بایگانی برچسب: کرمان

بی‌بی‌طاهره روحی

براساس روایت هما‌ روحی (سرلتی) در زندگی‌نامه‌ای که نوشته است اولین زنی که در کرمان بدون حجاب در اماکن عمومی ظاهر شد (سال هزار و نهصد و سی پنج) بی‌بی طاهره روحی بوده است. این از این نظر جالب است که بی‌بی طاهره دختر روحانی مبارز مشروطه ملا محمد جعفر کرمانی (ته باغ‌لله‌ای) و در نتیجه خواهر شیخ احمد روحی (هم‌رزم میرزا آقاخان کرمانی که در پی قتل ناصرالدین شاه با هم جانشان گرفته شد) بوده است.

دیکشنری محاوره فلات

کنسول فلات در دوره کنسولگری دو ساله‌اش در کرمان (هزار و نهصد و یک تا سه) همچنین شروع به نگارش دیکشنری محاوره‌ی انگلیسی به فارسی کرد و آن را در سال هزار و نهصد و چهارده، وقتی که به کمبریج رفته بود، منتشر و به لرد کرزن تقدیم نمود. بنا به مقدمه‌ای که بر این دیکشنری نوشته است در نگارش آن از دوستان فارسی زبان متعدد خود در دوره خدمتش در کرمان بهره برده و بعدها نیز مداخل آن توسط محمد کاظم شیرازی، معلم فارسی عضو هیئت امتحان در کلکته و آقای آر اف ازو، معلم عربی در هیئت امتحان در کلکته بررسی شده‌اند. در نگارش این دیکشنری، فلات همچنین به دیکشنری انگلیسی به فارسی آرتور ولاستون (که دو دهه قبل منتشر شده بود) توجه داشته و در نتیجه از یاری‌رسانی میرزا محمد باقر بواناتی، که غیر از کمک به دیکشنری ولاستون، معلم ادوارد براون و‌ نویسنده‌ی «شمسیه لندنیه» بوده، بهره‌ برده است.
دلیل اصلی نگارش و انتشار دیکشنری توسط فلات را نیز (همچون انتشار «حاجی بابای اصفهانی») باید در اهمیت تازه‌ای که ایران در اواخر قرن هجدهم برای سیاست خارجی انگلیس پیدا کرد جست‌و جو کنیم، نگاه تازه‌ای که اثر لرد کرزن به نام «مساله ایران» آن را نمایندگی می‌کند.
در مقدمه‌ی کوتاهی که فلات در اوایل قرن بیستم بر این دیکشنری نوشته، بر تفاوت‌های کاربرد کلمات فارسی در ایران، افغانستان و هند اشاره دارد و بر آن است که این تفاوت تا حدی ست که هندی‌ها و ماموران بریتانیایی که فارسی را در هند می‌آموزند در مراجعه به ایران اشتباهات زبانی کرده و حتی گاه جملاتشان برای مخاطبانشان غیرقابل درک می‌شود. از موارد تفاوت گرامر‌ در مقدمه خود بر «حاجی بابا» به تفصیل سخن رانده؛ اینجا بر تفاوت معنای کلمات توجه دارد. چند تا را برایتان می‌نویسم: در هند به آنچه که در فارسی ایران «ببر» گفته می‌شود «شیر» گفته می‌شده و برعکس. در فارسی محاوره در ایران «غلط کردن» معنای سنگینی داشته و «اشتباه کردن» رایج بوده؛ برخلاف فارسی هند. به جای «رخصت» که در هندی کاربرد متداول داشته در فارسی ایران «مرخصی» به کار می رفته.
(یک نکته جالب دیگر از این مقدمه: فلات اشاره دارد که برخی اصطلاحات مثل اینکورپوریال بادی (جسم غیرخاکی) به هیچ وجه در انگلیسی کلمات محاوره نیستند اما از انجا که در ایران استعمال روزمره دارند او ناگزیر آن ها را در دیکشنری خود آورده است!).
هم به طور کلی و هم اگر بخواهم در ترجمه‌ای زبان اواخر قاجار را بسازم حتما به این دیکشنری مراجعه می‌کنم. برخی معادل‌ها خیره کننده است.

 

شکل‌گیری احزاب چپ در کرمان

به مناسبت روز اول ماه می
بازسازی کرونولوژیکال شکل‌گیری احزاب چپ‌گرا در کرمان بین سال‌های هزار و سیصد و بیست و یک تا بیست و پنج
[یک توضیح: شکل‌گیری احزاب چپ‌گرا در کرمان در دوره اشغال جنوب توسط بریتانیایی‌ها آغاز شد؛ در دوره‌ای که هیچ رسانه عمومی (حتی رادیو) در شهر نبود. شهر غیر از بحران گندم، با بحران کاغذ مواجه بود به طوری‌که خود کنسولگری بریتانیا نیز در انتشار پروپاگاندای خود از هند کاغذ وارد می‌کرد. روزنامه بیداری جزو معدود روزنامه‌هایی بود که منتشر می‌شد (و تنها روزنامه‌ای که در راپرت‌های کنسولگری به آن اشاره می‌شود) و بعدها روزنامه روح‌القدس نیز به درج اخبار حزب توده آغازید. من تا به حال هیچ تحقیق تاریخی درباره تاریخ چپ در کرمان ندیده‌ام و در روایت کرونولوژیکال زیر از فراز و فرود اولیه احزاب چپ‌گرا در کرمان تکیه من بر راپرت‌های دو هفته یک بار امنیتی کنسولگری بریتانیا به شماره ۲۸/۱۱۷ بوده است، به این امید که در ادامه روایت‌ها و تاریخ‌های دیگر از آرشیوهای دیگر به آن افزوده شود. از آنجا که شکل‌گیری حزب توده در کرمان متاثر و در ارتباط با گسترش فعالیت‌های این حزب در یزد بوده است کمی به آغاز فعالیت‌ها در یزد نیز اشاره می‌شود]
در ژانویه ۱۹۴۳ حزبی تحت عنوان «حزب بیداری توده» توسط آقا جواد صاحب اختیاری در کرمان تاسیس می‌شود. اولین اقدام این حزب ارسال تلگرافی به نخست‌وزیر و شکایت از وضعیت وخیم اقتصادی در کرمان است.
در مارچ ۱۹۴۳ کارگران کارخانه ریسندگی خورشید در کرمان یک نیم روز اعتصاب کردند، چرا که مدیریت نتوانسته بود «نان» کافی برای آن‌ها فراهم بیاورد. رئیس پلیس اعتصاب‌کنندگان را قانع کرد به کار برگردند.
در دسامبر ۱۹۴۳ حزب توده در یزد به رهبری عباس استادان، که مدتی به روزنامه‌نگاری در تهران مشغول بود، رو به رشد گذاشت. تحت رهبری او از ده نوامبر این سال رهبران کارگری در کارخانه‌های محلی (هراتی، اقبال و درخشان) در راستای تقاضای دستمزد بالاتر، ساعت کار کم‌تر و شرایط بهتر کار اقدام کردند. در روز دوازده دسامبر کارگران کارخانه هراتی دست به اعتصاب زدند. روز ۱۳ دسامبر هم کارگران کارخانه درخشان دست به اعتصاب برای خواسته‌های فوق زدند.
در ژانویه ۱۹۴۴ در پی اعتصابات فوق «شورای کارگری» در یزد تشکیل شد. به کنسولگری گزارش شده بود که تشکیل این شورا مورد حمایت محمد نواب کاندید شکست خورده مجلس نیز بوده است.
در فوریه ۱۹۴۵ نشانه‌های گسترش فعالیت‌های چپ‌گرایانه در کرمان با تشکیل «اتحادیه رانندگان» متشکل از دویست راننده باری نمایان شد.
در همین ماه هر سه کارخانه هراتی، درخشان و اقبال در ۶ فوریه در نتیجه اعتصابات کارگری تعطیل شدند. پلیس و ژاندارمری وارد عمل شد. روز بعد مخالفین مسلح حزب توده به مقر حزب توده حمله کردند و آنجا را به آتش کشیدند. عباس استادان به شدت زخمی شد اما از مهلکه فرار کرد. عوام در یزد این اقدام را به بریتانیایی‌ها نسبت می‌دادند.
در ژوئن این سال کنسول روسیه در مشهد همراه با سه نفر روس و یک مترجم به یزد و کرمان آمد. در دیدار کرمان، کنسول شوروی از وضعیت تجارت در کرمان، تعداد بریتانیایی‌ها در این منطقه و وضعیت کنسولگری سابق روسیه در این منطقه پرس‌و‌جو کرد.
از اوت ۱۹۴۵ کم‌کم زمزمه عدم خروج شوروی از ایران شنیده می‌شد. در کرمان بنا به گزارش کنسولگری قریب هفتاد درصد جمعیت طبقه کارگر در معرض تبلیغات کمونیستی قرار گرفته بودند. صاحبان کارخانه‌ها، اربابان و تجار نگران شده بودند. به خصوص زرتشتیان تاجر به تکاپوی تبدیل اموال و ثروتشان به روپیه بودند.
در همین ماه دور تازه‌ای از فعالیت حزب توده در یزد به رهبری عباس استادان پیش گرفته شد و او مقر حزب را در اردکان تاسیس کرد. در این دور تازه‌ی فعالیت، حزب غیر از کارگران شهری متوجه روستاها شد و استادان دیداری با ششصد دهقان داشت. استادان همچنین کتابفروشی در بازار اصلی یزد تاسیس کرد که به فروش کتاب‌های کمونیستی می‌پرداخت.
در دسامبر ۱۹۴۵، شعارهایی در ستایش شوروی بر دیوارهای اصلی شهر کرمان دیده شد. پلیس سه تبریزی را که پشت این ماجر می‌دانست از شهر اخراج کرد.
در ژانویه ۱۹۴۶ آقای قاسم هراتی حزبی را با عنوان حزب کارگران در یزد متشکل از کارگران کارخانه‌های هراتی، اقبال و درخشان تشکیل داد تا از عضویت کارگرانش در حزب توده جلوگیری کند. احتمال درگیری بین اعضای این دو حزب بالا بود.
یزد: در فوریه ۱۹۴۶، فعالیت‌های ضدبریتانیایی حزب توده در یزد بالا گرفت و فریادهای جاسوس و خائن علیه نیروهایی که روابط دوستانه با ادارات کنسولگری داشتند شنیده می‌شد.
در سوم ماه آوریل، عباس استادان، رهبر حزب توده در یزد، وارد کرمان شده و با جواد صاحب اختیاری رهبر محلی «حزب ایمان» دیدار کرده است.
بنا به پیشنهاد استاندار و رئیس پلیس کرمان، مدیر اداره مالیه جواد صاحب اختیاری را به خنامان در اطراف رفسنجان مامور می‌کند تا از رهبری او بر حزب ایمان جلوگیری کند. رغبتی، مدیر مدرسه و علی محمد ضابطی، کارمند اداره ثبت، جایگزین صاحب اختیاری در پست رهبری حزب می‌شوند.
این حزب در دیدارهای عصرهای جمعه خود سخنرانی‌های آتشینی شبیه حزب توده انجام می‌دهد. اخیرا عمده سخنرانی‌های آن‌ها علیه مدیریت کارخانه ریسندگی خورشید است. مدیر این کارخانه، آقای معین‌زاده که جزو چهار تاجر عمده شهر است از شورای شهر استعفا داده و نگران در جست‌وجوی سفر به آمریکاست.
گفته می‌شود که حزب ایمان شانزده هزار تومان از تهران دریافت کرده است. حزب در بیست و شش آوریل از همه صاحبان کارخانه‌ها، مغازه‌داران و استخدام‌گران کارگران می‌خواهد که روز اول ماه می را تعطیل کنند.
کرمان: در می ۱۹۴۶ آقای معین‌زاده، مدیر کارخانه ریسندگی خورشید از سمت خود به نفع آقای جهان‌بین و آقای طاهری استعفا داد. گفته می‌شد که او به دلیل ناتوانی در مواجهه با خواسته‌های کارگران دست به این اقدام زد. در ۲۱ ماه می نماینده اتحادیه کارگران کرمان در اتاق بازرگانی بر درخواست بالا رفتن دستمزد قالی‌بافان از ۲۵ ریال به ازای هر صد نشان به ۳۸ ریال پافشاری کرد. نماینده دپارتمان صنایع اما در مقابل این افزایش حقوق ایستادگی کرد و به نظرش این هزینه‌های زندگی بود که باید پایین می‌آمد.
کرمان: حزب ایمان درخواست داشت که روز اول ماه می تعطیل اعلام شود و گرچه پلیس به فروشنده‌ها و بسیاری گفته بود که این کار را نکنند در عمل این روز تعطیل شد. در عصر این روز سخنگویان حزب و کارگران به سخنرانی پرداختند و پلیس و ژاندارمری در طول روز حضور پررنگی داشت؛ تا جایی که دو مسلسل را بر فراز ساختمان‌های مقابل حزب مستقر کرده بود.
در بیست ماه می یک حزب محلی به نام «برادران اسلام» در مسجد <جمعه> (جامع؟) کرمان شروع به کار کرد. آقای دبستانی در حال سخنرانی برای این حزب بود که اعضای حزب توده او را پایین کشیدند. رشد حزب توده در این شهر باعث نگرانی کنسولگری شده است.
