بایگانی برچسب: داستانک

گودال‌ها

صبح که بیدار شدم حافظیه رفته بود هوا. نمی‌آمد پایین. سوراخ روی زمین زیر قبر جا‌به‌جا می‌شد. استخوان‌های چند شاعر معاصر و یکی دو متولی قاطی شده بود با غبار حضرت حافظ. زمین را پس می‌زدند. بمب حضرت سعدی را شب‌ قبل گودال کرده بود.
ما نشسته بودیم بعضی کنار این گودال، بعضی کنار آن گودال. مشاعره می‌کردیم. شورمان که بالا گرفت به یک نویسنده مزد به دهن فحش دادیم و هورا ‌کشیدیم.

فرضیه شماره سوم

سال دوهزار و‌ چهل و هفت است. شورای مدیریت فارسی‌نویسان خارج از مرز بالاخره تشکیل شد. آرزویی که بعد از چند سال استدعای فرامرزی به سرانجام رسید. از حالا این شورا بررسی محتوای هر نوشته فارسی خارج از مرز را برعهده داشت و‌ در صورت تاییدش، محتوای فارسی بعد از وقفه‌ای چندساله وارد گردونه خوانندگان آنلاین می‌شد. ویکی‌پدیای فارسی از امسال جلسه شعرخوانی‌ای برگزار می‌کرد که خیل شاعران اوانگارد خارج از کشور در حضور شورا به شعرخوانی می‌پرداختند.
نوشتار کاغذی فارسی در خارج مرزها به طور کامل به خرید و فروش مسکن و‌ بیمه تعلق گرفته بود و شب‌نامه‌های نویسندگان عقب‌افتاده گاه وسط قیمت عرضه یک خانه به اندازه یک شعار دهن باز می‌کرد. مجلس کانادا در پی‌ مبارزات پارلمانی بودجه‌ای صرف آزادی بیان فارسی کرد که از نظر تحلیلگران بی‌بی‌سی دخالت در زبان دولتی دیگر تلقی شد. با این بودجه یک تخته سفید انلاین که هر کس هرچه دلش می‌خواست می‌نوشت آغاز به کار‌ کرد. در سر در این تخته سفید مجازی جمله‌ای از شورای مدیریت نوشته بود: فارسی زبان دولت ایران است. آن را پاس بداریم.

دن‌کیشوت نیمه شب

نیمه‌شب از خواب پرید. کورمال کورمال از اوضاع بحرانی کلی و چند کشتار قابل پیش‌بینی مطلع شد. تا چشمش گرم بود دوباره برهم گذاشت. در رویا کسی ساعتی را پیش رویش گرفته بود که وقت بیداری را یادآوری می‌کرد: بیست دقیقه. براساس خطور ذهنی تقسیم‌بندی کرد: چند دقیقه مشارکت در تظاهرات انقراض، چند دقیقه مبارزه علیه نسل‌کشی، مقداری به بحران سودان و‌ کمی‌ درباره هنگ‌کنگ. تغییر در عراق، ترکیه، ایران. نه گفتن به یک کاندیدای محلی. به دلیل بی‌برنامگی‌ِ ناخودآگاهش فرصت به چندتایی هم نرسید. دن‌کیشوتِ مبارزات سیاسی از خواب بیدار شد، دست‌پاچه از اینکه در بیداری قبوض آخر ماه تعهدات سیاسی را بالانس می‌کند.

خلسه آخر شب

نویسنده‌ای که نمی‌دانست یک جمله را چطور تا جمله بعد بدواند، با تدوین‌گری که گیج شده بود معنای کات زدن خواب به بیداری چیست به تماشای درویش‌های چرخان رفتند. درویش‌های چرخان را یک‌ گروه موسیقی از گروهی دیگر به زبانی دیگر قرض گرفته بود. درویش‌ها که در نبود مرشد، نقطه ثقل چرخ را گم کرده و زبان خواننده را هم نمی‌فهمیدند هریک در گوشه‌ای چرخیدند و گاه به هم یا خودشان تعظیم کردند.
از رقص درویشان‌های چرخان که بلند شدیم به دیدن رقص شکم یک دختر کانادایی که چند ماه در مصر بورسیه گرفته بود رفتیم. شکم دختر که با صدای ساکسیفون می‌لرزید ما داشتیم عسل توی چای می‌ریختیم. وقت خواب آنقدر گذشته بود که پرسش‌هایمان را به فردا موکول کنیم. خبر رسید درویش‌های چرخان ذکر جدید گرفته‌اند این‌بار با نقطه پرگار همزبان و همیشگیشان. همه چیز داشت جفت‌و‌جور می‌شد. نظم، چرخ، معنا. جز دو بار که در‌ اوج ذکر میکروفن سوت کشید خلسه بعد از نیمه شب ما را چیزی بر نیآشفت.

