مهرناز دیشب خواب دیده که یکی از دوست هایش شنای توت فرنگی بلد است

مهرناز دیشب خواب دیده که یکی از دوست هایش شنای توت فرنگی بلد است

اگر بخواهیم به تاریخ تولید یک اثر نگاه کنیم این نقاشی باز می گردد به 1575. اما جز یقه و محراب شکلی که کنارِ مردِ عریان افتاده چیزی ما را به گذشته پرت نمی کند. نقاشی ترکیبی ست از عناصری ناهمگن و متضاد؛ چهره ای مطمئن روی بدنی نامطمئن، یقه ای سلطنتی و بدنی عریان، محرابی که از نیمه دیگر نیست. تضاد، تاریکی و عریانی زمان را از این نقاشی می گیرند. در نگاه کردن به این نقاشی چیزی مدام فرار می کند؛ مکان که تاریک است، زمان هم تاریک می شود و وسط این خلا مشکوک آدمی بیگانه به ما خیره است. این بیگانه شبیه آن بخش از وجودِ ماست که نفرین شده است.

قدیم تر من بودم که موهایم را از پشت می بستم و امیر عینکی بود. قبل ترش امیر توی ماشین گاز و کلاچ را گم می کرد، من در آزمایشگاهِ شیمی با اسید سولفوریک ور می رفتم. قبل ترش امیر وی اچ اس غریزه ی اصلی را می دید، من هم یواشکی آن وی اچ اس را از اتاقش کش می رفتم و می دیدم. فکر می کنم همان جا به هم وصل شدیم.
این عادتِ گرفتنِ گلو هنوز هم در عموی من مانده است. الان هم وقتی می بینتت دست می اندازد سمت پوست گردنت و چنان می گیرتش که راه نفست بند می آید می گوید: “کجاها بودی یادی از عموها نکردی؟”


