بایگانی برچسب: شعر محیط زیستی

شعر زیست‌بومی علیه مرگ شعر فارسی

لزوم پویاسازی تخیل زیست‌بومی در زبان فارسی برای هر کس که به شدت و عمق بحران محیط زیستی جوامع فارسی زبان توجه دارد مشخص است. از این منظر شعر محیط زیستی و شعر زیست بومی بایستی به تخیل کردن تاریخ گونه‌های غیرانسانی و تاریخی کردن رابطه انسان و طبیعت پرداخته و به شکلی مداخله‌گرایانه به «هشدار» دادن و کوشش برای تغییر در فلسفه/رویکرد/ و رابطه انسان با طبیعت دست بزند. از منظری فلسفی من پیش از این با ترجمه بخشی از شعر بلند «آشغال» اثر «آمونز» سعی کردم نشان دهم که شاعر زیست‌محیطی مثل آمونز چگونه بر ایده سلطه انسان بر طبیعت تاخته و برای این کار بر گزاره انجیل «ابتدا کلمه بود» شوریده است تا بگوید در ابتدا «جهان» بوده است: محور در شعر زیست‌بومی «جهان» است و نه سیستم‌های سمبولیکی چون زبان. این دست شاعرهای زیست‌محیطی معاصر انگلیسی زبان به خوبی مساله بحران زیست‌محیطی را خاصه در ریشه‌های فلسفی‌اش و برخی تبلورهای از نظر تاریخی معاصرش از قبیل مساله تکنولوژی، دستکاری ژنتیکی و امثالهم به پرسش می‌کشند. با این حال وقتی به مساله بحران جاری محیط زیستی در خاورمیانه فکر می‌کنیم در عین اینکه بایستی کوشش‌های شاعران زیست بومی را در نظر داشت و قدر دانست، نمی‌توان چشم را بر رابطه‌ای که بحران محیط زیستی با بنیادگرایی مذهبی و امپریالیسم در خاورمیانه دارد بست.
—-
شعر طبیعت، شعر محیط زیستی و شعر زیست‌بومی:
——–
اسکیگاج (Scigaj) در بررسی خود به نام «شعر پایدار» (sustainable poetry) به دسته‌بندی و تفکیک بین شعر طبیعت (nature poetry)، شعر محیط زیستی (environmental poetry) و شعر زیست بومی (ecopoetry) دست می‌زند که می‌تواند ما را در توسعه فضای گفتگو درباره میراث شعر معاصر فارسی در مواجهه با بحران محیط زیستی که دچار آنیم یاری برساند. هرچند به دلایلی که خواهم آورد نگاه کردن به بحران محیط زیست از دریچه خاورمیانه ابعاد تازه‌ای نیز به این دسته‌بندی‌ها می‌افزاید که دلایل را برای پررنگ کردن شعر زیست‌بومی پررنگ‌تر می‌کند. اسکیگاج شعر طبیعت را شعری می‌شناساند که یک آگاهی رشد یافته به دنیای طبیعی را در خود دارد. از این منظر شعر طبیعت یک کتگوری بسیار بزرگ است که در زیر مجموعه خود گستره متنوعی از رابطه اخلاقی با طبیعت را قرار می‌دهد. شعر محیط زیستی یکی از انواع شعر زیر مجموعه شعر طبیعت است. شعر محیط زیستی در ذیل کوشش برای تبیین روابط متقابل انسان و طبیعت قرار می‌گیرد و تلاش دارد فعالانه بر این عرصه تامل کند. در این نوع شعر، تاریخ و زیست‌گاه گونه‌های غیرانسانی به مرکز شعر می‌آید و جای انسان‌محوری را در شعر می‌گیرد. همچنین مسئولیت مبتنی بر اخلاق محیط زیستی در متن‌ها تجلی می‌یابد. اسکیگاج در ادامه شعر زیست‌بومی را به مثابه یک زیرمجموعه از شعر محیط زیستی معرفی می‌کند که در آن تفکر زیست‌بومی محوریت می‌یابد و عرصه‌های انرژی، بازیافت و ارتباط درونی همه ارگانیزم‌ها در درون یک اکوسیستم حاوی اهمیت حیاتی می‌شود و به این معنا راه برای مداخله‌گری در رابطه معاصر بین انسان و طبیعت گشوده می‌شود. شعر زیست‌بومی به یک معنا نقش هشداردهنده و نقد کننده اشکال رابطه تکنولوژی و تسلط انسان بر طبیعت دارد.
——–
