخه‌های شاخه سوری، مانند نسخه بزنجردی در فارسی، تعلق نداشتند. بااین‌حال، برخی از آن‌ها به مشهورترین داستان‌های شرق در جهان تبدیل شدند، از جمله *علی‌بابا و چهل دزد بغداد*. اکنون این فرصت را داریم که دفترچه خاطرات این داستان‌گوی بزرگ، که از عربی به انگلیسی ترجمه شده است، بخوانیم و مهارت او را در خاطرات‌نویسی بسنجیم. طرفه اینکه دیاب خود هم هرگز نفهمید چنین به ادبیات جهان افزوده است و در دفترچه خاطراتش این خدمت به جهان ادبیات تنها یک اشاره کوتاه‌تر از یک پاراگراف است.ترجمه‌ای دم دستی از ذکر دیدارهایش با گالان در پایین گذاشتم:

در آن زمان، من نسبت به زندگی در آنجا احساس دلسردی و نارضایتی کردم. پیرمردی که مسئول نظارت بر کتابخانه عربی بود و می‌توانست عربی را به‌خوبی بخواند و متون را به زبان فرانسه ترجمه کند، اغلب به دیدن ما می‌آمد. در آن زمان، او در حال ترجمه کتاب عربی *داستان هزار و یک شب* به زبان فرانسه بود. او از من می‌خواست که در مواردی که نمی‌فهمید به او کمک کنم و من هم آن‌ها را برایش توضیح می‌دادم.
کتاب چند “شب” را کم داشت، پس من چند داستانی که می‌دانستم را برایش تعریف کردم و او از آن‌ها برای کامل کردن کار خود استفاده کرد. او بسیار سپاسگزار بود و قول داد اگر روزی به چیزی نیاز داشتم، تمام تلاشش را برای برآورده کردن آن انجام دهد.
روزی، هنگامی که نشسته بودم و با پیرمرد صحبت می‌کردم، او گفت: «می‌خواهم کاری خاص برای تو انجام دهم، لطفی از این دست. اما فقط اگر بتوانی آن را مخفی نگه داری.»
«چه چیزی؟» پرسیدم.
او گفت: «فردا متوجه خواهی شد.»
بعد از اینکه صحبت ما تمام شد، او رفت.
فردای آن روز برگشت. گفت: «خبر خوب! اگر نقشه من موفق شود، خیلی خوشحال خواهی شد.»

‎به من بگو»، گفتم، «این لطفی که در نظر داری چیست؟» و او شروع کرد به صحبت دربارهٔ یک نجیب‌زاده خاص که یکی از شخصیت‌های مهم دولت بود.
‎«او از من پرسید که آیا کسی را می‌شناسم که بتواند به سفری مشابه سفری که “پل لوکاس” انجام داده بود، برود»، پیرمرد توضیح داد، با اشاره به اربابم. «به ذهنم رسید که دربارهٔ تو به او بگویم، چون قبلاً سفر کرده‌ای و می‌دانی چه چیزی لازم است. پس او به من دستور داد که تو را پیش او ببرم تا بتوانید با هم صحبت کنید. من فردا در فلان جا منتظر تو خواهم بود و می‌توانیم با هم نزد او برویم. اما مراقب باش که به اربابت چیزی نگویی، وگرنه اجازه نمی‌دهد بروی.»

