ویدئوی گفتوگوی من با دکتر علی فردوسی دربارهٔ تصحیح و ترجمهاش از سفرنامهٔ حاج سیاح (اوّلین ایرانیای که شهروند آمریکا شد) در آمریکا. فرصتی برای شنیدن از تباری پیشگام در مواجههٔ ایرانیان با غرب که دریچهای یگانه به تاریخِ جهانیِ سوژهٔ ایرانی بهدست میدهد.
بایگانی دسته: روزنوشت
شهرزاد-کارآگاه: کشف کاظم مستعانالسلطان و معمای تولد رمان پلیسی در فارسی
ویدیوی ارائه من در هفتادودومین برنامه شب های روشن (دانشگاه استنفورد) با موضوع: شهرزاد-کارآگاه: کشف کاظم مستعانالسلطان و معمای تولد رمان پلیسی در فارسی در این لینک بارگذاری شده و قابل مشاهده است. https://www.youtube.com/watch?si=MD97apkS0fNkBa6O…
چکیده این سخنرانی انلاین: «این سخنرانی به بازخوانی خاستگاه رمان پلیسی در زبان فارسی از خلال کشف سرنخهایی تازه دربارهی کاظم مستعانالسلطان، نویسندهی فراموششدهی «صادق ممقلی: شرلوک هلمز ایران یا داروغهی اصفهان (۱۳۰۴، کتابخانه شرق)» میپردازد؛ اثری که پیشگام ژانر پلیسی در ادبیات مدرن فارسی بهشمار میرود. با اتکا بر تحلیل متنی، اسناد تاریخی، منابع آرشیوی، بررسی سنگقبر نویسنده، و مصاحبههای شفاهی، این پژوهش روایت ناپیدای تولد ژانر پلیسی را بازسازی میکند. یافتهها، نه تنها پرده از هویت پایهگذار ادبیات پلیسی فارسی برمیدارند، بلکه افقهای تازهای در فهم ما از نسبت ادبیات مدرن فارسی، جنبش مشروطه، و نقشِ شیوههای بومی داستانگویی در شکلدهی به ژانرهای ادبی گشوده و ما را به بازنگری در تاریخنگاری ادبیات مدرن فارسی فرامیخوانند.»
بیانیه خانواده اقای پزشکزاد در جعلی بودن مورخه
بیانیه خانواده اقای پزشکزاد در جعلی بودن مورخه منتشر شد؛ این خبر همراه با یادداشتهایی از بهمن پزشکزاد، شهلا پزشکزاد، هادی خرسندی، حسین رییسی و من در سایت بیبیسی منتشر شده است
در پیراموش حواشی سه شعر از احمدرضا احمدی
مسألهای که در روزهای اخیر درباره سه شعری که بهتازگی در سایت شاملو به نام احمدرضا احمدی منتشر شدهاند توسط چند نفر از اهل فن مطرح شده، بیش از آنکه یک بحث صرفاً ادبی باشد، به یک مسأله اسنادی و روششناختی بدل شده است. تردید در اصالت این اشعار، از نسبت دادن آنها به هوش مصنوعی گرفته تا ادعای ناسازگاری سبکی، در حالی طرح میشود که بخش مهمی از شواهد موجود نادیده گرفته شدهاند.نخست، این ایراد که چرا این اشعار پیشتر منتشر نشدهاند، اساساً محل بحث را نادیده میگیرد. کل ماجرا دقیقاً در همین نکته نهفته است: این آثار برای نخستینبار از روی نوار پیاده شدهاند و در نتیجه، طبیعی است که پیش از این در مجموعههای چاپی نیامده باشند. عدم انتشار پیشین، بههیچوجه دلیلی بر جعلی بودن نیست.دوم، ادعای فقدان سند نیز با دادههای موجود به هیچ وجه همخوانی ندارد. در پرونده منتشرشده در سایت شاملو، نهتنها متن پیاده شده اشعار بلکه دو اجرای صوتی از خود احمدرضا احمدی نیز ارائه شده است. در یکی از این فایلها، شاعر در گفتوگو با افرادی چون پاشایی و کامران شیردل، بهصراحت درباره زمان سرایش، محل ثبت شعر در دفترهایش، صحبت می کند و ان دو نیز درباره ویژگیهای مضمونی آنها سخن میگویند. این سطح از شواهد گفتاری و زمینهای را این دوستان به طور کلی نادیده گرفته اند، که واقعا عجیب است بهویژه وقتی خود شاعر در حال توضیح و دفاع از اثرش است.