طبیعت در شعر فارسی: از شعر طبیعت سهراب تا ماتریالیسم زدایی از طبیعت در بیژن الهی
—–
طبیعت در شعر فارسی کلاسیک اصولا طبیعت فردی نیست، بلکه یک طبیعت نوعی ست. وجه غالب در مواجهه با طبیعت شناساندن و تصویر کردن طبیعت در شکل مٌثٌلی آن است. شبیه تصویرگری طبیعت در نقاشی پیشامدرن ایران. در پی جنبش ادبی مشروطه و انقلاب ادبی نیما، اما راه برای عینی‌گرایی و مادی و تاریخی کردن «طبیعت» باز شد و گرچه نیما به رابطه انسان و طبیعت در اشعارش چندان نپرداخت در سهراب سپهری این رابطه در برخی از اشعار تا حدی برجسته شد، هرچند با توجه به تعریفی که در بالا صورت گرفت به نظر دشوار است که شعر سهراب را چیزی بیشتر از شعر طبیعت بازشناخت. «لب دریا برویم، تور در آب بیندازیم، و بگیریم طراوت را از آب». شعر سهراب به طبیعت آگاه است، از آن توشه اخلاقی برمی‌گیرد، به آن پناه می‌برد. در عین حال طبیعت او گاه با «سادگی یک بادبادک» و یا «شرق اندوه نهاد بشر» قابل جابه‌جایی ست. مساله شعر «صدای پای آب» کشف خویشتن شاعر است و نه «هشدار» و چاره‌جویی برای رابطه انسان و طبیعت. طبیعت جایی ست برای یادگیری و نوستالژی و نه جایی که دارد از بین می‌رود. از سوی دیگر طبیعت در شعر سهراب عمدتا با «گذشته» و «بچگی» پیوند دارد. طبیعت «معاصر» نیست. و رابطه انسان و طبیعت با نوستالژی بیان می‌شود ولی رابطه این نوستالژی با تاریخ رابطه انسان و طبیعت و تکنولوژی واکاوی نمی‌شود. تاریخ گونه‌های طبیعت محور شعر نیست. محور شعر انسان است. تاکید احساسی سهراب برای گل نکردن آب، عمده بر «مردم» ده پایین و «دست درویش» و «روی زیبا» متمرکز است. با این حال قطعا شعر سهراب به بسیج تخیل احساسی و تفکر احساسی به طبیعت کمک می‌رساند.
اما اگر تا همین حد نیز سهراب با سرودن شعرهای طبیعت به گسترش مادی شدن طبیعت در تخیل ادبی فارسی کمک رساند، شاعران «دیگر» و خاصه بیژن الهی در بخش «نحو محو» در مجموعه «دیدن» باز طبیعت را به عرصه بازگویی تجربه معنوی و تجلی الهی بازگرداندند (بنگرید به شعر «چلچله»: چل تر از چلچله/ هر جا بشود خانه دار می شوم/ دلم اما در خانه بند نمی شود/ میایم شکار کنم، شکار می شوم»). الهی و بسیاری از شاعران جریان «دیگر» و «ناب» و «موج نو» و «حجم» به جای «معاصر» کردن طبیعت و تلاش برای پرسش‌گری از رابطه انسان و طبیعت، طبیعت را به مثابه تجلی‌‌گاه بازاندیشیدند؛ مراجعه آن‌ها به طبیعت به قصد یافتن ابزاری برای کشف معرفت یا ابزاری برای توصیف تجربه شخصی ست. به عبارتی در عمده میراث آن‌ها از طبیعت ماتریالیسم‌زدایی می‌شود تا طبیعت واقعا موجود دوباره به «ایده» طبیعت تبعید شود.
——-
شعر زیست‌بومی: بازگرداندن ماتریالیسم به طبیعت
—–
شعر زیست‌بومی معاصر بایستی درست علیه میراث شعر «دیگر» حرکت کند و ماتریالیسم را به طبیعت بازگرداند، طبیعت را از تجلی‌گاه الهی به طبیعت واقعا موجود و تاریخ‌مند تبدیل کند و به رادیکال شدن خیال در زمینه شکل رابطه بین انسان و طبیعت یاری رساند. با توجه به احتمال موج گسترده مهاجرت فارسی زبانان به دلیل از بین رفتن زادآوری زیست‌بوم، بزرگ‌ترین خطر تاریخی برای شعر فارسی مساله کوچ اجباری ست. کوشش برای توسعه شعر زیست‌بومی فارسی در لحظه چنین اضطراری کوشش برای نجات «شعر» و «زبان فارسی» است.