در سوم ژوئن ۱۹۴۶، آقای مرتضی یزدی از حزب مرکزی توده، همراه با عباس استادان (رهبر شعبه یزد) و میر رمضانی که گفته می‌شد یک نیروی تعلیم دیده در زمینه تبلیغات کمونیستی ست وارد کرمان شدند و مورد استقبال اعضای حزب قرار گرفتند. آقای یزدی را بر فراز شانه تا مقر حزب بردند، جایی که یزدی سخنرانی آتشینی علیه بریتانیایی‌ها کرد. او دکتر وکیلی،  رئیس بهداری، را کاندید رهبری حزب توده در کرمان کرد.
در روز نه ژوئن کارگران کارخانه خورشید تقاضای دستمزد برای روز اول ماه می، روزی که پیش از این به عنوان روز تعطیل جشن گرفته و به سر کار نیامده بودند، کردند. همچنین تقاضای پرداخت نصف حقوق یک ماه به عنوان هدیه عید نوروز. وقتی که دو مدیر جدید از پاسخ به این خواسته‌ها ممانعت کردند، کارگران این دو مدیر را در در دفترشان زندانی کردند. با موافقت مدیران با خواسته‌های کارگران آن‌ها از دفترهایشان آزاد شدند.
فروشندگان فرش در کرمان پذیرفتند که دستمزد بافندگان را از ۲۵ ریال در ازای صد نشان به ۳۰ ریال افزایش دهند. اما حزب توده اعلام کرده است که این تازه آغاز است و خواسته‌های بیشتری را در وقت مناسب خواهند داشت.
تجار چند صد کپی از ابلاغ نخست وزیر در زمینه ابزارهایی که باید برای محدود کردن اقدامات نهادهای کارگری انجام داد را پرینت کرده و به طور گسترده در بین کارگران در شهر و مناطق اطراف پخش کردند.
در همین ماه ژوئن تجار، بزرگان و افراد دیگری برای چند هفته در پی آن بودند که حزبی (با عنوان حزب کرمان) از آن خود برای مقابله با حزب توده تشکیل دهند. وقتی که نخست وزیر قصد خود برای تشکیل حزب دموکرات را اعلان عمومی کرد، این گروه به نخست وزیر تلگرامی زده و از قصد مشابه خود سخن رانده و تقاضای ائتلاف بین حزب کرمان و حزب نخست وزیر کردند.
عبدالقاسم پور حسینی، سردبیر هفته‌نامه «روح القدس» بعد از ورود دکتر یزدی به کرمان به حزب توده پیوست. در رفسنجان در دوره فرماندار جدید، آقای صادق شهباز، که بنا به راپرت کنسولگری تمایل به حزب توده دارد گروهی از دهقانان در روستای حمیدآباد به مالک حمله کرده، او را کتک زدند و محصول گندم را بین خود تقسیم کردند.
دکتر وکیلی علیه دکتر علی ایرانی، دکتر در بیمارستان نوریه و کارخانه خورشید، اقدام کرده و درخواست استعفای او را از هر دو پست به دلیل عدم صلاحیت پزشکی دارد.
جولای ۱۹۴۶: فعالیت‌های دکتر وکیلی علیه تجار، و برخی از ماموران دولتی بالا گرفته است. او همچنین از هر فرصتی برای شناساندن دولت انگلیس به عنوان دولتی امپریالیستی، ارتجاعی و شناساندن کنسولگری بریتانیا به عنوان مداخله‌گر در امور محلی استفاده می‌کند.
با تاسیس حزب دموکرات در کرمان، حزب توده با چند صد کارگر کارخانه خورشید (مرد و زن)، در برابر مرکز حزب جدید تظاهرات کردند. آقای دکتر ایرانی یکی از سخنرانان حزب تازه تاسیس دموکرات بود. در پی حمله حزب توده، بین طرفداران دو حزب درگیری رخ می‌دهد. پلیس با تیر هوایی غائله را ختم می‌کند. حزب توده مدعی ست که در تیراندازی مجروح داده است، آن را تقصیر حزب دموکرات می‌داند و به نخست‌وزیر تلگرام ارسال می‌کند.
در پی موفقیت در برهم‌زدن افتتاحیه حزب دموکرات، حزب توده برای سه چهار روز تظاهرات عمومی با تعدادی بین شش تا هشت هزار نفر برگزار کرده، که در این تظاهرات احساسات شدیدی علیه حزب جدید، حکومت بریتانیا و کنسولگری بریتانیا ابراز می‌شود.
در شانزده ژوئن نخست‌وزیر دستور دستگیری دکتر وکیلی را صادر می‌کند. شانزده نفر (من‌جمله برادران صاحب‌اختیاری، رغبتی و ضابطی) دستگیر شده و دکتر وکیلی و چهار نفر دیگر با اسکورت به تهران فرستاده می‌شوند. سایر افراد حزب توده نیز که در تقسیم محصول جمع‌آوری شده در رفسنجان، سیرجان، بافت و کرمان نقش داشتند به کرمان آورده شده و به زندان انداخته شدند.
در اثر این موج دستگیری کارگران کارخانه ناگزیر آرام گرفتند. تجار از استاندار تشکر کردند و تلگرام تشکر به نخست‌وزیر فرستادند.
در ۲۲ ژوئن دکتر وکیلی از تهران تلگرامی ارسال کرد که او دو روز است از زندان آزاد شده است. پلیس به همراهی ژاندارمری و نیروهای نظامی همه بخش‌های اصلی شهر را روز و شب تحت نظر دارند.
در ۳۰ ژوئن آقای ابراهیم شوستری از تهران به کرمان وارد شده و رهبری حزب توده در این منطقه را به دست می‌گیرد.
در دوم ماه اوت، شوستری اولین سخنرانی عمومی خود را انجام داده و در آن به نقد رهبری دکتر وکیلی می‌پردازد و او را متهم به نشناختن سیاست‌های حزب توده و ماجراجویی می‌کند. شوستری همچنین اعلام می‌کند که نخست‌وزیر قوام با توده همکاری دارد و به عنوان نشانه‌ی این همکاری به عضویت پنج نفر از حزب در کابینه قوام اشاره می‌کند.
در پنجم ماه اوت جلسه ویژه‌ای در مرکز حزب تشکیل شده و در آن نقدهای تندی به بریتانیا و سیاست آن‌ها صورت می‌گیرد. کنسولگری به استاندار شکایت می‌کند و استاندار موضوع را به نخست‌وزیر قوام گزارش می‌دهد. در روز سیزدهم استاندار تلگرامی از نخست‌وزیر دریافت می‌کند که در آن نارضایتی خود از نقدهای توده از حکومت‌های خارجی را اعلام کرده و درخواست می‌کند این تلگرام برای رهبران حزب توده خوانده شود. استاندار شوستری را فراخوانده و به او هشدار می‌دهد.
برخی نظامیان و شهروندان در آرایشگاهی در کرمان، آرایشگاه جواد گرامی، جمع شده و در ظاهر به پیرایش و در عمل به بحث درباره فعالیت‌های حزب توده می‌پردازند. آرایشگاه با اخطار تعطیلی مواجه می‌شود.
ابراهیم شوستری کوشش‌های ناموفقی برای جلب رئیس پلیس و ژاندارمری به حزب انجام می‌دهد.
در هفت سپتامبر ۱۹۴۶، دکتر مظفر بقایی جشن افتتاح یک شعبه از حزب دموکرات را در باغ ملی کرمان برگزار می‌کند. فردای آن روز گفته می‌شود که حدود هزار نفر عضو این حزب شده‌اند.
در سیزده سپتامبر مظفر بقایی یک شعبه از حزب دموکرات را در ماهان تاسیس می‌کند و آقای صادق امین‌زاده، یکی از اربابان آن منطقه را، به رهبری آن معرفی می‌کند. حدود نهصد نفر در جشن افتتاح این حزب در ماهان که در آن خوردنی‌جات نیز پخش می‌شده، شرکت می‌کنند. صد نفر به عضویت این حزب در می‌آیند. با تشکیل شعبات حزب دموکرات فعالیت‌های حزب توده رو به زوال می‌رود.
حزب توده نیز کدخدای ماهان را به عنوان رهبر خود در این شهر معرفی می‌کند.
در ماه دسامبر حضور افراد در برنامه‌های حزب توده پایین ارزیابی می‌شود. در شب بیست و سوم سرهنگ هرمز گیویان، رئیس پلیس تابلوی حزب را پایین می‌کشد و از آن زمان مقر حزب تعطیل است.
دکتر علی اکبر وکیلی رهبر سابق حزب توده به کرمان بر می‌گردد، و دوباره به ریاست بهداری کرمان مشغول می‌شود. این بار اما او کارت عضویت حزب دموکرات را در جیب دارد. ابوطالب مظفری، که در غیاب شوستری رهبری حزب را در کرمان برعهده داشت نیز مقاله‌ای در روزنامه «بیداری» منتشر می‌کند و خبر از استعفای خود از حزب داده و از سایر همکاران قدیم نیز می‌خواهد چنین کنند.