صدا

عادتی بود که آرام‌آرام شدید شد. از صبح به جهان اطرافم گوش می‌دادم. اصرار داشتم هر لحظه چیزی در جهان دارد رخ می‌دهد و باید آن را شنید. بین کار هر چند دقیقه یک بار توقف می‌کردم و تداوم صداهای پیشین و انچه جدید افزوده شده بود را ضبط می‌کردم. موقع ناهار مدام گوش‌هایم می‌جنبید جوری که یادم نمی‌ماند چه را با چه سرعتی خورده‌ام‌. هر چه می‌خواندم لابه‌لای صداهای جهان در ذهنم فرو می‌رفت. برای حافظه‌ی شنیداریم تقویمی درست کرده بودم: ساعت و‌ مکان انچه به گوش می‌امد را می‌نوشتم. وسایل متعددی برای شنیدن دقیق خریده بودم و عادت‌های مخصوصی کسب کرده بودم. هر شب گوش‌هایم را شست‌وشو می‌دادم. چندین وسیله کمک‌شنوایی با توان متفاوت داشتم که به کرات و گاه حتی از خواب پریده، نیمه شب روی گوش نصب می‌کردم. صداهای اطراف را با دقت از صداهای درون تفکیک می‌کردم یا به تاثیر متقابل و شدید صدای بیرون بر درون و درون بر‌ بیرون فکر می‌‌کردم. مدتی هم معتقد بودم صدا جایی جدا از درون و بیرون است. جایی که روح که پر می‌کشد زنجیرهایش به صدا در می‌آیند.
بعد به جست‌و‌جوی هم‌زمان صوت در دنیای واقعی و‌ مجازی علاقه‌مند شدم و هم‌زمان شنیدن را در هر دو دنیا پی گرفتم. برای تعیین ساعت و‌ مکان صداهای دنیای مجازی یک تقویم مجزا ابداع کردم که هر لحظه سرور مورد استفاده، چندمین بار حضور من در یک صفحه، و چندمین رفرش کردن صفحه را ثبت می‌کرد. سرعت ثبت اطلاعاتم مدت‌ها بود که از سرعت مرورشان بیشتر شده بود. در تیوری هم حال باید به نسبت چهار صدای واقعی، مجازی، بیرونی و درونی می‌پر‌داختم. به ناممکن بودن جواب مدت‌ها گوش سپردم تا اینکه بالاخره صدا راز خود را در گوش‌هایم گفت.
ادامه این داستان را در صفحه کاغذ جست‌وجو نکنید. در صدایی ست که همین لحظه می‌شنوید. البته به دلیل برخی محدودیت‌ها و ازمایشی بودن انچه ساخته‌ام احتمال‌دارد کمی زودتر یا دیرتر به گوش شما برسد. فقط باید گوشتان را آزاد بگذارید ادامه این داستان را به هر صدایی که در آمده باشد بشناسد.

پاره وقت

پاره وقت
——
همین‌طور که فکر می‌کردم ایرانی‌ها دارند برای یک جنگ داخلی یارکشی می‌کنند به همسرم گفتم راستی میوه برای امروزت چه بگذارم؟
موقع ناهار در دلم به کسی که توی گوش رقیب خوابانده بود آفرین گفتم زود اما فکری شدم مشتریِ در حال عوض شدن را چطور می‌شود قانع کرد؟
غروب با این فکر که ایرانی لولایی ست که در تندباد ول شده به آرامش رسیدم؛ آرامش یک استعاره چند احوال‌پرسی یا چند چرخش پول 
است؟
شب در خواب دیدم ریش‌های بلند جای سرسره‌ی دست را نگه می‌دارند. بیدار که شدم به‌ خودم مشکوک بودم.