‎ما موافقت کردیم و او رفت. روز بعد، به محل قرار رفتم و او را منتظر یافتم. او را همراهی کردم به کاخ نجیب‌زاده. او داخل رفت و پس از مدت کوتاهی، خدمه من را دعوت کردند که وارد شوم. خود را به نجیب‌زاده معرفی کردم. او با ادب از من استقبال کرد و از من خواست که بنشینم. سپس شروع کرد به پرسیدن دربارهٔ سرزمین‌هایی که گشته بودیم و چیزهایی که یافته بودیم: سکه‌های قدیمی و بت‌های حکاکی‌شده، کتاب‌های تاریخی دربارهٔ پادشاهان باستانی، و دیگر عتیقه‌هایی که اربابم با خود آورده بود.
‎«بله، جناب من»، پاسخ دادم، «همهٔ این چیزها را من خریده‌ام و درباره‌شان اطلاعات زیادی دارم. همهٔ این‌ها را از اربابم آموخته‌ام.»
‎«پس برو، کارهایت را انجام بده و اربابت را ترک کن»، نجیب‌زاده به من گفت. «بعد از آن، برگرد پیش من و تو را به مأموریتی خواهم فرستاد. من فرمانی سلطنتی، درست مثل حکم اربابت، ترتیب خواهم داد و تو را به همهٔ سفیران و کنسول‌ها در شرق معرفی خواهم کرد. همچنین به تو نامه‌های توصیه خواهم داد تا هر چه در طول سفرت از کنسول‌ها درخواست کنی، به تو اعطا شود، و هر چه خریداری کنی به آن‌ها منتقل شود تا به اتاق بازرگانی مارسی ارسال شود. تو یک حقوق روزانه به واحد اکو خواهی داشت و تمام مخارجت پرداخت می‌شود. و وقتی به‌سلامتی به نزد من بازگردی، موقعیت تو را ارتقا می‌دهم و تو را در جایگاهی با درآمد قابل‌توجه مستقر می‌کنم.»
‎وقتی صحبت‌های ما تمام شد، گفت: «حالا برو، آنچه را که گفتم انجام بده و سریع بازگرد.»

مراسم دفن هوارد باسکرویل

اصلاً فکر نمی‌کردم روایتی چنین دست‌اول از مراسم دفن هوارد باسکرویل، میسیونر آمریکایی که فدایی مشروطه شد، در دست باشد، آن هم به قلم دختری شانزده‌ساله به اسم سارا رایت مک‌دول. این بریده‌ای است از کتاب ویرایش‌شده دفتر خاطرات این میسیونر زن که به همت تام ریکز عزیز ویراستاری شده و توسط نشر مزدا منتشر شده است. ترجمه‌ای دم‌دستی از این روایت را در پایین می‌گذارم:

**چهارشنبه، ۲۱ آوریل** [آخرین تلاش از سوی محاصره‌شدگان برای خروج از تبریز به منظور تأمین آذوقه انجام شد. این نیرو به رهبری آقای دبلیو. دبلیو. مور، باقرخان و آقای باسکرویل، یک جوان آمریکایی، هدایت شد—باسکرویل کشته شد. —ای. جی. بی.]روز بارانی است و خیابان‌ها پر از گل‌ولای. ساعت هشت و نیم به سمت کلیسا حرکت می‌کنیم. مستقیماً به طبقه بالا در گالری می‌رویم و روی صندلی‌ها می‌نشینیم. تابوت روی میزی درست زیر منبر قرار دارد. در منبر، آقای جساپ، آقای پیتمن و دکتر ویلسون نشسته‌اند. تابوت با تاج‌های گل زیبا پوشیده شده است. گل‌های زنبق زیبا از سر تابوت به سمت منبر خم شده‌اند. آقای ورتیسلا، آقای میلر، آقای نیکولاس و آقای دوتی [کنسول‌های بریتانیا، روسیه، فرانسه و آمریکا به ترتیب] در ردیف اول صندلی‌های بانوان نشسته‌اند. فرماندار، جلال‌الملک، و اعضای انجمن جایگاه افتخار در ردیف وسط را اشغال کرده‌اند. کلیسا مملو از جمعیت است. آقای مور همراه با مترجمش در صندلی‌های دختران مدرسه نشسته، سرش از غم خم شده است. در ردیف وسط زیر ما، هادی علی با دست باندپیچی‌شده نشسته است، زیرا هنگام شنیدن خبر مرگ آقای باسکرویل، از پله‌ها سقوط کرده و دستش شکسته است. درهای اتاق دعای کلیسا باز شده و آنجا نیز مملو از ارمنی‌ها و فدایی‌های گرجی است—که تاجی از گل‌های زیبا را برای گذاشتن روی تابوت تقدیم می‌کنند. در آنجا یک سرباز قفقازی ایستاده و دستش را روی لوله تفنگش گذاشته است. بله، آنها سربازانی از همه رده‌ها هستند که برای مردی که این‌چنین آنها را دوست داشت، عزاداری می‌کنند.

