داستانک: میراث خانوادگی

از خاک ماهی بیرون می‌آمد و دهانش را برای پاهای من باز می‌کرد. من به سرعت از آن شنزار دور می‌شدم و ناباورانه به پدرم فکر می‌کردم که همیشه می‌گفت: «این زمین تنها دارایی ماست.» بالاخره ماهی پای مرا در دهان برد و بر زمین افتادم. ناگزیر شدم با هر چه توان دارم او را از خودم جدا کنم، دمش را به دست گیرم و سرش را بر زمین بکوبم.
می‌دیدم که ماهی‌های بی‌شمارِ دیگر نیم‌رخ در خاک خوابیده‌اند و یک چشمشان باز به من نگاه می‌کنند. حالا پدرم کجا بود که میراث خانوادگی را برایم توضیح دهد؟ احتمالا با مایوی شنا پاهایش را در آب گذاشته بود و به جای فریاد من به صدای موج گوش می‌داد.

57840bd7d538576f8b45f78773aae624

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *