بایگانی برچسب: مهدی گنجوی

جرج اورارد دادسن و مری برد

جرج اورارد دادسن (عکس اول) و مری برد (عکس دوم)، که هر دو به عنوان عضو جامعه میسیونری کلیسا هم‌زمان به بشارت/خدمت پزشکی‌ در بیمارستان بریتانیایی‌ها می‌پرداختند و هر دو در نهایت در کرمان در اثر ابتلا به تیفوس فوت‌ کردند و در گورستان مسیحی‌ها، که امروز‌ کاملا غارت شده است، دفن شدند.
مری برد (که محلی‌ها مریم خانم انگلیسی صدایش می‌کردند) اولین زن میسیونری ست که‌ در سال هزار و نهصد و دو وارد این شهر شد. بعد از یک سال به انگلیس برگشت و سال هزار و‌ نهصد و سیزده دوباره به کرمان برای بشارت/پزشکی برگشت و‌ در همان سال بیمار‌ شد و جان سپرد. دکتر‌ دادسن، که صنعتی‌زاده نیز شرحی از او‌ در‌ کتابش «روزگاری که گذشت» آورده، اما سال هزار و نهصد و سه به کرمان آمد و‌ سی و چهار سال در کرمان زیست. او‌ برخلاف مری برد جراح نیز بود (اولین بار به جراحی بدن‌های دفرمه‌ی فرش‌بافان پرداخت)، بیمارستانی ساخت و ایکس ری را نیز بعدها به کرمان آورد. یکی از قدیمی‌ترین رمان انگلیسی که وقایعش در جغرافیای کرمان می‌گذرد در سال هزار و‌ نهصد و‌ چهل با نام «دادسن، آن دکتر» توسط کاملت پرس در لندن منتشر شد که شرح دراماتیکی از فعالیت‌های توامان پزشکی/بشارتی دادسن در طول این سی و چهار سالاست.‌

………
عکس مری برد را از تز گلنار فرانسیس دهقانی و عکس دادسن را از آرشیو گاهنامه‌های جامعه میسیونری کلیسا برداشتم.

حاشیه‌ـفکر (۱)

از حاشیه-فکرهایی که با متن رویایی می‌کنم؛ متن روی کاغذ از کتاب «فنومنولوژی حجم» که‌ گویا وسوسه رویایی نام دیگری برایش داشته: «کتاب‌های کوچک». من با وسوسه‌ی این نام دوم است که علیه نام فعلی‌اش می‌خوانمش: مثل در آغوش‌ داشتن معشوقی که به شدت از او‌ متغیری.

باران

کاظم علی
ت: مهدی گنجوی
—-
با ضرباتِ ضخیمِ جوهر آسمان از باران پر می‌شود.
وانمود کرده سمت سرپناهی می‌دوم اما در خفا دعا می‌کنم باران بیشتری را.

بر فراز انعکاس آب، صدایی می‌شنوم که اسم مرا می‌گوید.
هیچ‌کس در شهر در زیرِ بارانِ سریعِ نابینا حرکت نمی‌کند.

صفحات دفترچه یادداشتم خیس، بعد خم می‌شوند. نوشته‌ام:
«یوگی‌ها دهانشان را برای ساعت‌ها باز کردند تا باران را بنوشند».

آسمان یک کاسه‌ از آب تیره است، که صورتت را می‌شوید.
پنجره می‌لرزد؛ ممکن است شیشه‌ی مایع به درون باران بشکند.

من یک کاسه تیره‌ام، منتظر که پر شود.
اگر الان دهانم را باز کنم، می‌توانم در باران غرق شوم.

با عجله به خانه می‌شتابم انگار کسی آنجا منتظرم باشد.
شب در پوستت فرو می‌ریزد. من بارانم.

قطعه نویسی درباره اختناق: خندق پشت دهان

اختناق به هزار زبان در می‌آید و در هزارخانه‌ی رویا نشت می‌کند.

اختناق هویت را سیال می‌کند، مسجدها را دور سر می‌گرداند و راوی را «چیز» می‌کند. راوی اختناق راوی در هم رفتن خواب‌ها و چیز شدن خود است.

هنر اختناق استتار تا حد ضرورت است، تا دارکوبانش همیشه بگویند: کو؟ کو؟ کو؟

در وضعیت اختناق غایب شدگان خیره به دهانِ بسته‌ی خودند وقتی حاضران سورِ هم‌صدایی سر می‌دهند.

اختناق انگشت اشاره‌ای ست که از بین هزاران نفر، او که «رعایت» نکرده است را نشان می‌دهد.

کلمه‌ای که دارد به دهان می‌آید زمان ذهن گوینده‌اش را هم تنظیم می‌کند. در وضعیت اختناق ساعتِ ذهن مردد می‌شود و فکر از کلمه می‌افتد.

اختناق شکِ طبیعیِ فکر به کلمه را با ترس ذهن از دهان عوض می‌کند.

اهل قلم اگر بخواهد مستتر شود باید پشت سطرهایش <مسططر> شود. اختناق اما آدمی را به کندن خندق پشت دهانش می‌گمارد.

اختناق یک خمیازه‌ی تحمیل شده‌ی طولانی است، ‌آنقدر که معنای دهان را عوض می‌کند.

