بایگانی برچسب: داستانک

داستانک قانونی

هیچ‌وقت چیزی که نباید می‌خواند را نمی‌خواند. جستجوی حقوق مالکیت هر نوشته یا فیلم دلبستگی فکری و عاطفی او بود؛ کاری که پیش از پاسخ هر پرسشی انجام می‌داد. به این نتیجه‌ی حکیمانه رسیده بود: «به کتاب‌ها و فیلم‌های زیادی می‌توان دست یافت ولی حقیقت همیشه بعد از حقوق مالکیت حاوی اهمیت است: برای اینکه محتوایی رهایی‌بخش باشد باید پیش از آن به مالکیت خواننده در آمده باشد».
کم‌کم که بی اعتنایی دیگران به قانون را دید به دانش آن‌ها هم شک کرد. هر جمله‌ای که می‌شنید می‌خواست بداند گوینده چطور به طور قانونی آن اطلاعات را کسب کرده. حتی گاه رسید خرید یک کتاب یا خرید انلاین یک فیلم یا با مسامحه کارت عضویت در یک کتابخانه را می‌طلبید. گفتگوهایش مقطع شده بود؛ شبیه به جلسه اثبات دسترسی قانونی به فکری که ابراز می‌شد.
در مرحله بعد متوجه شد که نه تنها گویندگان که بسیاری نویسندگان نیز به قانون احترام نمی‌گذاشتند. شروع به مکاتبه با نویسندگان معاصر کرد، تا مدارک لازم برای اثبات قانونی بودن دسترسی‌شان به مطالب مورد استناد را برایش بفرستند. نویسنده‌‌های نادری اما به درخواست یک خواننده مشکوک پاسخ می‌دهند. خواندن هر چیزی جز کتابچه قانون را کنار گذاشت. چند شب که گذشت خوابی غم‌انگیز دید: کتاب‌های قانون دزدکی از توی کتاب‌های قانون قبلی بیرون می‌آمدند و بعد ردپای خودشان را پاک می‌کردند.
حالا ما اینجاییم. اواخر خواب او. تنها کاری که از دستمان برمی‌آید القای یک پایان‌بندی برای این خواب است: «همه ما کلمات یک کتاب دزدیده شده هستیم».

استعمار

داستانک
در خواب داشتم کسی را قضاوت می‌کردم که زمان حال مرا به استعمار خود در آورد. بعد چند فیل را به مستعمره خود افزود. آخر سر یک نفر از افسران سابق که غیر از شغل کنسولگری با یکی از شرکت‌های تجارتی هم زد و بند داشت به سرزمینش افزود و گفت: «فعلا شما سه نفر در اینجا ادای تاریخی که من در همین لحظه به شما می‌گویم در بیاورید. یادتان باشد این یک استعمار است: یک روز زودتر و دیرتر نمی‌توانید باشید». بعد زمان حال رفت.
بدون اینکه تاریخی گفته باشد. فیل نمی‌دانست من باید سوار او شوم یا او به سمت من حمله کند. افسر سابق نمی‌دانست آیا هنوز افسر سابق است یا می‌خواهد افسر شود یا اصلا در دوره او ضرورت تشکیل پیاده نظام به وجود آمده است. من فکر کردم برای قضاوت نیاز به تاریخ دارم. بدون زمان چگونه از قضاوت کردن ـ این خوابی که از بچگی برای ما دیده‌اند – لذت ببرم و تخیلم را از تحقیر کسی که نیست، که شاید تا قرنها بعد از این به وجود نخواهد آمد سرشار کنم.

داستانک: قسط بندی

اول که سانسور پولی شد من هم مثل بسیاری خوشحال شدم که کم‌کم قسطی هم می‌شود. کار و بار نوشتن رونق گرفت. آزادی بیان که آن‌قدر گیرت بیاید را همیشه هوس می‌کنی ببری بازار سیاه ببینی آنجا چقدر می‌شود فروخت. در بازار یک مرد سراغت می‌آید و می‌گوید: «چند»؟ خرید و فروش که صورت می‌گیرد آن آقا مرا که نویسنده سه خط بالا بودم می‌زند کنار.
داشتم خدمتتان عرض می‌کردم. همه چیز به یک نخ بند است. همه اتصالات موجود را می‌گویم. چیز کمی نیست. با مهارت همه را به یک بند تنبان وصل کرده‌اند. البته همه چیز در یک برنامه یک ساله یا سه ساله یا حداکثر ۷ ساله مستحکم می‌شود، البته مساله ما این است که … در فکر فروش نبودم ولی حالا که می‌فرمایید…
سه تا خواب دیدم که دو تایشان را بخواهم بگویم کلی خرج دستم می‌گذارد و واقعا این روزها دستم تنگ است. فعلا به همین خواب شل رضایت دهید تا سر ماه.