سوم، فرضیههایی مانند «سرودن تفننی» نیز با محتوای همین گفتوگوها تضعیف میشود. احمدی در این گفتگوها با جدیت از این اشعار سخن میگوید و حتی به امکان ترجمه آنها به زبانهایی چون ایتالیایی و انگلیسی اشاره میکند. این نشانهها حاکی از آن است که شاعر این آثار را بخشی از کار جدی خود میدانسته، نه تجربهای حاشیهای یا گذرا.در نهایت، استناد به «ناسازگاری سبکی» نیز استدلالی سست است، بهویژه درباره شاعری چون احمدی که در طول چند دهه فعالیت، دچار تحولها و تنوعهای سبکی متعددی بوده است. تقلیل کارنامه چنین شاعری به یک الگوی ثابت سبکی، نهتنها سادهسازی است، بلکه نشانهای از خوانش و شناخت محدود آثار اوست. احمدی از قضا در مقاطع مختلف، از جمله در واکنش به بمباران عراق، برخی از مهمترین و تأثیرگذارترین شعرهای ضدجنگ در ادبیات معاصر فارسی را سروده است؛ آثاری که خود نشان میدهند جهان شعری او بهمراتب متکثرتر و سیالتر از آن است که بتوان به چند ویژگی ساده تقلیلش داد. (بنگرید به اشعار به مجموعه شعر «قافیه در باد گم می شود» در دهه شصت، منجمله شعرهای ما صبح فردا امتحان داریم و شعر در میان ان غزلها).
بر این اساس، آنچه در این میان رخ داده، خلط دو سطح متفاوت از بحث است: نقد ادبی از یک سو، و تردید در اصالت از سوی دیگر. اولی کاملاً مشروع و حتی ضروری است؛ هر کسی میتواند این اشعار را ضعیف، ناموفق یا ناسازگار با سلیقه خود بداند. اما دومی، یعنی ادعای جعلی بودن، نیازمند شواهد محکم و توجه دقیق به اسناد موجود است. نادیده گرفتن این شواهد و در عوض، تمسخر یا داوری شتابزده و بدتر از هر دو پیشنهاد جعل هدفمند این اشعار، نه به روشنتر شدن بحث کمک میکند و نه به نقد ادبی اعتباری میبخشد بلکه برخی دعواهای نعمتی-حیدری را از عرصه سیاسی به عرصه ادبی میکشاند.حتی اگر این اشعار در منظومه فکری یا سلیقه سیاسی برخی نگنجند و به همین دلیل مورد تمسخر یا بیاعتنایی قرار گیرند، این امر هیچ تغییری در یک واقعیت اسنادی ایجاد نمیکند: شواهد موجود بهروشنی نشان میدهد که این اشعار از آنِ احمدرضا احمدی هستند. از این رو، تردید افکندن در اصالت آنها و سپس نقد یا تمسخرشان بر این مبنا، بیش از آنکه موضعی انتقادی باشد، نوعی خطای ادبی و روششناختی در مواجهه با متن است.برای شنیدن صوتها به لینک زیر مراجعه کنید:
برنامهٔ پرگار دربارهٔ هوشِ مصنوعی و آیندهٔ آموزشِ عالی
برنامهٔ پرگار دربارهٔ هوشِ مصنوعی و آیندهٔ آموزشِ عالی را که در آن با دکتر سپهر وکیل گفتگو کردیم، میتوانید اینجا ببینید. طبیعتِ برنامه، ناقص ماندنِ برخی بحثها در ارائهٔ شفاهی و ادیت شدنِ آن برای باقی ماندن در محدودیتِ زمانی باعث شد برخی نکات فقط بهاختصار اشاره شوند؛ اینجا چند نکتهٔ تکمیلی را اضافه میکنم.