تمجید یک فرهنگ بدون درک اختناق‌هایش، به اندازه ستایش سرخی حاصل از مرض یک کودک، بیمار است.

اختناق برای آنکه بتواند خود را مستتر نگه دارد، باید هدر رفتن فکرهای یک فرد را به سبک زندگی او تبدیل کند، همان‌طور که تاریخ را جایی برای تفریح کردن با مردگان کرده است.

حکمت

نانائو ساکاکی
ترجمه: م. گ
—-
همان‌طور که شکوفه‌های گیلاس
دیروز پژمردند
همه چیز در جهان
ناپدید می‌شود
یک روز و برای همیشه.

و امروز دوباره
تو از کوه‌های زندگان عبور می‌کنی
در حال حمل رویاهای کاذب
به شکلی بسیار جدی.
—-
(از ایروها ـ ترانه الفبایی باستانی ژاپنی)
اوت ۱۹۹۳

شرمندگی

از صبح که آن خواب را دیده بود از ترس نمی‌توانست بیرون بیاید. هر بار فکر می‌کرد کس یا کسانی می‌دانند. و اگر می‌دانستند چه باید می‌گفت؟ چطور باید مجابشان می‌کرد دست خودش نبوده است؟ گیرم خودآگاهش را تبرئه می‌کرد، ناخودآگاهش بی‌شک و تردید در شکل دادن آن خواب نقش داشت.
بازجو که روبه‌رویش نشست زیر گریه زد. درخواست کرد او را به خاطر ذهن آشفته‌اش ببخشد. اعتراف کرد که خواب دیدن برای او یک وسواس بیمارگونه است. از سر تنهایی. از سر عقده‌ای بودن. اعتراف کرد که اما گاهی جلوی این کار را نگرفته. که زورش می‌رسیده، ولی. خنده‌ی رضایت بازجو، اما دلش را کمی آرام کرد. پیش خودش شرمنده شد: چرا چیزی علیه خودم ندارم که لب‌های او را تا دیدن دندان‌هایش از هم بگشاید…

یک ماده گوساله به سختی بالا می‌رود

گری اسنایدر
ت: مهدی گنجوی
—–
یک ماده گوساله به سختی بالا می‌رود
بوف بیرون می‌رود
اسب‌ها
راه را به طویله باز می‌گردند.
عنکبوت در تار تازه‌اش
می‌خزد
شبنم روی سقف، روی ماشین،
روی صندوق پست ـ
موش، پیاز و سوسک
جنگ‌هایشان را کنار می‌گذارند.
دنیاها
پا در طلوع می‌گذارند، مردها و زن‌ها
بیدار می‌شوند، بچه‌ها گریه می‌کنند
نوجوانها ناهارشان را می‌گیرند
و به سمت مدرسه می‌روند.
رادیو اعلام می‌کند
در طویله‌ی شیردوشی
در ماشین در مسیر کار
«امشب کلیه‌ی کشورها
مست می‌شوند و مهمانی می‌گیرند»
روسیه، آمریکا، چین،
با شاعرانشان آواز می‌خوانند،
حامله و بخشنده،
گل می‌فرستند و خرس‌های رقصان
به تمامی پایتخت‌ها
فربه
با زمین کوچک شاد

چرا

شعری از نانائو ساکاکی
ت: مهدی گنجوی
—–
چرا از کوه بالا رفتن؟
نگاه کن! کوهی آنجا.

من از کوه بالا نمی‌روم.
کوه از من بالا می‌رود.

کوه خود، منم.
از خودم بالا می‌روم.

نه کوهی ست.
نه خودم.
چیزی
بالا می‌رود و پایین
در هوا.

آن لحظه شکننده می‌آید

فرانک اوهارا
ت. مهدی گنجوی

آن لحظه شکننده می‌آید
وقتی که تو آخرین انگورها را چنگ می‌زنی
و با افسردگی‌ای دقیق
ابرها آرام می‌گیرند

پسری مهره‌هایش را می‌اندازد
و ناگهان سطح یک حوض
در خنده‌ای پرصدا غش می‌کند
ما شبیه برگ‌های مرده.

پرواز پرندگان

داگلاس رید اسکینر
ت: مهدی گنجوی
—-
در ازای بدنش، او گفت، به آن‌ها
خواهد گفت هرچه می‌خواستند بدانند.
ولی کم‌کم و روشمند، قطعه به قطعه، آن‌ها
آن را از او گرفتند. و وقتی کارشان تمام شده بود
دیگر نمی‌توانست آلتش را بشناسد
که با آن هر روز می‌شاشید، نه انگشت سبابه‌اش را
که وارد جوراب و کفش می‌شد وقتی صبح‌ها لباس می‌پوشید،
نه حتی احساس زمختی دست‌هایی که می‌لرزیدند
وقتی سیگارش را تا لب بالا می‌آورد و دود درون می‌کشید.
به نظر می‌رسید گویی زندگی‌اش به کس دیگری تعلق داشت.
و برای هشت سال او هر کجا را می‌گشت
و پیدایش نمی‌کرد، و به زندگی ادامه می‌داد
به عنوان کسی دیگر، کسی که راه می‌رفت با یک پا
کسی که کر بود، کسی که نمی‌توانست صحبت کند.