بایگانی برچسب: مهدی گنجوی

پاره وقت

پاره وقت
——
همین‌طور که فکر می‌کردم ایرانی‌ها دارند برای یک جنگ داخلی یارکشی می‌کنند به همسرم گفتم راستی میوه برای امروزت چه بگذارم؟
موقع ناهار در دلم به کسی که توی گوش رقیب خوابانده بود آفرین گفتم زود اما فکری شدم مشتریِ در حال عوض شدن را چطور می‌شود قانع کرد؟
غروب با این فکر که ایرانی لولایی ست که در تندباد ول شده به آرامش رسیدم؛ آرامش یک استعاره چند احوال‌پرسی یا چند چرخش پول 
است؟
شب در خواب دیدم ریش‌های بلند جای سرسره‌ی دست را نگه می‌دارند. بیدار که شدم به‌ خودم مشکوک بودم.

بالاخره

فرض دوم درباره یک تصویر خیالی از آینده جامعه ایرانی خارج از کشور:
—–
سال دوهزار و شصت و هشت است.
«امروز اولین روزی بود که احساس کردم اینجا خانه‌ است».
جمعیتِ انبوهی از ایرانیان تورنتو در فرودگاه شهر جمع شده بودند. فرودگاه پر شده بود از پلاکاردهای تشکر از هر دو دولت ایران و کانادا. چند ماه پیش دو دولت توافقنامه‌ای برای حمل یک مقبره‌ی دینی از ایران امضا کرده بودند. اولین اجرای موفق وعده انتخاباتی دولت جدید ایران که توفیق او را در کسب آرای ایرانیان خارج از کشور به همراه آورده بود. سفر بین قاره‌ای امامزاده‌ با کسب حمایت اسپانسرهای متعدد از بین کسبه ایرانی در کانادا و تحت تولیت جامعه‌ی فروشندگان املاک و با بیمه‌ی معتبرترین بانک کانادا تحقق یافت.
جامعه‌ی ایرانی سر از پا نمی‌شناخت. اشک‌های شوق و دست‌های نیاز. زمین‌هایی در یکی از مزارع شمال تورنتو برای دفن امامزاده‌ی تازه‌وارد از طرف دولت کانادا اهدا شده بود.
«تا امروز از مرگ می‌ترسیدم. می‌ترسیدم جسدم زیر خاک تنها باشد».
آن‌روز واژه‌یی که بیش از هر واژه در دهان جامعه می‌چرخید یکی بود: «بالاخره».

تاریخ‌ِ خواندن

هر خراش و ریختگی بر‌ روی جلد یک‌‌‌ کتاب خطی اثری از حمل شدن آن در طول تاریخ حیاتش دارد. هر کتاب یک حرکت در زمان بود که به‌میانجی دست به انتقال به ذهن می‌انجامید؛ خراش یک تلاش موفق یا ناموفق در این پروسه‌ی نامطمئن و در بسیاری موارد محرمانه‌ یا خطرناک انتقال بود؛ پروسه‌یی که امروز با اطمینان نامش را خواندن گذاشته‌ایم

دستگاه

وقتی که دیدم پاکتی برای بسته‌بندی آشغال‌ها نیست و دستگاه خودکار فضولات را بدون بسته‌بندی به جلو پرت می‌کند از خودم عصبانی شدم، جایی برای اعتراف نبود اما برای شلاق زدن به ذهنم نیازی به جا نبود. مشکل اما به همین جا ختم نمی‌شد. اشغال‌های عریان شوت هم که می‌شدند شتلق به دیواری در زیرزمین می‌خوردند و از هم‌گشوده پایین می‌افتادند. حالا پایین باید مدفونشان می‌کرد. دلیلش ساده اما مایوس کننده بود: اساسا حفره‌ای برای عبور آشغال روی این دیوار یا هر دیوار دیگری در زیرزمین تعبیه نشده بود. برخلاف انتظارم اما، این اشتباه معمار نه فقط مرا از عذاب اینکه بسته برای دستگاه شوتینگ نگذاشته‌ام نجات نداد که شرم و عصبانیتم هر لحظه از خودم بیشتر شد.
آیا این دستگاه پرتاب افقی با ان همه تشکیلات اساسا انجا بود که نشانم دهد گرچه کاری از پیش نمی‌برد تاثیری بر من می‌گذارد؟ مثل ‌روزها که گرچه زندگی‌ام را پیش نمی‌برد، ترش‌ترم می‌کند.