بهنظرِ من مسئلهٔ اصلی فقط «ادغامِ هوشِ مصنوعی در آموزش» نیست، بلکه آیندهٔ خودِ دانشگاه بهعنوانِ یک نهاد است (کدام دانشگاه میمیرد و چه دانشگاهی متولد میشود). تمرکزِ صرف بر فناوری و پداگوژی، بدونِ توجه به اقتصادِ سیاسیِ تکنولوژی و ساختارِ قدرتِ پیرامونِ آن، تصویری بیش از حد خوشبینانه ارائه میدهد.
آنچه امروز رخ میدهد صرفاً تغییرِ ابزارهای آموزشی نیست؛ بلکه با نوعی بازآرایی در «رژیمِ دانش و دانایی» روبهرو هستیم. هوشِ مصنوعی نهفقط آموزش و پژوهش، بلکه مفهومِ دانش، حافظه، نوشتن و اعتبارِ علمی را نیز دگرگون میکند. به همین دلیل تحلیلِ آیندهٔ آموزشِ عالی باید همزمان در چند سطح انجام شود:
ـ سطحِ کلان: نظمِ جهانی، سرمایه و رقابتِ ژئوپلیتیک
ـ سطحِ نهادی: دانشگاه و سیاستگذاریِ آموزشی
ـ سطحِ حرفهای: نقشِ استاد، پژوهشگر و کتابدار
ـ و سطحِ خرد: کلاسِ درس، ارزیابی و تعاملِ آموزشی
—
در برنامه مختصراً دربارهٔ تمرکزِ قدرت در چند شرکتِ فناوری نیز صحبت شد، اما مسئله فقط تمرکزِ قدرت نیست؛ هوشِ مصنوعی عملاً خود را به نظامِ آموزشی تحمیل میکند:
۱) از مسیرِ زیرساختی؛ چون در ابزارهای نوشتن، جستجو و آموزش ادغام شده است.
۲) از مسیرِ اقتصادی؛ چون دانشگاهها تحتِ فشارِ کاهشِ هزینه و افزایشِ بهرهوریاند.
۳) از مسیرِ فرهنگی؛ چون دانشجویان استفاده از این ابزارها را بخشی طبیعی از یادگیری میدانند.
در چنین وضعیتی، مسئله دیگر «استفاده کردن یا نکردن» نیست، بلکه «هزینهٔ مقاومت» است. دربارهٔ نقشِ جنبشهای اجتماعی، فعالیتهای صنفی و سیاستهای آموزشی در این زمینه البته اشاره داشتم تا تاکید کنم نگاهم جبرگرایانه نیست.
همزمان، رقابتهای ژئوپلیتیک و نظامی نیز مسیرِ رشدِ هوش مصنوعی را شکل میدهند: جهتگیریِ پژوهشها به سمتِ پروژههای کاربردی و امنیتی میرود، در وضعیت ژئوپلتیک حاضر همکاریِ علمی محدودتر میشود، و تنش میانِ امنیت و شفافیت میتواند آزادیِ آکادمیک را تضعیف کند. به شکستِ کنفرانسِ پاریس و سوگیریِ جدیدِ دولتِ آمریکا به سمتِ مقرراتزدایی از هوشِ مصنوعی اشاره کردم
در تعبیری ساده مدلِ کلاسیکِ دانشگاه بر این فرض بنا شده بود که دانش نوعی داراییِ فردی است؛ اما با هوشِ مصنوعی، حافظه برونسپاری شده، نوشتن به فرایندی هیبریدی تبدیل شده، و تولیدِ دانش بیش از گذشته شبکهای و توزیعشده است. در نتیجه، دانش دیگر صرفاً «مالکیتِ فردی» نیست به یک فرایندِ مشترک تبدیل میشود: تحولی که مستقیماً به بحران در ارزیابی، تخصص و اعتبارِ علمی منجر خواهد شد و در اینجا در سطحِ خرد همدلانه با دکتر وکیل دربارهٔ لزومِ بازتعریفِ نقشهای استادی، کتابداری و شیوه های ارزیابی اشاره کردم.