من بیعت می‌کنم با خاک

گری اسنایدر
ت. مهدی گنجوی
—–
من بیعت می‌کنم با خاکِ
جزیره‌ی لاک‌پشت
و با موجوداتی که رویش زندگی می‌کنند
یک اکوسیستم
دارای گوناگونی
زیر خورشید
با در هم روندگی خوش برای همه.
—-
جزیره لاک‌پشت: نام آمریکای شمالی در زبان برخی گروه‌های بومیان

درباره فقدان شعر محیط زیستی

شعر نو فارسی متاسفانه در عرصه تامل بر مساله تخریب محیط زیستی بسیار ناچیز عمل کرده است. اکو پوئتری یا شعرمحیط زیستی هیچ‌گاه به یک شاخه قابل توجه از شعر نو فارسی تبدیل نشد و هنوز هم نشده است. وقتی رد نوگرایی ادبی را تا مشروطه و انقلاب ادبی را تا نیما به عقب برمی‌گردانیم متاسفانه شاهد این غیاب در ادبیات مدرن فارسی هستیم. در حالیکه نیما به صورت‌بندی دیالکتیکی از ضرورت و آزادی، جز‌‌‌ء و کل، فرم و محتوا و.. دست زد، هیچ‌گاه مساله تضاد انسان با طبیعت یا هم‌زیستی این دو و ارتباط محیط زیست را با شیوه‌های تولید و فرماسیون اجتماعی به موضوع شعر و اندیشه‌ورزی تئوریک خود تبدیل نکرد. در ادامه در شاعران پس از نیما هم تنها می‌توان به سهراب سپهری فکر کرد که در شعرش نوعی از احترام به طبیعت و گاه طبیعت‌خدایی متاثر از اندیشه بودایی و سلوک فلسفی و شاعرانه‌اش حضور دارد که با اینکه سهراب علاقه‌مندان متعددی در شعر فارسی دارد ولی این رگه در شعر او هیچ‌گاه تقویت نشد و توسط شاعری که من دیده باشم به طور جدی (مگر تا حدی بسیار محدود در هایکوسرایی‌های عباس کیارستمی)‌ توسعه نیافته است.
بعد از انقلاب هم اگر به خاطر بیاورید مقدمه اولین شماره «کتاب جمعه» را، که چندی پیش هم‌خوان کرده بودم، گرچه روشنفکران ادبی از انواع زوال‌های مدنی و سیاسی اعلام خطر می‌کنند هیچ‌ اشاره‌ای به مساله تخریب محیط زیستی نمی‌کنند. مجله دیگر ادبی در همان زمان یعنی «آینده» نیز اساسا به این مساله ورود نمی‌کند. این خلا وقتی عجیب‌تر می‌شود که در نظر بگیریم شاعران فارسی زبان چه در ایران، چه افغانستان و سایر مناطق فارسی زبان در سه دهه اخیر با شدتی رو به تزاید در معرض انواع بحران‌های محیط زیستی بوده و هستند و تجربه خروج اجباری به دلیل زوال محیط زیست را نیز بسیار کشیده‌اند و به نظر به احتمال فراوان با شدتی بسیار ناگوارتر باز هم خواهند کشید. آیا حتی با پیروی از سطر معروف شاملو – ولو در نگاه خود شاملو چیرگی انسان بر طبیعت گویی بدون شرط ستوده شده – آیا زوال زیست‌بوم همان «درد مشترکی» نیست که امروز داریم؟ محیط زیست مساله حال و آینده فارسی زبانان و زبان فارسی ست و در شعر فارسی کاملا غایب است. به نظرم یکی از دلایلی که این پویا‌سازی تخیل در دهه‌های اخیر صورت نگرفته است همان دیالکتیک‌زدایی و ماتریالیسم‌زدایی از انقلاب ادبی شعر نوی نیماست که به جای بسط دادن این انقلاب و کشاندنش به آنجا که خود نیما هم نرفته بود، آن را به نوگرایی ادبی فروکاست. شعری نویی که ارتباط خود را با جنبش‌های اجتماعی و شرایط مادی که در آن تولید می‌شود فراموش کرده و بر این ارتباط مداقه نمی‌کند بی‌توجه به بحران‌های زیست‌بوم انسانی نیز شده است. به این ترتیب شعری که دارد در شرایط بیابان‌زایی، کاهش‌ارزش خاک، و زوال جبران‌ناپذیر زادآوری سرزمینی سروده می‌شود بی‌توجه به همه این‌ها پیش می‌رود.
در راستای این افکار است که به نظرم شعر امروز نیاز به پویاسازی تخیل در زمینه رابطه انسان و طبیعت دارد، باید از شعر خواست تخیل ما را درباره جنبه‌های متعدد تخریب محیط‌زیستی پویا کند، آن را از سطح خبر به سطح تخیل بکشاند، تجربه زیسته و حسی فردی را با خلاقیت زبانی/فرمی عمومی سازد و با کشف هم‌نشینی‌های تازه، و استعارات تازه بر عادت‌های زبانی که بحران رو به تزاید طبیعت را نمی‌بینند برآشوبد. شعر می‌تواند علیه کالایی شدن طبیعت تخیل‌سازی کند، ترس‌های ما از خشکیدگی را خارج از صورت‌بندی‌های آخرالزمانی و فراطبیعی به خودمان و اطرافیانمان بشناساند، رابطه انسان با طبیعت را دراماتیزه کند، بر مساله کنترل انسان بر طبیعت و تضاد شیوه‌های تولید فعلی با محیط زیست نور خیال بتاباند، عمق فاجعه را جلوی چشم بیاورد. شعر می‌تواند کمکمان کند مساله زوال محیط زیستی را که به دروغ و به شکلی ایدئولوژیک شهرستانی/استانی ، سیاسی/امنیتی، و انتزاعی/دوردست دریافت می‌کنیم به صورتی که هست یعنی مساله‌ای ملی/جهانی، انسانی/کیهانی و واقعی/روزمره بشناسیم و فریاد بزنیم.