جای نگرانی

صدای باز شدن در‌‌ گاراژ را که شنیدم از اتاق خواب از طریق پله‌های مارپیچ خودم را به دم در رساندم. در گاراژ رو به خیابان باز شده بود. کسی انجا نبود. توقعم هم همین بود؛ که هراسش از واقعیتش تندتر باشد. به خانه برگشتم فریادزنان. زنم با کوله‌باری از لباس‌ها امد. برای جست‌و‌جو در هر اتاق باید لباسم را عوض می‌کردم. باید تمام خانه را با همه لباس‌هایی که در زندگی زناشویی پوشیده بودم می‌گشتم و در این راه از کل زور و استعداد همسرم استفاده می‌کردم. کسی نبود.
– شاید برای دزدی نیامده بود.
– یعنی خریدار بود؟
– ما که خانه را برای فروش نگذاشته‌ایم.
– لابد خوشش هم نیامده.
– فعلا جای نگرانی نیست

بازگشت به گشودگی/در نقد تصحیح

از پژوهش‌های ارجمندی که در این چند وقت دیدم. این پژوهش در کنار مقاله شفیعی کدکنی «نقش ایدیولوژیک نسخه بدل‌ها» استدلال‌هایی به دست می‌دهند که می‌توان با نگره‌های بنیادینشان از متن مرجع و ارزش تصحیح مدرن ادبی جدال نظری کرد. شناخت ادبیات کهن بدون شناخت تاریخی از تحریف و تصحیف متن‌‌ها و سنت‌ تاریخی و مدرن تصحیح متن، شناختی غیرتاریخی ست. از دید من اما رمز دوام و‌ چرخش ادبیات کلاسیک فارسی به «دلیل» گشودگی آن به تحریف و تصحیف بوده و نه «علی‌رغم» آن. نسخ «بدل»، «بدل» چیزی نیستند، تغییر آن چیزند. با شکل‌گیری تصحیح‌های مدرن جای تحریف و تصحیف و تغییر را توضیح و تفسیر و تثبیت گرفت و در نتیجه به تعبیری ‌«تغییر دادن حافظ»‌ جای خود را به «حافظ شناسی» داد. در پروسه‌ی ایجاد و تثبیت متون مرجع به جای پروراندن ناسازه‌ی «قواعد تحریف» متون ادبیات کهن تثبیت و سنگ شدند و حافظ‌شناسان و مولوی‌شناسان خود را در مقام میانجی‌گران بین ادبیات‌ کهن و خوانندگان نهادسازی کردند.

حاشیه‌-فکر بر «فنومنولوژی حجم» اثر یدالله رویایی

از حاشیه-فکرهایی که با متن رویایی می‌کنم؛ متن روی کاغذ از کتاب «فنومنولوژی حجم» که‌ گویا وسوسه رویایی نام دیگری برایش داشته: «کتاب‌های کوچک». من با وسوسه‌ی این نام دوم است که علیه نام فعلی‌اش می‌خوانمش: مثل در آغوش‌ داشتن معشوقی که به شدت از او‌ متغیری.