و در نهایت اینکه آیندهٔ نهادِ دانشگاه، بسته به تاریخِ شکلگیریِ این نهاد در کشورهای مختلف و همچنین با توجه به تفاوتِ میانِ دانشگاههای الیت، دانشگاههای میانی و دانشگاههای جهانِ جنوبی، یکسان نخواهد بود. مسیرِ مواجهه با هوشِ مصنوعی و پیامدهای آن بهطور عمیق به جایگاهِ دانشگاههای مختلف در نظمِ جهانیِ دانش، دسترسی به منابع، زیرساختها و نسبتِ آنها با دولت و سرمایه وابسته است. امیدوارم این بحث کمی به پروراندن این حوزه فکری یاری برساند.
ملکه بقایی کرمانی: از نخستین زنان داستاننویس و اتنوگراف کرمان
شاید نخستین زن داستاننویس و اتنوگراف کرمان (و در این دومی احتمالا در سطح کشوری) را بتوان ملکه بقایی کرمانی دانست. او و برادرش مظفر بقایی، فرزندان میرزا شهاب بودند. ابتدا عمویش، آقا سیدجواد، و سپس میرزا شهاب، هر دو از مدیران نخستین مدرسه نوین پس از مشروطه در کرمان بودند که به همت جمعی از پیشروان فرهنگی آن ایالت تأسیس شد و «نصرت ملی» نام داشت.
به روایت مظفر بقایی، نیای مادری انها سرکرده حزب دموکرات (در دوره مشروطه) در کرمان بوده و پدرش، میرزا شهاب، نیز در تأسیس حزب اجتماعیون با اسکندرمیرزا همراه بوده است.
بعدها، هنگامی که حزب توده تشکیل میشود، اسکندرمیرزا از مظفر بقایی برای همراه شدن دعوت میکند، اما او این دعوت را نمیپذیرد و به حزب دموکراتی که احمد قوام تأسیس کرد میپیوندد. من پیش از این، با بررسی اسناد کنسولگری انگلیس در کرمان، روایت کرده بودم که چگونه با تأسیس حزب دموکرات در کرمان، جدالهای نظری و گاه فیزیکی میان این حزب و حزب توده بالا میگیرد.
برگردیم به ملکه بقایی. او قاعدتا در کودکی در معرض فرهنگ شیخیه و اندیشههای مشروطهخواهان ان شهر بوده. از هجدهسالگی با مجله «آیین» احمد کسروی آشنا میشود. افزون بر نگارش کتاب پیشگام و ناداستانِ «زنها چه میگویند» در دهه سی (که با نوشتههای هدایتالله حکیم الهی در دهه بیست و ملکه اعتضادی در عصر خودش قابل قیاس است) در سال ۱۳۳۶ نیز رمان «بوسه تلخ» را نوشت. بنا بر روایتی که در آغاز کتابشدر ۱۳۶۳ ــ که در دوره اقامتش در آمریکا و با نشر شرکت کتاب منتشر شد ــ آورده، فارغالتحصیل دارالمعلمات بوده و بعدها در دانشگاه ونسن فرانسه در رشته روانشناسی کودک و تعلیم و تربیت لیسانس گرفته است. او در سال ۱۳۲۵ کودکستانی در تجریش با نام «شهپر» تأسیس کرد و سپس در سالهای ۱۳۲۷ و ۱۳۳۰ به ترتیب دبستان و دبیرستان نیز بنیان گذاشت. از شرحی که به دست میدهد، برمیآید که به زعم خودش، پافشاریاش بر حقوق معلمان باعث شد برای چند سال مدیریت این مؤسسات را از دست بدهد. او در سال ۱۳۵۳ به آمریکا رفت.
گرچه در مقایسه میان قاجار، پهلوی و جمهوری اسلامی، به پادشاهان پهلوی بسیار معتقد است، اما بهویژه نسبت به هیئت حاکمه دوره پهلوی دوم نقدهای فراوانی دارد؛ هرچند این نقدها به اندازه انتقادهایش از حزب توده تند نیست. تا آنجا که صراحتاً اعدام نشدن آن ۵۳ نفری را که بعدها به چپ گرایش یافتند و حزب توده را تشکیل دادند، خطا میداند.