معما و آتش

جلو ماشین پلیس را گرفتم و هرچه التماس کرد حالیش کردم که باید تمام ماشین را بگردم. در جعبه عقب چند ورقه‌ی مشکوکِ بازجویی دیدم. از او خواستم آرام از ماشینش پیاده شود، پاهایش را اندازه عرض شانه باز کند، دست‌هایش را روی سقف بگذارد. چند دقیقه بعد حزبی که تازه بیانیه داده و از خطر فروپاشی نوشته بود التماس‌کنان به سمتم آمد. می‌خواست شفاعت پلیس را بکند اما فایده‌ای نداشت. نشاندمش روی جدول. سرش لای زانویش. مردی که رهبری یک تظاهرات را در زندان شکنجه کرده بود عرق‌ریزان ظاهر شد: «تو را به هر که دوست داری…». گفتم لال شود. رفت کنار بقیه. شاعری که هر روز شعری برای کشتار خوارج می‌نوشت به پایم افتاد. دستور دادم تا اطلاع ثانوی هر روز شعرش را توی دهانش بچپانند.
داشت همه چیز به خوبی و خوشی پیش می‌رفت که خوابم گفت: « من بعد از تعبیر دیگر هیچ ارزشی ندارم بگذار یک روز، فقط یک روز دیگر معما باشم». کمی شل شدم. پلیس و حزب و شکنجه‌گر و شاعر خوابم را هزار بار دور سرم چرخاندند و بعد سرم را پیچیده لای خواب به آتش کشیدند.

زندگی جزئی

در فیس‌بوک یک اندیشمند نستوه بود، در توییتر یک امنیتی پرونده‌ساز، در محافل عمومی لفظ قلم حرف می‌زد و در محافل خصوصی اهل هیچ جز روی یار و بانگ نوشانوش. در روزنامه‌ها طرفدار لیبرال‌ها بود، در شب‌نامه‌ها دنبال پیوند چپ‌ها و راست‌های افراطی. تلگرام را برای «همه چیز همین‌طور که هست» کنار گذاشته بود. در اعماق دلش خود را عارف می‌دانست و چشمش که پیش از خواب گرم‌ می‌شد به اینکه هنوز همه وجوه تفکری خود را نشان نداده لعنت می‌فرستاد.
کسی هنوز از جزییات خواب‌هایش خبر ندارد.

دیالوگ

دوستم از درد شدید جسمانی رنج می‌برد و از من می‌خواست به حرف‌های او گوش کنم. به او گفتم : «بهتر است دهانش را ببندد چرا که من دیشب خوابی دیده‌ام که بسیار آزرده‌ام کرده». ساکت شد. برایش تعریف کردم که در یک رستوران چینی با جمعی از دوستان نشسته بودیم و یکی از آن‌ها ماری را به سمت چشم هر یک از ما می‌آورد تا چشم‌زخم‌های ما را لو دهد. مار به چشم هیچ‌کس علاقه‌ای نداشت جز به چشم راست من.
گفتم تا صبح تنها چیزی که خوابم داشت همین نیش مار بود جلوی چشمانم، درست شبیه آنکه شبی تا صبح جلوی شومینه نشسته باشی و چیزی جز زبانه آتش نبینی.
بعد از دوستم خواستم که به همان چشم نگاه کند چرا که از صبح مدام می‌پرید. او دهان باز کرد و گفت: «همه خواب‌های تو برای من ارزش یک ساییدگی روی زانویم را ندارد». آن‌گاه پاچه شلوارش را بالا کشید و زانویش را نشانم داد. گفتم: «ظاهرش که خیلی معمولی ست». تایید کرد همه زخم‌هایش ظاهری معمولی دارند.

سی و پنج هزار تبلیغ

املاکی فکر کرد: «من اگر پولی که برای راضی کردن یک مشتری مال باخته مدیونم صرف تبلیغ خودم بکنم می‌توانم سی و پنج هزار بار خودم را تبلیغ کنم. زندگی تا آن جایی سخت است که عددی برای محاسبه نیست». بعد رو به شریک خودش که تازه از دستشویی آمده و شلنگ در ماتحتش جامانده بود کرد و حکیمانه گفت: «اگر سه زن گرفته باشی که از دوتاش بیزار باشی خیلی ساده‌تر است تا یک زن داشته باشی که مقدار نامعلومی دوستش داری» شریکش گفت: «خوب»؟ املاکی اول ادامه داد: «پس صرف در این است که پول را بگذاریم برای تبلیغ»! شریکش تایید کنان شلنگش را تکان داد: «صد در صد حق باتوست. آدم تا می‌تواند بشاشد چرا باید آب بپاشد. مشتری عاقل زیر شاش هم خنک می‌شود».
بعد هر دو به غروب خورشید نگاه کردند و لذتشان از خودشان دوچندان شد.