‎آقای جساپ مراسم تشییع جنازه را با عبارت «من رستاخیز و زندگی هستم» آغاز می‌کند. سپس سرود مذهبی‌ای به زبان ترکی توسط پسران مدرسه خوانده می‌شود. پس از آن، آقای پیتمن کلماتی از انجیل را به ترکی می‌خواند، از جمله «عشقی بزرگ‌تر.» سپس کل جماعت در حالی که او دعا می‌کند، بلند می‌شوند. بعد دکتر ساموئل ویلسون اندکی درباره زندگی شجاعانه سرباز و ایمانی که داشت، خدایی که به او اعتماد کرد و بهشت جایی که او اکنون در آن است، سخن می‌گوید. سپس دعای پایانی انجام شده و همه بیرون می‌رویم و به خانه ویلسون‌ها می‌رویم تا دسته‌روی به قبرستان را ببینیم.

در آغاز مراسم، گروه موسیقی آمده و دقیقاً مقابل اتاق قدیمی او توقف کرده و موسیقی سوگواری می‌نوازند. بعد قفقازی‌ها می‌آیند، سپس یک سید، “شمشیر دو لبه”، که سوار بر اسب سفیدی است. پشت سر او، سربازان خودش در دو ردیف حرکت می‌کنند، همه با لباس یکسان نگهبانان. اگر فقط همان‌موقع در کنار او مانده بودند! سپس پسران وفادار مدرسه مسلمان که در طول جنگ با او بودند و جسد او را در حالی که زیر آتش دشمن قرار داشتند، شجاعانه حمل کردند، می‌آیند. پس از آن خدمه‌ای که در طول ۱۹ روزی که او با آنها بود، به او خدمت کردند. بعد دکتر ویلسون و آقای جساپ می‌آیند و پشت سر آنها شش پسر مدرسه‌ای تابوت را حمل می‌کنند. بعدها پسران مدرسه مسلمان نوبت به نوبت تابوت مسیحی را حمل می‌کنند!! بلافاصله پس از آنها، گرجی‌ها و فدایی‌های ارمنی، در حالی که سرودی را می‌خوانند، می‌آیند. لاراس رهبری می‌کند و دکتر جی. ام.-پی. نیز حضور دارند. سپس جمعیتی از ۲ یا ۳ هزار نفر، همه برای او عزادار هستند…

درباره انجمن شعر خواجوی کرمان، یکی از باسابقه و پایدارترین انجمنهای ادبی ایران.

نقش محافل و جلسات ادبی در شکل‌دهی به ادبیات و اندیشه هر شهر بسیار پررنگ است و یکی از موضوعاتی است که کمتر به آن بها داده شده است. در پرورش ادبی شخصی خودم، نمی‌توانم نقش جلسات شعر خواجو در کرمان را نادیده بگیرم. در دوره‌ای وارد این جلسات شدم که صداهای متعدد و نوگرایی به آن راه یافته بودند. این صداها نه تنها سنت این جلسات در راستای تقویت ادبیات کلاسیک را به سمت ادبیات پیشرو تغییر جهت دادند، بلکه گام‌های مهمی در راستای مقاومت و برهم زدن سلطه ادبیات تهران بر شهرستان‌ها برداشتند. امروز بسیاری از صداهای آن روزگار، که پای ثابت آن جلسات بودند، به اهمیت ملی و حتی فراتر از آن دست یافته‌اند.از این رو، برای من بسیار جالب بود که سابقه این نهاد را بشناسم. چیزی که از دید من پنهان مانده بود، این بود که عبدالله دهش، رئیس وقت انجمن شعر خواجو، در کتاب خود تذکره شعرای کرمان روایتی از تاریخچه این نهاد ارائه کرده است. خلاصه‌ای از این روایت را در اینجا برایتان می‌نویسم. به تعبیری، با این سابقه می‌توان این انجمن را یکی از پایدارترین انجمن‌های ادبی ایران دانست.بر اساس این روایت، اولین بار انجمن ادبی کرمان به دعوت مجدالاسلام کرمانی (عکس ضمیمه) و با حضور آصف‌الممالک، امین‌الاسلام، سید محمد هاشمی، شمس‌العرفا و جمعی دیگر در مجدیه کرمان تشکیل شد و جلسات آن روزهای جمعه برگزار می‌شد. بنابراین، شکل‌گیری اولیه این انجمن باید پیش از سال ۱۳۰۲ شمسی، که مجدالاسلام درگذشت، دانسته شود. پس از درگذشت مجدالاسلام، جلسات در دفتر مدرسه شهاب، که تحت مدیریت سید محمد هاشمی بود، به دعوت ایشان ادامه یافت. در این دوران، افرادی مانند ثقه‌الاسلام، عیسی‌خان ابراهیمی، حسن بقایی و صبا کاشی (رئیس کابینه ایالتی) در این جلسات شرکت می‌کردند.پس از انتخاب سید محمد هاشمی به نمایندگی مردم کرمان در مجلس، احمد نیکوهمت، که رئیس بیمه کرمان بود، انجمن را مجدداً فعال کرد و جلسات گاهی در کانون تربیتی نونهالان صنعتی، گاهی در سالن باغ ملی، و گاهی در منزل افراد برگزار می‌شد. در سال ۱۳۴۷، انجمن‌های ادبی به ادارات فرهنگ و هنر وابسته شدند و انجمن ادبی کرمان به نام انجمن ادبی خواجو تغییر نام یافت و به اداره فرهنگ و هنر کرمان وابسته شد. در زمان نگارش این گزارش تاریخی، یعنی سال 1357، عبدالله دهش ریاست آن را بر عهده داشت و جلسات آن روزهای سه‌شنبه در خانه فرهنگ کرمان برگزار می‌شد.در دهه هشتاد شمسی، که من پا به این انجمن گذاشتم، این جلسات همچنان روزهای سه‌شنبه هر هفته و در جوار موزه صنعتی کرمان برگزار می‌شد. با توجه به نقل شفاهی که از دوستان ساکن کرمان دریافت کردم هنوز جلسات این انجمن به روال سابق برقرار است.