اما برگردیم به او به عنوان نویسنده. او دلیل نویسنده شدنش را دردها و داستانهایی میداند که از زنان شنیده بود؛ داستاننویس میشود تا از این راه زنان را وادارد حقوق خود را مطالبه کنند. در نقد وضعیت زنان، بهویژه در دهه شصت، علت را تا حد زیادی اسلام آوردن ایرانیان میداند و البته برخلاف بسیاری دیگر خود زنان را بسیار به دلیل از دست رفتن حقوقی چون لایحه خانواده و مانند آن شماتت میکند و مقصر میشمارد. کتاب داستانی «شکستهبالان» که در سال ۱۳۶۳ با نشر شرکت کتاب منتشر شد، از جهات غیرمنتظره است؛ برای نمونه، داستان نخست آن نقد و روایتی از سویههای دگرخوشخواهانه (کاکولد) مردی نسبت با همسرش ارائه میدهد.
رباعیات یک بچه گربه ایرانی
*The Rubáiyát of a Persian Kitten* رباعیات یک بچه گربه ایرانی اثر الیور هرفورد در سال 1904 منتشر شد. این کتاب، یاداور اثر دیگری از همین دست از همان سالها یعنی پوکر رباعیات از کیرک لِشِله، پارودی خلاقی از ترجمه *رباعیات* خیام توسط ادوارد فیتزجرالد است. هرفورد با ترکیب تصاویر شاد و رباعیهای بازیگوشانه، افکار فلسفی یک بچه گربهی ایرانی را به فرم رباعی در انگلیسی به تصویر میکشد. این اثر با طبیعت شیطنتآمیز گربهها و بازتابی هوشمندانه از مضامین فلسفی اشعار خیام، اثری گیرا برای علاقهمندان تاثیرات جهانی رباعی، دوستداران شعر و علاقهمندان به گربههاست.
پایین ترجمه دمدستی چند رباعی این اثر را همراه با تصویرسازی های مربوط به انها گذاشتهام:
1.
به چاه حکمت رسیدم، آری چنین
به چنگ خود کردم روان آن آبِ یقین
و حاصل از این همه کاوش این بود:
چون بچه گربه میآییم و چون گربه میرویم، این چنین
2.
چه باشد از هیچ، چیزی آفریدن به هوا
که بیحس باشد، در برابر ضربِ چنگ و ادا
که اگر چنگی زند بر آن بیاجازهای
عذاب جاودان باشد پادافراه این خطا
3.
حضوری پنهان که چون من نقش زند
ولی ز درد من چو جیوه سر بخورد
به پشت شیشه بنگرم، در آنجا نیابمش
نه آنجاست، لیک همچنان برقرار بُوَد




گمنامترین داستانگوی خاورمیانه
احتمالاً گمنامترین داستانگوی خاورمیانه با بیشترین تأثیر بینالمللی، حنا دیاب بوده است؛ مسیحی مارونی اهل حلب که در دیدار با فرانسوا گالان، سیزده داستان به نسخههای خطی *هزار و یک شب* که در اختیار گالان بود، افزود. این داستانها بخشی از بدنه تاریخی *هزار و یک شب* نبودند و در قدیمترین نسخ یعنی نسخههای شاخه سوری، مانند نسخه بزنجردی در فارسی، تعلق نداشتند. بااینحال، برخی از آنها به مشهورترین داستانهای شرق در جهان تبدیل شدند، از جمله *علیبابا و چهل دزد بغداد*. اکنون این فرصت را داریم که دفترچه خاطرات این داستانگوی بزرگ، که از عربی به انگلیسی ترجمه شده است، بخوانیم و مهارت او را در خاطراتنویسی بسنجیم. طرفه اینکه دیاب خود هم هرگز نفهمید چنین به ادبیات جهان افزوده است و در دفترچه خاطراتش این خدمت به جهان ادبیات تنها یک اشاره کوتاهتر از یک پاراگراف است.ترجمهای دم دستی از ذکر دیدارهایش با گالان در پایین گذاشتم:
در آن زمان، من نسبت به زندگی در آنجا احساس دلسردی و نارضایتی کردم. پیرمردی که مسئول نظارت بر کتابخانه عربی بود و میتوانست عربی را بهخوبی بخواند و متون را به زبان فرانسه ترجمه کند، اغلب به دیدن ما میآمد. در آن زمان، او در حال ترجمه کتاب عربی *داستان هزار و یک شب* به زبان فرانسه بود. او از من میخواست که در مواردی که نمیفهمید به او کمک کنم و من هم آنها را برایش توضیح میدادم.