کرمان؛ در دوره اشغال

بازسازی براساس مکاتبات کنسولگری بریتانیا به شماره ۲۸/۱۱۷

تیرماه سال هزار و‌سیصد و بیست و یک شمسی است؛ کرمان تحت اشغال متفقین کمافی‌السابق با کمبود گندم مواجه است و گرچه شهر هیچ روزی را بدون‌ نان نگذرانده، روزهای زیادی با کمبود آن سپری کرده. در یک اقدام تازه «شرکت خواروبار» با سرمایه بانکی به ارزش یک میلیون ریال تشکیل می‌شود تا روزانه به چهار تا پنج هزار نفر آش با قیمت دوازده شاهی بفروشد. اولین گام برای ارزان کردن هزینه‌های معاش. متفقین در شوروی زیر فشار نازی‌ها هستند و نگران از بازتابش در شهر. مجتهد سابق‌ کرمان اما کنسول بریتانیا را به حضور‌ پذیرفته و تمایلات انگلیسی نشان داده. در شهر چو افتاده که کنسول از آیت‌الله خواسته حکم جهاد در‌ راه متفقین بدهد. سهمیه روزانه‌ی نان مردم شهر یک عدد است؛ اما برخی کرمانی‌ها با نشان دادن عکس چرچیل که انگشت‌هایش را به علامت پیروزی بالا آورده می‌گویند این یعنی به دستور چرچیل‌ به آن‌ها باید دو نان در روز داده شود… با نزدیک شدن زمستان امیدهای هواداران نازی‌ها به امکان پیروزی آلمان‌ها در روسیه و ورودشان به ایران از سمت قفقاز کم‌رنگ می‌شود. کنسولگری برای شانزده و هفده شهریور ماه بسیاری از مقامات، تجار و نظامیان کرمان را دعوت می‌کند تا همراه با سربازهای هندی و ایرانی به تماشای «هدف برای امشب» اثر هری وات در سینما تابان بنشینند.
تا آخر شهریور کوپن‌های سبز و سفید نان برای بی‌چیزان صادر می‌شود. در شهری که چند هفته است با زلزله‌های مکرر خفیف می‌لرزد کارخانه نساجی خورشید به ناگاه در اوایل مهر آتش می‌گیرد، مقامات بریتانیایی ‌و محلی و اکثر مردم شهر‌ جمع می‌شوند.دو پمپ آب آورده می‌شود اما آب چندانی برای اطفای حریق در‌ کار نیست و هفتاد تن پنبه در برابر چشم شهر می‌سوزد…