یار مشروطه‌طلب

چه صدای زنانه‌ی قدرتمندی پشت این شعر نشسته. چه عشقی به مشروطه. شعر از زینت‌الملک اعتضادی‌ست و احتمالا حوالی دهه هزارودویست‌وهشتاد یا نود سروده شده. غم‌انگیز انکه این یار مشروطه‌خواهِ شاعر در بیست سالگی او در برابر چشم‌هایش تیرباران می‌شود و زینت تا اخر عمر کوتاهش، چهل‌سالگی، در سوگ او می‌نشیند. (عکس و شعر از کتاب گل‌های من، ملکه اعتضادی).

——

یار مشروطه‌طلب

یارِ مشروطه طلب، دلبرِ قانون دانم

مستبد است به قتل من و من حیرانم

هیچ مشروطه ندیدم به چنین استبداد

بختِ بد بین که چها میرسد از دورانم؟!

گوئیا، ظنِ بدی برده به من کز سرِ خشم

سرگران گشته و کرد است چنین پژمانم

ذمه‌ی خویش بری سازم و سوگند خورم

خویشتن را دگر از تهمت او برهانم

صنما، ماها، سوگند بدارالشوری

که سزد کحل بصر؛ خاک بهارستانم

به‌ وکیلانِ گرامی، که در آنجا جمعند

پیِ تعمیرِ مبارک‌وطنِ ویرانم

به تقی‌زاده که یک گفته او خوبتر است

زهمه دفتر خاقانی و از خاقانم

به‌همه انجمنان، ویژه بدان مرکزیش

که چو پرگار در آن دایره سرگردانم

به سیاسی و به قانونِ اساسی قسم است

که به جان طالبِ مشروطه‌گیِ ایرانم.