IMG_2017-08-03 09:11:08

املاکی‌ها

زن و شوهر جوان پیش مشاور املاکی‌ها رفتند. املاکی‌ها با خنده آنها را به اتاقشان دعوت کردند و گفتند که گوش و چشم یکدیگرند. بعد زن و شوهر را تبدیل به یک عدد کردند و در ماشین حسابشان نگه داشتند. هر روز که سر کار می‌آمدند آن عدد را با عددی که ته جیبشان کم بود جمع و تفریق می‌کردند. یکی از املاکی‌ها بچه‌دار شد و اسم بچه‌اش را گذاشت: «سند مالکیت» و در فیس بوک خود نوشت: «من سند مالکیت خودم را در نقد ده کوره‌ای که از آن فرار کردم ختنه نمی‌کنم». املاکی دیگر هم پیکی شراب زد و پیش خود گفت: «نمی‌دانم برای جذب اعتماد باید نوشت پدرم قهرمان جنگی ست یا نوشت زندگی آبتنی در حوضچه اکنون است»؟! شبِ خرید خانه هر دو به دفتر کارشان رفتند، پنجره اتاقشان را باز کردند، ماتحتشان را بیرون گذاشتند و یکی روی شجره‌نامه آن دیگری و دیگری روی دودمان این یکی رید. زن و شوهر توی ماشین حساب ایجنت‌ها دو صفرِ چشمک زن شده بودند؛ مثل دو چشم گریان.

bf4fd2c7985c6f66b1e40ff455e980b5

تخمین بدهی

یک ساختار سیاسی عجیب در دنیا شکل گرفته بود. در ساختار جدید هر کس که بیشترین میزان شرم را نسبت به دولت احساس می‌کرد موفق‌تر می‌شد. از آن طرف هم دولت نسبت به همه ادعای پاکدستی می‌کرد و از همه اوضاعش بهتربود. مردم در آینه دولت جز یک توده‌ی سیاه گنده چیزی نمی‌دیدند و دولت هم در آینه‌ی مردم چیزی نمی‌دید جز یک کنایه.
در این وضعیت من مایل به دختری بودم که عطر موهایش را با هیچ چیزی در دنیا عوض نمی‌کردم. ماشین بی‌آلایش گرم زندگی‌ام. توی استخر نشسته بودم که او از راه رسید. بهم گفت برای پریدن توی آب باید اول لباسم را در بیاورم و منظورش را با لباس‌های خودش نشان داد. من نگاهی به آفتاب انداختم که مستقیم و داغ می‌تابید روی صورتم. بعد نگاهی به روی زمین انداختم و رد یک چیز نامعلوم را روی آن دنبال کردم. فکری ولم نمی‌کرد: «با عریان شدن جلوی این دختر چقدر بدهکار دولت خواهم شد»؟

خمیازه یک گربه

در اسرع وقت به خانه برمی‌گردم تا جانم را از جنایتی که بر خود احساس می‌کنم پاک کنم. در اسرع وقت خودم را از بین خواهم برد اما قبل از آن یک داستان را باید تعریف کنم. این داستان پایان خوشی ندارد. پایانش همین جایی که من نشسته‌ام و می‌خواهم خودم را خلاص کنم نیست. پایانش قبل از حالاست. چیزی که این بین اتفاق می‌افتد مهم نیست. شما در هر حال نخواهید فهمید من چه کار خواهم کرد. من آینده‌ی به وجود نیامده‌ی همین متنی هستم که دارید می‌خوانید. خوب! آشنا شدن با من بس است:
«بیا و تصاحبم کن»! دختر به پسر گفت. پسر میلی نداشت. می‌دانست دختر هم ندارد و از زور بیکاری حرفی پرانده. دختر یک گربه تصور کرد که چند روز زیر باران مانده بود. پسر یک بالشت زیر سر آن گربه گذاشت. هر دو کمی تامل کردند و چروک روی صورتشان افتاد. چرا که تازه مرا به یاد آوردند. من که همین بالا خودم را معرفی کردم. دختر شروع کرد فکر کند آخرش را که آن بالا لو داده. پسر دلش خوش بود زیرمجموعه چیزی ست که کمی گنگ است. آن گربه به هر دو آن ها نگاه کرد و خمیازه‌ای کشید و رفت بخوابد.