کتاب چند “شب” را کم داشت، پس من چند داستانی که میدانستم را برایش تعریف کردم و او از آنها برای کامل کردن کار خود استفاده کرد. او بسیار سپاسگزار بود و قول داد اگر روزی به چیزی نیاز داشتم، تمام تلاشش را برای برآورده کردن آن انجام دهد.
روزی، هنگامی که نشسته بودم و با پیرمرد صحبت میکردم، او گفت: «میخواهم کاری خاص برای تو انجام دهم، لطفی از این دست. اما فقط اگر بتوانی آن را مخفی نگه داری.»
«چه چیزی؟» پرسیدم.
او گفت: «فردا متوجه خواهی شد.»
بعد از اینکه صحبت ما تمام شد، او رفت.
فردای آن روز برگشت. گفت: «خبر خوب! اگر نقشه من موفق شود، خیلی خوشحال خواهی شد.»
به من بگو»، گفتم، «این لطفی که در نظر داری چیست؟» و او شروع کرد به صحبت دربارهٔ یک نجیبزاده خاص که یکی از شخصیتهای مهم دولت بود.
«او از من پرسید که آیا کسی را میشناسم که بتواند به سفری مشابه سفری که “پل لوکاس” انجام داده بود، برود»، پیرمرد توضیح داد، با اشاره به اربابم. «به ذهنم رسید که دربارهٔ تو به او بگویم، چون قبلاً سفر کردهای و میدانی چه چیزی لازم است. پس او به من دستور داد که تو را پیش او ببرم تا بتوانید با هم صحبت کنید. من فردا در فلان جا منتظر تو خواهم بود و میتوانیم با هم نزد او برویم. اما مراقب باش که به اربابت چیزی نگویی، وگرنه اجازه نمیدهد بروی.»
ما موافقت کردیم و او رفت. روز بعد، به محل قرار رفتم و او را منتظر یافتم. او را همراهی کردم به کاخ نجیبزاده. او داخل رفت و پس از مدت کوتاهی، خدمه من را دعوت کردند که وارد شوم. خود را به نجیبزاده معرفی کردم. او با ادب از من استقبال کرد و از من خواست که بنشینم. سپس شروع کرد به پرسیدن دربارهٔ سرزمینهایی که گشته بودیم و چیزهایی که یافته بودیم: سکههای قدیمی و بتهای حکاکیشده، کتابهای تاریخی دربارهٔ پادشاهان باستانی، و دیگر عتیقههایی که اربابم با خود آورده بود.
«بله، جناب من»، پاسخ دادم، «همهٔ این چیزها را من خریدهام و دربارهشان اطلاعات زیادی دارم. همهٔ اینها را از اربابم آموختهام.»
«پس برو، کارهایت را انجام بده و اربابت را ترک کن»، نجیبزاده به من گفت. «بعد از آن، برگرد پیش من و تو را به مأموریتی خواهم فرستاد. من فرمانی سلطنتی، درست مثل حکم اربابت، ترتیب خواهم داد و تو را به همهٔ سفیران و کنسولها در شرق معرفی خواهم کرد. همچنین به تو نامههای توصیه خواهم داد تا هر چه در طول سفرت از کنسولها درخواست کنی، به تو اعطا شود، و هر چه خریداری کنی به آنها منتقل شود تا به اتاق بازرگانی مارسی ارسال شود. تو یک حقوق روزانه به واحد اکو خواهی داشت و تمام مخارجت پرداخت میشود. و وقتی بهسلامتی به نزد من بازگردی، موقعیت تو را ارتقا میدهم و تو را در جایگاهی با درآمد قابلتوجه مستقر میکنم.»
وقتی صحبتهای ما تمام شد، گفت: «حالا برو، آنچه را که گفتم انجام بده و سریع بازگرد.»