شعری از پوشکین

شعری از پوشکین
ت: م. گنجوی

« ناگه خشکم زد
جاده ناپدید شد
حالا چه؟ راه را گم کردیم
شیاطین سحر کردند اسب‌هایمان را
ما را کشاندند به اینجا؛ سرگشته‌ در وحش. چه پر شمارند!
به کجا می‌وزند؟
این مویه‌ی ماتم‌ که سر می‌دهند چیست؟
سور عروسی یک جادوگر؟
یا تدفین یک جن؟»

شرایط عینی بازار رمان فارسی در آغاز قرن سیزدهم

من هنوز تحقیقی ندیده‌ام که به طور مشخص بر رابطه بازار کتاب و شکل‌گیری ادبیات مدرن فارسی تمرکز کرده باشد (البته منظورم‌ کلی‌بافی‌هایی مثل شکل‌گیری حیطه عمومی و از این دست نیست)، بلکه در این راستا چرخش کتاب، تیراژ، هزینه چاپ و سود و تفاوت هزینه چاپ در مناطق مختلف نشر فارسی (بمبئی، قاهره، تهران و مانند آن)را بررسی کند. مثلا به سرگذشت کتاب «عشق و سلطنت» که برخی آن را اولین رمان فارسی می‌دانند و یا لااقل چنین ادعایی درباره ان شده است نگاه کنید. موسی نثری، که در آن زمان مدیر مدرسه دولتی نصرت در همدان بوده است، تصمیم به نگارش یک رمان تاریخی سه جلدی میگیرد. در شش ماه جلد اول را می‌نویسد. اما با توجه به عدم استطاعت مالی سه سال طول می کشد تا بتواند این جلد اول را، آن هم بعد از گرفتن مساعدت از آقای امیر نظام همدانی در پی اشاره آقای عظام الملک همدانی، در سال هزار و‌ نهصد و‌ نوزده منتشر کند.

مدتی بعد در اثر کمیاب بودن نسخ کتاب «حسب‌الخواهش» حاجی فتح الله مفتون یزدی، چاپخانه «نصرالله و شرکا» در بمبئی دوباره کتاب را در سال هزار و نهصد و‌ بیست و سه منتشر می‌کند. در موخره‌ای بر این چاپ حاجی فتح الله مفتون یزدی از بی‌علاقگی مردم به خواندن این دست اثار اشاره کرده و می‌افزاید بسیاری ملامت می‌کنند و ناشر و نویسنده را «طماع»می‌خوانند چرا که قیمت کتاب دو برابر قیمت کتابی با قطر مشابه در «فرنگستان» است. و البته به درستی در ادامه اشاره می‌کند که دلیل ان تیراژ پایین کتاب‌های فارسی نسبت به کتاب‌های منتشره به زبان‌های اروپایی در نتیجه‌ی قلت خوانندگان است.

آمریکای شمالی

شعری از نانائو ساکاکی
ت: م. گنجوی
—-

در کوه خرافات در بیابان سونورا
مردی با شکم آبجوخوری
دارد با تفنگ‌
به یک کاکتوس سیگاروی پنجاه فیتی
شلیک می‌کند.
چند دقیقه بعد کاکتوس عظیم‌الجثه بر زمین می‌افتد
و مرد را می‌کشد ـ آوریل ۱۹۸۴.

آوریل ۱۹۸۶.
در دره‌ای در کوه بزرگ در سرزمین هوپی و ناواجو
گرگی «وال استریت ژورنال» می‌خواند.
ـ چقدر موش می‌توانم سال دیگر بدزدم
از اقتصاد آمریکا؟

نزدیک ساحل کالیفرنیای شمالی
شیرهای دریایی در حال گوش دادن
به پیش‌بینی هوای درازمدت در رادیو
ـ می‌خواهند جنگل سرخ‌چوب‌ها را
برای عصر یخی‌ای که در پیش است، خشک منجمد کنند.

بر لبه‌ای صخره‌ای
جایی در قرن قدرت هسته‌ای
یک خانواده از کرکس‌های کالیفرنیایی
در حال تماشای «پادشاهی وحش»، در تلویزیون
ـ فکر می‌کنند چند سال دیگر
هوموسیپین‌ها، که جزو‌ در معرض خطرترین گونه‌هایند
می‌توانند دوام بیاورند؟

بهار ۱۹۸۶
عکس گری اسنایدر و‌ نانائو‌ ساکاکی