جرج اورارد دادسن و مری برد

جرج اورارد دادسن (عکس اول) و مری برد (عکس دوم)، که هر دو به عنوان عضو جامعه میسیونری کلیسا هم‌زمان به بشارت/خدمت پزشکی‌ در بیمارستان بریتانیایی‌ها می‌پرداختند و هر دو در نهایت در کرمان در اثر ابتلا به تیفوس فوت‌ کردند و در گورستان مسیحی‌ها، که امروز‌ کاملا غارت شده است، دفن شدند.
مری برد (که محلی‌ها مریم خانم انگلیسی صدایش می‌کردند) اولین زن میسیونری ست که‌ در سال هزار و نهصد و دو وارد این شهر شد. بعد از یک سال به انگلیس برگشت و سال هزار و‌ نهصد و سیزده دوباره به کرمان برای بشارت/پزشکی برگشت و‌ در همان سال بیمار‌ شد و جان سپرد. دکتر‌ دادسن، که صنعتی‌زاده نیز شرحی از او‌ در‌ کتابش «روزگاری که گذشت» آورده، اما سال هزار و نهصد و سه به کرمان آمد و‌ سی و چهار سال در کرمان زیست. او‌ برخلاف مری برد جراح نیز بود (اولین بار به جراحی بدن‌های دفرمه‌ی فرش‌بافان پرداخت)، بیمارستانی ساخت و ایکس ری را نیز بعدها به کرمان آورد. یکی از قدیمی‌ترین رمان انگلیسی که وقایعش در جغرافیای کرمان می‌گذرد در سال هزار و‌ نهصد و‌ چهل با نام «دادسن، آن دکتر» توسط کاملت پرس در لندن منتشر شد که شرح دراماتیکی از فعالیت‌های توامان پزشکی/بشارتی دادسن در طول این سی و چهار سالاست.‌

………
عکس مری برد را از تز گلنار فرانسیس دهقانی و عکس دادسن را از آرشیو گاهنامه‌های جامعه میسیونری کلیسا برداشتم.

براون و شیخ ابراهیم: هستی‌شناسی و تساهل مذهبی در یک شب‌نشینی در کرمان در ۳ مرداد ۱۲۶۷ هجری

 

« در هیچ شهری در پرشیا، به اندازه‌ای دوست و آشنا از هر درجه‌ای از اجتماع و هر طیفی از تقوا و بی‌تقوایی ندیدم که در کرمان دیدم». این جملاتی ست که ادوارد براون در آغاز فصل شانزدهم کتاب خود «یک سال در میان ایرانیان» که عنوانش «جامعه کرمان» است می‌نویسد. براون که برای دوازده ماه در طول سال‌های ۱۸۸۷ و ۱۸۸۸ به ایران سفر کرده بود در پنجم ماه ژوئن ۱۸۸۸ مصادف با ۱۶ خرداد ۱۲۶۷ در کرمان ساکن می‌شود و قبل از غروب ۲۳ اوت مصادف با ۲ شهریور پس از قریب سه ماه از این شهر به جهت بازگشت به کمبریج برای ادامه تصدی به شغل تدریس زبان فارسی خارج می‌شود. بنا به روایت براون، که آن روزها بیست و شش ساله بوده است، در مدت این اقامت «کل افق ذهنی» او با فضای عرفان و تریاکی که او را احاطه کرده بوده است تغییر می‌کند، طوری که در اواخر این اقامت «تقریبا دیگر به انگلیسی فکر نمی‌کردم» و «هیچ چیز به چشمم به خوبی ادامه دادن هستی نظرپردازانه رویاگونی» که در آن دوره طی می‌کرد و تریاک تسکینش و درویش‌ها دوستانش بودند نبود. براون جوان در بدو ورودش به کرمان در باغی مستقر می‌شود که برخلاف سایر اقامتگاه‌های پیشینش در ایران دری گشاده داشته و در نتیجه برای اولین بار پس از ورودش به ایران «بدون مانع» به تعقیب هدف اصلی‌اش که آشنا شدن با «دستجات گوناگون ایرانی» حتی «عجیب و مخالف اصول اخلاقی» بود دست می‌یابد. او در این دوره سه ماهه در کرمان با بلوچ‌ها، هندوها، زرتشتی‌ها، شیعه‌ها، سنی‌ها، شیخی‌ها، صوفی‌ها، بهایی‌ها، ازلی‌ها، درویش‌ها و قلندرهایی که «هیچ عقیده دینی» را پیروی نمی‌کردند نشست و برخاست می‌کند. در اینجا اما آنچه می‌خواهم بر آن تاکید کنم مواجهه براون با شخصیتی ست به نام شیخ ابراهیم که از ۲۲ ژوئن تا روزی که براون کرمان را ترک می‌کند «همدم دائم» براون بوده است، کسی که به روایت براون، براون را «بیش از یک بار با مکالمات کفرآمیز و مستی‌اش» «منزجر» می‌کند، با این حال «دست از سر» براون بر نمی‌دارد و هربار چنان نمایشی از «شرمساری از رفتارش» نشان می‌دهد که براون «رفتار نامناسب» او را فراموش می‌کند. براون البته اقرار دارد که معاشرت با شیخ ابراهیم تا وقتی که مست نبود و یا نیمه مست بود ارزش داشت چرا که شیخ ابراهیم در ایران و ترکیه و مصر بسیار سفر کرده بود، چیزهای عجیب و افراد عجیب‌تر بسیار دیده بود، و با هر طبقه و فرقه‌ای چرخیده بود. بنا به نوشته براون: «او در واقع خارق‌العاده‌ترین آدمی بود که من دیدم و ترکیبی از خصوصیات که جز در ایرانی‌ها غیرممکن بود» نشان می‌داد. براون شیخ ابراهیم را «آنارشیست، بی‌اعتقاد به اصول اخلاقی، و تا اعماق آزاد از دین» توصیف می‌کند، کسی که عمیق‌ترین تحقیر را برای هر فرمان دین اسلام قائل بود، لاف می‌زد که اولین بار گوشت خوک را پیش یک مسافر اروپایی در مصر خورده است و در بین زیاده‌روی‌هایش در مصرف حشیش و مشروب یک دوبیتی از مثنوی می‌خوانده: «ننگ بنگ و خمر بر خود می‌نهی/ تا دمی از خویشتن تو وررهی». بنا به روایت براون شیخ ابراهیم هم صبح ازل را دیده بود و هم عبدالبها را، ولی نه به دستورات و مناهی قرآن و نه کتاب اقدس گوش نمی‌داد. بنا به نظر براون، شیخ «یک آزاداندیش بود، آزادزیست، یک درویش یا قلندر فارغ از اصول اخلاقی، یک ترکیب بین عمرخیام و عراقی که تنها ذره‌ای از استعداد و فرهنگ آن دو را داشت، ولی ده برابر آن دو بی‌توجهی به عقاید ارتدوکس و قواعد اخلاقی مرسوم را». براون که این خصوصیات را بد و گاه «منزجرکننده» می‌پنداشت، اما ادامه می‌دهد شیخ ابراهیم ولی اصیل، با قدرت نظاره و قیاس، طناز و هوشمند بود.