مراسم دفن هوارد باسکرویل
اصلاً فکر نمیکردم روایتی چنین دستاول از مراسم دفن هوارد باسکرویل، میسیونر آمریکایی که فدایی مشروطه شد، در دست باشد، آن هم به قلم دختری شانزدهساله به اسم سارا رایت مکدول. این بریدهای است از کتاب ویرایششده دفتر خاطرات این میسیونر زن که به همت تام ریکز عزیز ویراستاری شده و توسط نشر مزدا منتشر شده است. ترجمهای دمدستی از این روایت را در پایین میگذارم:
**چهارشنبه، ۲۱ آوریل** [آخرین تلاش از سوی محاصرهشدگان برای خروج از تبریز به منظور تأمین آذوقه انجام شد. این نیرو به رهبری آقای دبلیو. دبلیو. مور، باقرخان و آقای باسکرویل، یک جوان آمریکایی، هدایت شد—باسکرویل کشته شد. —ای. جی. بی.]روز بارانی است و خیابانها پر از گلولای. ساعت هشت و نیم به سمت کلیسا حرکت میکنیم. مستقیماً به طبقه بالا در گالری میرویم و روی صندلیها مینشینیم. تابوت روی میزی درست زیر منبر قرار دارد. در منبر، آقای جساپ، آقای پیتمن و دکتر ویلسون نشستهاند. تابوت با تاجهای گل زیبا پوشیده شده است. گلهای زنبق زیبا از سر تابوت به سمت منبر خم شدهاند. آقای ورتیسلا، آقای میلر، آقای نیکولاس و آقای دوتی [کنسولهای بریتانیا، روسیه، فرانسه و آمریکا به ترتیب] در ردیف اول صندلیهای بانوان نشستهاند. فرماندار، جلالالملک، و اعضای انجمن جایگاه افتخار در ردیف وسط را اشغال کردهاند. کلیسا مملو از جمعیت است. آقای مور همراه با مترجمش در صندلیهای دختران مدرسه نشسته، سرش از غم خم شده است. در ردیف وسط زیر ما، هادی علی با دست باندپیچیشده نشسته است، زیرا هنگام شنیدن خبر مرگ آقای باسکرویل، از پلهها سقوط کرده و دستش شکسته است. درهای اتاق دعای کلیسا باز شده و آنجا نیز مملو از ارمنیها و فداییهای گرجی است—که تاجی از گلهای زیبا را برای گذاشتن روی تابوت تقدیم میکنند. در آنجا یک سرباز قفقازی ایستاده و دستش را روی لوله تفنگش گذاشته است. بله، آنها سربازانی از همه ردهها هستند که برای مردی که اینچنین آنها را دوست داشت، عزاداری میکنند.
آقای جساپ مراسم تشییع جنازه را با عبارت «من رستاخیز و زندگی هستم» آغاز میکند. سپس سرود مذهبیای به زبان ترکی توسط پسران مدرسه خوانده میشود. پس از آن، آقای پیتمن کلماتی از انجیل را به ترکی میخواند، از جمله «عشقی بزرگتر.» سپس کل جماعت در حالی که او دعا میکند، بلند میشوند. بعد دکتر ساموئل ویلسون اندکی درباره زندگی شجاعانه سرباز و ایمانی که داشت، خدایی که به او اعتماد کرد و بهشت جایی که او اکنون در آن است، سخن میگوید. سپس دعای پایانی انجام شده و همه بیرون میرویم و به خانه ویلسونها میرویم تا دستهروی به قبرستان را ببینیم.
در آغاز مراسم، گروه موسیقی آمده و دقیقاً مقابل اتاق قدیمی او توقف کرده و موسیقی سوگواری مینوازند. بعد قفقازیها میآیند، سپس یک سید، “شمشیر دو لبه”، که سوار بر اسب سفیدی است. پشت سر او، سربازان خودش در دو ردیف حرکت میکنند، همه با لباس یکسان نگهبانان. اگر فقط همانموقع در کنار او مانده بودند! سپس پسران وفادار مدرسه مسلمان که در طول جنگ با او بودند و جسد او را در حالی که زیر آتش دشمن قرار داشتند، شجاعانه حمل کردند، میآیند. پس از آن خدمهای که در طول ۱۹ روزی که او با آنها بود، به او خدمت کردند. بعد دکتر ویلسون و آقای جساپ میآیند و پشت سر آنها شش پسر مدرسهای تابوت را حمل میکنند. بعدها پسران مدرسه مسلمان نوبت به نوبت تابوت مسیحی را حمل میکنند!! بلافاصله پس از آنها، گرجیها و فداییهای ارمنی، در حالی که سرودی را میخوانند، میآیند. لاراس رهبری میکند و دکتر جی. ام.-پی. نیز حضور دارند. سپس جمعیتی از ۲ یا ۳ هزار نفر، همه برای او عزادار هستند…

درباره انجمن شعر خواجوی کرمان، یکی از باسابقه و پایدارترین انجمنهای ادبی ایران.