بالاخره

فرض دوم درباره یک تصویر خیالی از آینده جامعه ایرانی خارج از کشور:
—–
سال دوهزار و شصت و هشت است.
«امروز اولین روزی بود که احساس کردم اینجا خانه‌ است».
جمعیتِ انبوهی از ایرانیان تورنتو در فرودگاه شهر جمع شده بودند. فرودگاه پر شده بود از پلاکاردهای تشکر از هر دو دولت ایران و کانادا. چند ماه پیش دو دولت توافقنامه‌ای برای حمل یک مقبره‌ی دینی از ایران امضا کرده بودند. اولین اجرای موفق وعده انتخاباتی دولت جدید ایران که توفیق او را در کسب آرای ایرانیان خارج از کشور به همراه آورده بود. سفر بین قاره‌ای امامزاده‌ با کسب حمایت اسپانسرهای متعدد از بین کسبه ایرانی در کانادا و تحت تولیت جامعه‌ی فروشندگان املاک و با بیمه‌ی معتبرترین بانک کانادا تحقق یافت.
جامعه‌ی ایرانی سر از پا نمی‌شناخت. اشک‌های شوق و دست‌های نیاز. زمین‌هایی در یکی از مزارع شمال تورنتو برای دفن امامزاده‌ی تازه‌وارد از طرف دولت کانادا اهدا شده بود.
«تا امروز از مرگ می‌ترسیدم. می‌ترسیدم جسدم زیر خاک تنها باشد».
آن‌روز واژه‌یی که بیش از هر واژه در دهان جامعه می‌چرخید یکی بود: «بالاخره».

دستگاه

وقتی که دیدم پاکتی برای بسته‌بندی آشغال‌ها نیست و دستگاه خودکار فضولات را بدون بسته‌بندی به جلو پرت می‌کند از خودم عصبانی شدم، جایی برای اعتراف نبود اما برای شلاق زدن به ذهنم نیازی به جا نبود. مشکل اما به همین جا ختم نمی‌شد. اشغال‌های عریان شوت هم که می‌شدند شتلق به دیواری در زیرزمین می‌خوردند و از هم‌گشوده پایین می‌افتادند. حالا پایین باید مدفونشان می‌کرد. دلیلش ساده اما مایوس کننده بود: اساسا حفره‌ای برای عبور آشغال روی این دیوار یا هر دیوار دیگری در زیرزمین تعبیه نشده بود. برخلاف انتظارم اما، این اشتباه معمار نه فقط مرا از عذاب اینکه بسته برای دستگاه شوتینگ نگذاشته‌ام نجات نداد که شرم و عصبانیتم هر لحظه از خودم بیشتر شد.
آیا این دستگاه پرتاب افقی با ان همه تشکیلات اساسا انجا بود که نشانم دهد گرچه کاری از پیش نمی‌برد تاثیری بر من می‌گذارد؟ مثل ‌روزها که گرچه زندگی‌ام را پیش نمی‌برد، ترش‌ترم می‌کند.

جای نگرانی

صدای باز شدن در‌‌ گاراژ را که شنیدم از اتاق خواب از طریق پله‌های مارپیچ خودم را به دم در رساندم. در گاراژ رو به خیابان باز شده بود. کسی انجا نبود. توقعم هم همین بود؛ که هراسش از واقعیتش تندتر باشد. به خانه برگشتم فریادزنان. زنم با کوله‌باری از لباس‌ها امد. برای جست‌و‌جو در هر اتاق باید لباسم را عوض می‌کردم. باید تمام خانه را با همه لباس‌هایی که در زندگی زناشویی پوشیده بودم می‌گشتم و در این راه از کل زور و استعداد همسرم استفاده می‌کردم. کسی نبود.
– شاید برای دزدی نیامده بود.
– یعنی خریدار بود؟
– ما که خانه را برای فروش نگذاشته‌ایم.
– لابد خوشش هم نیامده.
– فعلا جای نگرانی نیست

شرمندگی

از صبح که آن خواب را دیده بود از ترس نمی‌توانست بیرون بیاید. هر بار فکر می‌کرد کس یا کسانی می‌دانند. و اگر می‌دانستند چه باید می‌گفت؟ چطور باید مجابشان می‌کرد دست خودش نبوده است؟ گیرم خودآگاهش را تبرئه می‌کرد، ناخودآگاهش بی‌شک و تردید در شکل دادن آن خواب نقش داشت.
بازجو که روبه‌رویش نشست زیر گریه زد. درخواست کرد او را به خاطر ذهن آشفته‌اش ببخشد. اعتراف کرد که خواب دیدن برای او یک وسواس بیمارگونه است. از سر تنهایی. از سر عقده‌ای بودن. اعتراف کرد که اما گاهی جلوی این کار را نگرفته. که زورش می‌رسیده، ولی. خنده‌ی رضایت بازجو، اما دلش را کمی آرام کرد. پیش خودش شرمنده شد: چرا چیزی علیه خودم ندارم که لب‌های او را تا دیدن دندان‌هایش از هم بگشاید…