شیخ ابراهیم در عین حال کسی ست که روحیه غیرتساهلی و تعصب دینی ادوارد بروان را لو می‌دهد. تا ما متوجه شویم هم‌محفلی‌‌های شیخ ابراهیم در کرمان، مثل یک تاجر رفسنجانی در سال ۱۸۸۸ در محیط کرمان بیش از ادوارد براون، استاد دانشگاه کمبریج، قدرت تحمل آزاداندیشی و کفرگویی‌های شیخ ابراهیم را داشته‌اند. و این در شبی مشخص می‌شود که ادوارد براون برای اولین بار در زندگی‌اش تریاک می‌کشد. ۲۴ ژوئن ۱۸۸۸ مصادف با ۳ مرداد ۱۲۶۷ است، روزی که براون آن را «به یادماندنی‌ترین روز» زندگی‌اش می‌داند. عصر آن روز چهار ساعت پیش از غروب به دیدن فردی به نام شیخ قمی رفته و مدتی را به دیدن انتری که حیوان خانگی او بوده سپری کرده است. ناگهان دردی در چشم حس می‌کند. شیخ قمی کمی آب یخ برایش می‌آورد. افاقه نمی‌کند. براون به باغ اقامتگاهش برمی‌گردد. بعد از غروب درد چشم بیشتر می‌شود. به پیشنهاد اوستا اکبر، که نخودخشک‌کن است، سفیده تخم‌مرغ روی چشم می‌گذارند و با برگ آن را می‌بندند. درد چشم در عرض چند دقیقه بارها بیشتر می‌شود. اوستا اکبر چنین تجویز می‌کند که پس درد از سردی نیست، بلکه از گرمی‌ست. و دوای درد گرم تریاک سرد است. براون که همیشه علاقه خاصی به فهمیدن تاثیر مواد مخدر بر ذهن داشته و قبلا هم در دوره دانش‌آموزی در بیمارستان سنت بارتلوموف ماریجوانا کشیده است جذب این ایده می‌شود. بساط جور و آورده می‌شود. خنیاگر شعری از قر‌ة‌العین می‌خواند. در بین شعرخوانی و با اوج گرفتن نئشگی و مستی نظرپردازی هستی‌شناختی بالا می‌گیرد. شیخ ابراهیم می‌گوید که «خدا وجودی واقعی، دیدنی، محسوس و مشخص است». ادوارد براون ناگهان برافروخته می‌شود: «حاشا که چنین باشد….متعالی خداست»! خنیاگر هم به میان صحبت می‌آید و در تایید شیخ ابراهیم و نقد براون می‌گوید: «هر ایده و فکری که درباره خدا داری، شک‌ها و حیرت‌هایت، مخلوق تو هستند و تو خالق آن‌ها هستی، و در نتیجه تو ورای آن‌ها هستی… تو امروز تجلی مسیح هستی، تو حلول روح مقدس هستی، این را نمی‌فهمی، تو خدا هستی!» این را که می‌گوید براون برافروخته‌تر می‌شود: «به این‌ شکل بی‌تقوا سخن مگو و بدان که من خودم را کم‌ترین بنده خدا و بی‌ارزش‌ترین بین کسانی می‌دانم که عیسی مسیح را سرمشق خود قرار داده‌اند». این روال سخن بعد از نیمه شب نیز ادامه می‌یابد و شیخ ابراهیم به بیان براون «چنان کفرآمیز و منزجر کننده» سخن می‌گوید که براون مترصد فرصتی می‌شود که بلند شده، از سر خشم از آن مجلس خارج شود. وقتی براون از گوش‌رس شیخ ابراهیم دور می‌شود به یکی از هم‌محفلی‌های آن شب و هم‌مذهبی‌های شیخ ابراهیم که تاجری از رفسنجان بوده می‌آشوبد و از او گله می‌کند که چطور ممکن است شیخ ابراهیم احکام مذهبی که شما آن را مقدس می‌پندارید رعایت نمی‌کند؟ تاجر رفسنجانی اما گرچه منتقد تفسیر شیخ ابراهیم از مذهب است به براون می‌گویند که بر او خورده نگیرد که «شناخت حقیقت کار دشواری ست». براون اما اصرار می‌کند تخطی «رفتاری» شیخ ابراهیم از قواعد مذهب مقدس غیرقابل قبول است. به تاجر رفسنجانی حکایت دو پسر را می‌گوید که پدرشان از کاری منع کرده بود و یکی گرچه نگفت اما کرد و دیگری گرچه گفت اما نکرد. تاجر رفسنجانی براون را باز به آرامش دعوت می‌کند و می‌گوید در هر حال هر دو پسر آن پدر بودند و چنین ادامه می‌دهد: «دانش شبیه یک تلسکوپ است که با آن سرزمین موعود دور از دست را می‌بینیم. ممکن است خودمان در گل ایستاده باشیم، سرد شده با برف و یخ یا خیس شده با باران، ولی با این تلسکوپ می‌توانیم باغچه‌های سبز و پرتقا‌ل‌های سرزمین موعود را ببینم و به درستی توصیف کنیم». تاجر بر مبنای این گفته تساهل با شیخ را ترویج می‌کند چرا که به نظرش شیخ ابراهیم گرچه ممکن است مواقعی در گل گناه باشد هنوز هم از دانش برخوردار است. براون اما قبول نمی‌کند، چرا که به نظر او «سرزمین موعود چشم‌اندازی ست که هیچ ثمری ندارد مگر شروع به رسیدن به آن بکنیم. اگر کسی، ولو نمی‌بیندش یا نداند کجاست، ولی با ایمان دنبال کسی برود که او را راهنمایی می‌کند» بهتر است از کسی که دانشی دارد ولی قواعد مذهبی را رعایت نمی‌کند. تعصب مذهبی براون البته آن شب بیش از این جریحه‌دار شده که با حرف‌های تاجر رفسنجانی آرام بگیرد. او آنقدر پریشان می‌ماند که باعث می‌شود میزبانانش نیز پریشان شوند و به خاطر رفتار شیخ ابراهیم «شرمنده» گردند، تا آن‌جا که همان شب قصد رفتن به خانه می‌کنند.