نقش محافل و جلسات ادبی در شکلدهی به ادبیات و اندیشه هر شهر بسیار پررنگ است و یکی از موضوعاتی است که کمتر به آن بها داده شده است. در پرورش ادبی شخصی خودم، نمیتوانم نقش جلسات شعر خواجو در کرمان را نادیده بگیرم. در دورهای وارد این جلسات شدم که صداهای متعدد و نوگرایی به آن راه یافته بودند. این صداها نه تنها سنت این جلسات در راستای تقویت ادبیات کلاسیک را به سمت ادبیات پیشرو تغییر جهت دادند، بلکه گامهای مهمی در راستای مقاومت و برهم زدن سلطه ادبیات تهران بر شهرستانها برداشتند. امروز بسیاری از صداهای آن روزگار، که پای ثابت آن جلسات بودند، به اهمیت ملی و حتی فراتر از آن دست یافتهاند.از این رو، برای من بسیار جالب بود که سابقه این نهاد را بشناسم. چیزی که از دید من پنهان مانده بود، این بود که عبدالله دهش، رئیس وقت انجمن شعر خواجو، در کتاب خود تذکره شعرای کرمان روایتی از تاریخچه این نهاد ارائه کرده است. خلاصهای از این روایت را در اینجا برایتان مینویسم. به تعبیری، با این سابقه میتوان این انجمن را یکی از پایدارترین انجمنهای ادبی ایران دانست.بر اساس این روایت، اولین بار انجمن ادبی کرمان به دعوت مجدالاسلام کرمانی (عکس ضمیمه) و با حضور آصفالممالک، امینالاسلام، سید محمد هاشمی، شمسالعرفا و جمعی دیگر در مجدیه کرمان تشکیل شد و جلسات آن روزهای جمعه برگزار میشد. بنابراین، شکلگیری اولیه این انجمن باید پیش از سال ۱۳۰۲ شمسی، که مجدالاسلام درگذشت، دانسته شود. پس از درگذشت مجدالاسلام، جلسات در دفتر مدرسه شهاب، که تحت مدیریت سید محمد هاشمی بود، به دعوت ایشان ادامه یافت. در این دوران، افرادی مانند ثقهالاسلام، عیسیخان ابراهیمی، حسن بقایی و صبا کاشی (رئیس کابینه ایالتی) در این جلسات شرکت میکردند.پس از انتخاب سید محمد هاشمی به نمایندگی مردم کرمان در مجلس، احمد نیکوهمت، که رئیس بیمه کرمان بود، انجمن را مجدداً فعال کرد و جلسات گاهی در کانون تربیتی نونهالان صنعتی، گاهی در سالن باغ ملی، و گاهی در منزل افراد برگزار میشد. در سال ۱۳۴۷، انجمنهای ادبی به ادارات فرهنگ و هنر وابسته شدند و انجمن ادبی کرمان به نام انجمن ادبی خواجو تغییر نام یافت و به اداره فرهنگ و هنر کرمان وابسته شد. در زمان نگارش این گزارش تاریخی، یعنی سال 1357، عبدالله دهش ریاست آن را بر عهده داشت و جلسات آن روزهای سهشنبه در خانه فرهنگ کرمان برگزار میشد.در دهه هشتاد شمسی، که من پا به این انجمن گذاشتم، این جلسات همچنان روزهای سهشنبه هر هفته و در جوار موزه صنعتی کرمان برگزار میشد. با توجه به نقل شفاهی که از دوستان ساکن کرمان دریافت کردم هنوز جلسات این انجمن به روال سابق برقرار است.
