بایگانی برچسب: ترجمه شعر

در جنگل

شعری از یوریفومی یاگوچی، از ترجمه ویلبر برکی
ترجمه: مهدی گنجوی
—-
برگ‌ها انباشته شده در پایشان
درخت‌های عریان ایستاده‌اند. بادی
نیست که شاخه‌هایشان را تکان دهد، پرنده‌ای صدا نمی‌دهد.

ایستاده آنجا، یک جویبار را می‌شنوم
در حال خزیدن در سکوت چون ماری،
صدایی که هیچگاه در روزهای سرسبز متوجهش نشدم

سوگواری

نوباکو کیمورا
براساس ترجمه انگلیسی هیرواکی ساتو
ترجمه: مهدی گنجوی
——
چرا که سینه‌ام دردی رسوخ‌کننده دارد
دولا می‌شوم، پایین فشارش می‌دهم،
بعد،
شایعه است که چیزی در کمدی در خانه‌ام است،
این را که می‌گویند، همسایه‌هایم آمدند
و همه با هم در کمد را باز می‌کنند
و آنجا غریبه‌ای ست، یک پیرزن،
که می‌گوید، این لحظه مهمی ست، داخل نیایید.
دارم یک تخم می‌گذارم، زن می‌گوید.
این خانه تو نیست، ما می‌گوییم،
و خلاف میلش بیرونش می‌کشیم.
یک کم دیگر وقت می‌خواهم،
زن می‌گوید و گریه می‌کند.
از بیرون در شیشه‌ای
دو مهره مرواریدگون به داخل نگاه می‌کنند.
این‌ها هم بچه‌هایی هستند که تخم گزارده‌ام،‌ پیرزن می‌گوید.
این بار بچه تو بود که گذاشته می‌شد،
زن مرا جلو و عقب تکان می‌دهد، گریان.

درد سینه‌ام شدیدتر می‌شود.
در سکوت دولا شده‌ام.

کلمات

شعری از یوریفومی یاگوچی، از ترجمه ویلبر برکی
ترجمه: مهدی گنجوی
—-
رهایشان کن آنجا
در تاریکی

آن‌طور که بوده‌اند
از ابتدا.

این سکوتشان است
که با ما حرف می‌زند

و نه
صداهای مخلوط شده‌شان.

سنگ‌قبرها

شعری از یوریفومی یاگوچی، از ترجمه ویلبر برکی
ترجمه: مهدی گنجوی
—-
چند کلمه را گرفتم
سخت می‌خروشیدند
در دستانم تا فرار کنند،

اما بالاخره گیره‌شان کردم
روی یک صفحه کاغذ.

آنجا داشتند پیچ و تاب می‌خوردند،
ناله کنان در عذاب مرگ،
در زیر گیره‌ی حروف،

در نهایت اما بال‌هایشان از تکان خوردن ایستاد
و به سنگ‌‌قبرهایی تبدیل شدند.

بیماری

از نابوکو کیمورا
براساس ترجمه انگلیسی از هیرواکی ساتو
ترجمه: مهدی گنجوی
—-
دوستی برای دیدار آمده است،
من فکر می‌کنم،
و مادر بیرون می‌رود
و می‌گوید،
در کاغذ رسوخ کرده
و دیگر نمی‌تواند بیرون بیاید، می‌بینی.
وحشتناک است گفتن این، فکر می‌کنم، و صورتم را لمس می‌کنم،
و هیچ چیز رویش نیست.
سوی آینه می‌روم
و یک صفحه کاغذ قهوه‌ای لکه‌ای کم‌رنگ دارد
که شبیه پرتره‌ی من است،
و به نظر من می‌آید.
چه چیز وحشتناکی که برای من رخ داده، فکر می‌کنم،
همین‌طور که به آینه خیره‌ام،
و تصویر مواج در حال ناپدید شدن است.
بی‌فکر با دو دستم می‌مالمش
و دست‌ها هم با آن شروع به ناپدید شدن می‌کنند.
مادر دوستم را داخل می‌آورد.
بهش نگاه کن.
آن کاغذ قدیمی به درون کشیدش.
این روزها رنگش در حال محو شدن است
و دیر یا زود ناپدید می‌شود. این بیماریش است، می‌بینی.
صدایش هم که این را می‌گوید
تدریجا
در حال محو شدن است.

بادهای بسیاری

شعری از یوریفومی یاگوچی، از ترجمه ویلبر برکی
ترجمه: مهدی گنجوی
—–
بادهای بسیاری
هجوم می‌برند
به یک کلمه‌ی زخمی،
به آن تُک می‌زنند
چون کرکس.

تا آنکه تبدیل می‌شود
به یک استخوان سفید،
نیمه مدفون در
شن، و تیز شده
تا یک تیغ.

سکوت

شعری از یوریفومی یاگوچی، از ترجمه ویلبر برکی
ترجمه: مهدی گنجوی
—-
در جایی
دور
که حتی نمی‌شناسم
یک
برگ
در حال افتادن
مثل سکوتی
بر روی آینه‌ی
یک برکه
و ساختن چند
موج‌ کوچک
که به سختی می‌توان دید

آه
آن صدا
سکوت مرا
آزار می‌دهد
چونان هیاهوی
یک
زنگ معبد

زمستان

ماکوتا اوکا
ت: مهدی گنجوی
——
پیچیده درون یک بارانی از برگ‌ها
از شاخه‌های عریان آویزانند
بر فراز باغ پژمرده؛

روی یک شاخه کوچک اینجا
پایین تا دسترس یک بچه،
سه تا از آنها:
سه پوسته خیلی کوچک در گذرانِ زمستان
راضی
لاغر
در حال لاس زدن با انگشت‌هایم.

آیا آنها می‌توانند تشخیص دهند
در حیرتم
بین این انگشت‌های مرگبار
در حال بازی با جهانشان و
بگو
نسیم بهاری؟

پایان تابستان

شعر از ماکوتو اوکا

ت: مهدی گنجوی

—–

در عمق شب لگنم را خالی می‌کنم؛

آب به آرامی از فاضلاب پایین می‌رود،

بیشتر و بیشتر، با صدایی واضح.

 

چه آرامشی که این صدا در پایان یک روز

نه سمفونی ست و نه لحنی هوشمند دارد.

تخم خیار، لاشه‌های مورچه، چشم‌های ماهی؛

یک جیرجیرک نر در حال جیرجیر؛ صدای تسکین‌دهنده‌ی

کلمه‌ی «تباهی» ـ

 

و لمس کردن همه این‌ها همان‌طور که ممکن است

شاخه‌هایی از مو، احساسات منزوی خودم را لمس کنم

با آب پایین رفتن از فاضلاب

بیدار شدن رو به تاریکی.

 

این‌طور کل یک تابستان دفن می‌شود.