بایگانی برچسب: مولوی

شرح اولین “اخراج” شمس از قونیه: (از زبان خودش)

یاد داری آن شب که چهار انگشت جامه خواب ما از هم دور، می گفتی که “طاقت این فراق ندارم، من چه گونه گویم که دستِ من بمال؟”
آن شب، قصد پای مالیدن کردی، من درکشیدم پای را. روزِ دوم، گفتی ” آرزوم بود. آرزو در دلم شکسته کردی.”
عوض آن که دستم مالیدی و لقمه ای چند درخورم دادی، چندان خستگی به من راه یافت: زخم ها زدند که این دست هام و اعضام مجروح کردند.
من نمی خواستم که به یکبار قماش را بیرون آرم. آن محمد گفت: “باشد که رختش را بیرون می اندازیم. اگر بیامد، چنین-”
آمدم تا بعضی ببرم. آن بنفشگک همه ی رختم گرد کرده که ” ای – می نروی؟” و همه ی اندرون این که یعنی “زودتر برود!”
“دگر کی باز آیی؟” – یعنی تا من بگویم که باز نمی آیم.
من بانگ می زنم “ای مولانا، برون آی تا دگر دشنام ندهند!”
تو می شنوی و برون نیایی.
——
مقالات شمس، تصحیح مدرس صادقی، صفحه ۲۷۸
Adam honoured by Angels, Date: c. 1560, from Majlis al-‘ushaq, Shiraz

Adam_honoured_by_angels_-_persian_miniature_(c._1560)