فردا عصر، وقتی استاد دانشگاه کمبریج از خواب بیدار می‌شود به اداره پست کرمان می‌رود و لابه‌لای صحبت از رییس پست به پرس‌وجو درباره مذهب واقعی کسانی که دیروز دیده است می‌پردازد.

تاملاتی درباره زوال و تخریب محیط زیست

دیگر دارم عادت می‌کنم به اخبار زوال تدریجی ولی شتاب‌گرفته کرمان به سمت نابودی محیط زیستی. در این بین اما فقدان ارزیابی تاریخی و ابزار تحلیلی برای درک تخریب محیط زیستی و سرعت شدت گرفتن آن و ابعاد انسانی و اجتماعی و اقتصادی که به همراه می‌آورد مواجهه با مساله را ناممکن‌تر نیز می‌کند. البته آن‌ها که به تجربه ایران در زوال محیط زیستی نگاه می‌کنند تجربه تاریخی مشخصی از چگونگی سرکوب اندیشه و مسیر پیشرفت درباره این زوال دارند. زوال محیط زیستی اول از روستاها و شهرستان‌ها شروع می‌شود و به خروج اجباری مردمان آن مناطق و حاشیه نشین شدن آن‌ها در مراکز استان منجر می‌شود. در این دوره مراکز استان‌ها زوال را با «شهرستانی» کردن آن نادیده گرفته و سرکوب می‌کنند تا زمانی که بحران محیط زیستی به تدریج، البته با سرعتی نامشخص، به مرکز استان می‌رسد، آنجا که صدای زوال و بحران انسانی و اقتصادی که به بار می‌آورد بلندتر و شدیدتر می‌شود. مرحله بعد «استانی شدن» زوال و نادیده گرفته شدن آن در سایر مراکز هم‌جوار و مرکز کشور است. اتفاقی که برای خوزستان افتاده و برای کرمان هم تا چند سال دیگر خواهد افتاد. مرحله بعد البته ملی شدن زوال محیط زیستی ست که باز هم پروسه مواجه سایر ملل، سازمان‌های بین‌الدولی و سازمان‌های بین‌المللی با آن را در شکل مدیریت و انسداد مهاجرت‌های عظیم انسانی، از طریق رشد اشکال ناسیونالیسم و حدهایی که به انسان‌گرایی می‌زند و با سرکوب و عادی‌سازی بحران پناهندگی دیده‌ایم. اما زوال محیط زیستی تنها در دل سلسله مراتب اقتصادی و اداری زیستگاه‌های انسانی که نظم رایج بر آن استوار است سرکوب نمی‌شود. زوال محیط زیستی از همان ابتدایی که رخ می‌دهد در بستری از کالایی شدن کامل محیط زیست رخ می‌دهد، و اینجاست که درک این زوال بدون درک سرمایه‌داری با ویژگی‌های مختص آن در هر منطقه ناممکن است. حل بحران محیط زیستی هر بار در نظم رایج اقتصادی از ابتدا با هزینه فایده اقتصادی لازم برای جلوگیری از آن سنجیده می‌شود و فقدان اراده سیاسی مبارزه با آن با شرایط خاص اقتصاد سیاسی هر کشور و اولویت‌بندی‌های امنیتی، سیاست‌های نیولیبرالی و منافع حزبی و ایدئولوژیک دولت‌های اقتدارگرا گره می‌خورد. در این بین دو دیسکورس مشخص به مدیریت اندیشیدن به این زوال می‌پردازند و راه‌حل مواجهه با این بحران را با معطل کردن مسیر می‌دهند: در دیسکورس اول مساله خشکسالی در دنیای امروز از بستر تاریخی خود خارج می‌شود و فراتاریخی دیده می‌شود که این دیسکورس به راحتی در محدوده‌های فعلی اسلام‌گرایی سیاسی نیز با خاستگاه‌های روستایی حاکمان و محلی‌گرایی‌شان و رگه‌های اندیشه آخرالزمانی آن جا گرفته و تقویت می‌شود. دیسکورس دوم مساله مدیریت آب را پیش می‌کشد که با نادیده گرفتن اضطرار موقعیت مناقشات نظری بر سر آن را غیررادیکال کرده تا با تقلیل ابعادی که مواجهه با این مساله به تغییر رادیکال انسان‌گرایی و نظم مالی شده زیستگاه‌های انسانی پیوند خورده است به شکلی از رویکرد اصلاح‌طلبانه تدریجی دامن بزند یا با تشدید دوگانه تاریخی قبل و بعد از انقلاب مساله را صرفا در چارچوب رژیم‌های سیاسی محدود کند. هم‌زمان درست وقتی که نیاز داریم تاریخ ایران را خاصه از پس از انقلاب سفید و رشد سرمایه‌داری در ایران از زاویه آب بازخوانی کنیم و سیاست‌های منطقه‌ای و کشوری و جهانی را حول این بازخوانی بازتعریف کامل کنیم، امنیتی کردن محیط زیست هرگونه تلاش علمی و تحقیقی را برای شناخت این بحران با خطرات فراوان گره می‌زند و محققان را به تحقیقات بی‌خطر فراوانی چون سیر استعاره گل سرخ در ادبیات کهن فارسی سوق می‌دهد. از باب تاکید بر اضطرار موقعیت اشاره می‌کنم به اینکه ریزگردها که سال‌ها در شهرهای شرقی استان مثل فهرج و ریگان بودند به کرمان در هفته گذشته رسید و اینکه در این تابستان دو هزار روستای استان با تانکر آبرسانی می‌شوند. در سفر آخرم به کرمان پیرمردی از کشاورزان منطقه زرند برایم داستان معناداری را از وضعیت آب آن مناطق با توجه به تغییر نظم اجتماعی از نظم فئودالی به نظم امروز تعریف کرد. گفت: «قدیم یک حمام عمومی در هر روستا بود و مردم به آن حمام می‌رفتند، بعد لوله‌کشی آب به هر خانه شد و هر کس در خانه‌اش حمام داشت و حمام عمومی هم تعطیل شد. چند سالی به این منوال گذشت، حالا آب از هر روز به هفته‌ای چند ساعت رسیده است و همه می‌خواهند در آن چند ساعت دوش بگیرند و آب نیست. حمام عمومی هم که دیگر خراب شده است».

