همیشه دوست داشت که عروسک هایش را، وقتی کنار برف ها می میرند، نگاه کند. یک جور وسواس شخصی که از خانواده ای که یک بار یک آخر هفته را در کودکی با آن ها گذرانده بود به یادش می آمد. میلی که از همان آخر هفته هر چند ماهی یک بار به تناوب به سراغش آمده و او را می کشاند به خریدن انواع عروسک ها.
همیشه هم روز اجرای مراسم روز خاصی بود. از اول صبح لاک هایی که شب یا روز قبل زده بود را می کند اما جدا نمی کرد. بعد زخم هایی که روی دستش برای همین مراسم درست کرده بود را می کند.
میلی غریب به بی ریخت و هولناک کردن خودش. تنها بعد از نشان دادن بیشترین حالت حماقت بار وجودی اش بود که سبک می شد و بر می گشت سراغ حق دادن به نگاه سرزنشگر خانواده، دوستان و مردم که به آن نیاز داشت. مثل کودک به پستانک پلاستیکی.