هانمید بلامانع نیست

بلاهت‌ها و تنگ‌نظری‌های ایدئولوژیک فرهنگستان ایران از شمار و گاها حوصله خارج است ولی یک مورد خاص که بی‌اطلاع بودم اخیرا به چشمم آمد وقتی که دنبال معنای کلمه «هانمید» (به معنای پر و پیمان) که در گویش کرمانی رایج است می‌گشتم. صفحه‌ای که می‌بینید واژه‌های استعلام شده از این فرهنگستان و توضیحات آنها درباره‌ی «بیگانه یا غیربیگانه بودن آن» است. غیر از عدم اجازه استفاده از کلمات کردی و ترکی در مناطق فارس‌نشین (که امکان آشنایی و بده‌بستان زبانی بین این زبان‌های مجاور با قرن‌ها سابقه بده‌بستان را کمتر و جداسازی ایدئولوژیک انها را – در حالتی که زبان انگلیسی به سادگی کلمات جایگزین را وارد خواهد کرد – روزافزون‌تر می‌کند) یک جنبه دیگر که برایم تازگی داشت این است که کلماتی که در گویش یک منطقه رایج هستند صرفا برای همان منطقه غیربیگانه معرفی شده‌اند و استفاده ان‌ها در سایر استان‌ها بلامانع نیست! به تعبیر ساده، با یک ابزار حکومتی، فرهنگستان به جای انکه از امکانات گویش‌های مختلف فارسی برای پر بار کردن و بهره بردن زبان فارسی در سرتاسر ایران و جهان بهره ببرد، استفاده از آن واژه‌ها را محدود به منطقه یا مناطقی در کشور کرده. من اگر کرمان نباشم اجازه استفاده از هانمید را برای نامگذاری ندارم و اگر شیراز نباشم اجازه استفاده از هونونوی را.

هولمز در خیال احمدشاه

پیش از این با ارجاع به نوشتجات ادوارد براون نوشته بودم که شرلوک هولمز تنها خیال نویسندگان را در شرق نربوده بود؛ بلکه کار به جایی رسیده بود که سلطان عبدالحمید آرزو داشت کانن دویل رئیس پلیس مخفی دستگاهش باشد. حالا یک مورد دیگر را بیفزایم. یک گفتگو در اوایل قرن سیزدهم بر نیمکتی در شانزه‌لیزه بین محمدحسن میرزا، ولیعهد آخرین شاه قاجار، با ابوالحسن ابتهاج، کارمند وقت بانک شاهی و مدیر آتی سازمان برنامه بودجه، خبر از آشنایی ویژه‌ی احمد شاه قاجار با هولمز دارد. تصویر این ولیعهد ضمیمه این نوشته است.
بنا به روایت ابوالحسن ابتهاج در مصاحبه با تاریخ شفاهی هاروارد (نوار اول)، ابتهاج که سابقه‌ی آشنایی با محمدحسن میرزا را داشته به طور تصادفی در پاریس به او برمی‌خورد. کار خاصی ندارد. با هم به سمت شانزه‌لیزه قدم می‌زنند و بر روی نیمکتی می‌نشینند. ولیعهدِ سابق در حال گلایه از اقدام رضاشاه در خلع قاجار است که از قضا رولزرویس احمد شاه از جلویشان عبور می‌کند. ابتهاج از وضع مالی شاه مخلوع جویا می‌شود. ولیعهدِ سابق می‌گوید که احمدشاه وضع خودش را با مثالی از داستانی از شرلوک هولمز توصیف می‌کند. هولمز در پی وارسی یک جسد، سریعا به این نتیجه می‌رسد که متوفی زمانی کار و بارش خوب بوده ولی حالا، گرچه به نان شب محتاج نیست، وضع رو به راهی هم ندارد. استدلال هولمز بر این ادله استوار است که لباس جسد از یک خیاط‌خانه درجه‌ی یک، اما برای بیست سال پیش است. پس، متوفی در اواخر عمر استطاعت نداشته سفارش جدید بدهد اما آنقدر هم در مضیقه نبوده که آن لباس را هم بفروشد. احمد شاه هم همین مثال را درباره‌ی خودش و ماجرای رولزرویسش ذکر می‌کرده.
با توجه به تاریخ خلع احمد شاه تا زمان فوتش، این گفتگو بین ابتهاج و محمدحسن میرزا بایستی بین هزاروسیصدوچهار تا هشت رخ داده باشد. احتمال دارد احمدشاه از زبان دیگری هولمز را خوانده باشد اما تا این زمان سه کتاب از هولمز به فارسی هم ترجمه شده بود و البته کاظم مستعان‌السلطان اولین کارآگاه ادبیات مدرن فارسی، صادق ممقلی، را هم خلق کرده بود.

نامه‌های یک ایرانی در انگلیس به دوستش در اصفهان

از کندوکاو در کتابخانه کتابهای کمیاب دانشگاه تورنتو: تنها چهارده سال بعد از «نامه‌های ایرانی» اثر مونتسیکو، جورج لیتیلتون بارون اول، در هزاروهفتصدوسی‌وپنج میلادی، اثری به سیاق آن نوشت؛ نامه‌های یک ایرانی در انگلیس به دوستش در اصفهان، که در آن نامه‌های فردی به نام «سلیم» از لندن به «میرزا» در اصفهان گردآوری/جعل شده است. سلیم مشاهدات خود را از انگلیس دوران و فضای حقوقی و سیاسی، فرهنگی و حتی خانوادگی و عاطفی آن روایت می‌کند. در مقدمه نویسنده با بیان اینکه می‌داند بسیاری شخصیت ایرانی را خیالی فرض خواهند کرد اما می‌نویسد برخلاف نمونه‌های فرانسوی و انگلیسی که چنین کرده‌اند اثر او واقعا کار یک غریبه‌ی تمام عیار است. و استدلال می‌آورد چنان شرایط شیرین و کامل انگلیس آن زمان بدفهمی شده است که محال است کار یک انگلیسی باشد. لیتیلتون همچنین دستیابی به اصل فارسی این نامه‌ها را به خاطر شاگردی اش نزد آقای دادیچی، که به عنوان مفسر زبان های شرقی معرفی شده، توجیه می‌کند. با این ترفند روایی، یعنی به ایرانی منتسب کردن روایتش، لیتیلتون فرصت یافته تا آزادانه به انتقاد از انگلیس دوران خود بپردازد. از زنان انگلیسی که از عشق چنان بدون هرگونه اشاره حسی حرف می‌زنند که از بهشت؛ از وکلایی که به بهانه اسناد تازه‌یاب متمولین را تحریک به شروع یک پرونده کرده و در نهایت به فلاکت می‌کشانند؛ از اینکه با وجودی که پارلمان باید اختیار پادشاه را مهار کند؛ اما تنها راه پیشرفت در دربار وارد شدن به پارلمان است؛ از اینکه شهرهای بزرگی هستند که نماینده‌ای ندارند و نمایند‌گانی که هیچ‌گاه انتخاب‌کنندگان خود را ندیده‌اند؛ انتخاب‌کنندگانی که قسم خورده‌اند صدای خود را نفروشند اما قسم خود را به قیمت پیشنهادی کاندیداها کنار گذاشته‌اند.

میرزا شهاب و مدرسه نصرت ملی در کرمان

مظفر بقایی کرمانی در مصاحبه مفصلی با حبیب لاجوردی (تاریخ شفاهی هاروارد) به خاندان خود اشاره دارد. مظفر بقایی پسر میرزا شهاب است. اول عمویش (آقا سیدجواد) و بعد میرزا شهاب هر دو مدیران اولین مدرسه نوین بعد از مشروطه در کرمان بودند که به همت جمعی از پیشروان فرهنگی آن ایالت تاسیس شد و «نصرت ملی» نام داشت.
عبدالحسین صنعتی‌زاده شرح مختصری از این مدرسه، با عکس از این دو مدیر را در خودزندگینامه‌اش «روزگاری که گذشت» آورده است. به روایت مظفر بقایی، نسبِ مادری او سرکرده حزب دموکرات (دوره مشروطه) در کرمان بوده‌ و پدرش میرزا شهاب هم در تاسیس حزب اجتماعیون با اسکندر میرزا همراه بوده است.
بعدها اما وقتی که حزب توده تشکیل می‌شود، اسکندرمیرزا از مظفر بقایی برای همراه شدن دعوت می‌کند که او به دلایل شخصی (کدورت از اسکندرمیرزا برای دلجویی نکردن بعد از فوت پدر) نمی‌پذیرد و به حزب دموکراتی که احمد قوام تاسیس کرد می‌پیوندد. من پیش از این با بررسی اسناد کنسولگری انگلیس در کرمان روایت کرده بودم که چطور با تاسیس حزب دموکرات در کرمان، جدال‌های نظری و گاها فیزیکی بین این حزب با حزب توده در کرمان بالا می‌گیرد.
مدتی بعد هم آنچنان که معروف است بقایی حزب زحمتکشان را تاسیس می‌کند که سال‌ها یکی از اهدافش جذب هوادارانی‌ست که حزب توده هم در بین آن‌ها پایگاه داشته است.
عکس میرزا شهاب را از کتاب «روزگاری که گذشت» (بازنشر با فروغ؛ تصحیح من و مهرناز) اینجا گذاشته‌ام.