اینکه ما ابزار تحلیلی و شناخت تاریخی روشنی برای درک پروسه‌های زوال محیط زیست نداریم بروز کامل این بحران را محتمل‌ترین اتفاق آینده کرده است و شاید تفاوت ما با بسیاری که از چند دهه پیش تخریب محیط زیست را گوشزد کرده بودند در همین آگاهی ماست که این تخریب چگونه در ابتدا در بستری از سلسله‌مراتب اقتصادی زیستگاه‌های انسانی و کالایی شدن محیط زیست نادیده گرفته می‌شود، و در ادامه امنیتی و سرکوب می‌شود و در همه این مسیر به رشد انواع اندیشه‌های گروه‌گرایانه و قبیله‌گرایانه و خشونت‌ورزی بین روستایی، بین شهرستانی و بین استانی دامن می‌زند.

تاریخ شن

در این روزهای درهم و برهم این خبر که شهری احتمالا پنج هزارساله در «فهرج» کرمان از زیر خاک بیرون آمده واقعا هیجان‌انگیز است. همه البته به عادتی که کرده‌ایم نگران غارت آثار هستند، از همین حالا هم می‌شود به وضعیت فعلی نگهداری زیگوراتِ «کنار صندل» فکر کرد و گفت کاش باد این شهر را می‌گذاشت همان زیر خاک.

این عکس را بسیار دوست دارم. شهرِ تازه اولین نگاهش را به بیرون انداخته، تاریخ چون شن در دهانش است.

17800045_10208796756972383_5294371828408820689_n

زوال نقشه ذهنی از شهر کرمان

کوین لینچ در کتاب “تصویر یک شهر” بر اساس پنج سال مطالعه سه شهر بوستون، لس انجلس و جرسی بدین نتیجه می رسد که افراد نقشه های ذهنی خود را از یک شهر براساس پنج عنصر آن شهر می سازند. این پنج فاکتور در تئوری او،‌ راه ها (paths)، لبه ها (edges)، محله ها، گره های شهر (nodes)، و لندمارک ها یا علائم زمینی هستند.
به نظر می رسد که حتی اگر فکر کنیم که کرمان غیر از راه ها، هنوز محله و گره های شهری دارد اما دو عنصر اساسی دیگر این شهر در طی یک صد سال اخیر رو به زوال رفته است. کرمان دیگر مثل قدیم دروازه ای ندارد که محدوده های شهری را مشخص کند و از سوی دیگر هر روز شاهد زوال اصلی ترین لندمارک خود، قلعه دختر، است.
عکس هایی که در زیر می بینید تصویرهایی از این زوال است. قلعه دختر، بنایی خشتی گلی که پیشینه آن به عصر ساسانیان برمی گردد و به احتمال فراوان بر روی یک آتشکده بنا شده است،‌ دیرین ترین اثر تاریخی شهر کرمان است. اثری که هر روز از خیابان های متعددی در شرق شهر دیده می شود.
بعد از نابودی ارگ بم ناخودآگاه بسیاری از کرمانی ها با یک ایده پر شد: “هر چه خشتی و گلی ست محکوم به نابودی ست”. امروز شاید به دلیل همین ایده است که مصرانه دست روی دست گذاشته، ناپایداری این آخرین بنای ساسانی در شهر کرمان را نظاره می کند،‌ غافل از این که با از بین رفتن آن، نه تنها تاریخ ساسانی خود را از دست داده که قدرت خود را بر تصویرسازی از شهر از دست خواهد داد.
عکس ها از من و ایده

_DSC0778 _DSC0801 _DSC0834 _DSC0846