مجرا

زیبارویان دور تا دورم را فرا گرفته بودند. هواکش اتاق کار نمی کرد. از آن ها می خواستم کمی فاصله بگیرند تا هوای اتاق بازتر شود. از بیرون صدای ناله می آمد. یک ناله ی غمگین. احتمالا گربه ای که عضویش به درد آمده بود. توی حیاط تک درخت خانه ی ما زیر نور ماه جا خوش کرده بود. تکه نایلونی، که آن روز صبح وصلش کرده بودم، داشت در باد می لرزید. صحنه ای بی مورد برای دیدن وسط مهمانیِ عریانیِ دسته جمعی در زیر زمین خانه مان.
از دور می دیدم که بدن بی نقصش به سمتم می آمد. هر قدم که پیش می آمد نگاهم حریص تر می شد. وقتی جلویم ایستاد، تقریبا دهانم از کار افتاده بود. با حرکتِ آرامِ سر مسیر اتاق را نشانم داد. موضوع برای هر دوی ما روشن بود. نگاهی به پایین تنه ی من انداخت و پوزخندی زد. نگاهی به پایین تنه ی دیگران کردم و پوزخندی زدم. همه مساوی بودیم با ابعادی مختلف. مثل ظرف های آزمایشگاه: تعبیه شده مخصوص اسیدهای مختلف.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *