بایگانی برچسب: ایرج پزشکزاد

بیانیه خانواده اقای پزشکزاد در جعلی بودن مورخه

بیانیه خانواده اقای پزشکزاد در جعلی بودن مورخه منتشر شد؛ این خبر همراه با یادداشت‌هایی از بهمن پزشکزاد، شهلا پزشکزاد، هادی خرسندی، حسین رییسی و من در سایت بی‌بی‌سی منتشر شده است

https://www.bbc.com/persian/articles/cly51n0jxddo

دربارهٔ ادامهٔ جعلیِ دایی‌جان ناپلئون

دربارهٔ ادامهٔ جعلیِ دایی‌جان ناپلئون

بررسی ردپاهای دیجیتال نشان می‌دهد که قدیمی‌ترین انتشار رمان «مورّخه» منتسب به ایرج پزشکزاد در سایت کتابناک صورت گرفته است. فایل رمان با عنوان «مورّخه (ادامهٔ دایی‌جان ناپلئون)» در تاریخ ۳۰ مهر ۱۴۰۱ / ۲۲ اکتبر ۲۰۲۲ توسط کاربری با نام alebeashna بارگذاری شده است. بررسی فعالیت کاربر نشان می‌دهد که او تنها همین یک اثر را در کتابناک آپلود کرده و فعالیت دیگری از جنس آپلود نداشته است. این ویژگی، همراه با ماهیت خاص اثر، نشان می‌دهد که انتشار ممکن است کنشِ هدفمندِ یک فرد باشد، نه فعالیتِ مستمرِ یک ناشر یا بارگذارِ معمولی. نسخهٔ دیجیتال اسم یا آرمِ ناشری را بر روی خود ندارد و از نظر طرح جلد، صفحه‌بندی و حروف‌چینی، تلاشِ مختصر اما نه‌چندان موفقی شده است که شبیه نسخهٔ بنگاه مطبوعاتی صفیعلیشاه (چاپ ۱۳۵۲) باشد.
پس از انتشارِ اولیه در کتابناک، متن در سایت‌های دیگر بازنشر شده است.
در کاراکتاب، نسخه‌ای با همان عنوان در ۹ ژوئن ۲۰۲۴ منتشر شده. گردانندهٔ سایت در یادداشتِ همراه، اما در اصالتِ اثر تردید آورده و نوشته که به‌نظر می‌رسد این اثر «ادامه‌ای غیررسمی بر دایی‌جان ناپلئون» است و از نظر سبک و زبان با اثر اصلی تفاوت دارد. فروشگاه‌هایی مانند یاس‌شاپ نیز نسخه‌ای با همین عنوان عرضه کردند، بدون ذکرِ ناشر یا مشخصاتِ چاپیِ معتبر.
در فهرستِ رسمیِ آثارِ ایرج پزشکزاد اثری با عنوان «مورّخه» ثبت نشده است. این غیبت، همراه با نبودِ اطلاعاتِ انتشاراتی، عدمِ دستیابی به نسخهٔ فیزیکی که مدعی است در سال ۱۳۶۰ منتشر شده، عدمِ اشارهٔ پزشکزاد به این اثر که مدعی است سال ۱۳۴۹ نگارشش تمام شده بوده و البته برخی تفاوت‌های زبانی و عدمِ بسطِ جدیِ شخصیت‌های داستانی، نشان می‌دهد که اثر از دیدگاهِ کتاب‌شناختی و حقوقی جزو آثارِ اصیلِ پزشکزاد نیست. (البته برای زدودنِ آخرین شبهات از طریق شهلا پزشکزاد با بهمن پزشکزاد نیز در تماس شده‌ام و منتظرِ پاسخِ فرزندِ پزشکزاد هستم.)
گرچه اسمِ کتاب «مورّخه» است، اما به‌نظر از همان عنوانِ کتاب یک اشتباهِ تایپی وجود دارد و باید اسمِ درستش «مؤخره» می‌بوده است. یکی از تضادهای اولیهٔ متن در همان تنها پاراگرافِ اولیه‌ای‌ست که در سرآغازِ کتاب از زبانِ پزشکزاد نوشته شده که در آن گفته است برای احتراز از پایانِ تلخ، فصلِ دیگری به نامِ «مورّخه» نگاشته است که ذکری از قهرمانانِ داستان یاد شده است. بعد سالیانی گذشته و فکر کرده شایسته است که جلدِ دومی نیز تحریر می‌کرده و از این‌رو اسمِ این جلد را «مورّخه(!)» گذاشته است. پزشکزادِ خیالی این یادداشت را اسفندِ ۱۳۵۹ تاریخ زده است. این درحالی‌ست که در پایانِ خودِ این اثر، نویسنده تاریخ را ۱۳ مرداد ۱۳۴۹ امضا کرده است (تاریخی که درست همان سالِ پایانِ نگارشِ دایی‌جان ناپلئون است و البته این‌که ۱۳ مرداد است، با یادآوری این‌که در خودِ رمان دایی‌جان ناپلئون، سیزده مرداد روزِ عشقِ راوی به لیلی است، معنایی عمیق‌تر می‌یابد. در این صورت، این تاریخ اشاره‌ای ادبی و عاشقانه به لحظهٔ بنیادینِ روایتِ نخست است — گویی نویسندهٔ جعلیِ ما خواسته در پایان، دایرهٔ داستان را به نقطهٔ آغازینِ عشق برگرداند).
در «مؤخره»، چند جملهٔ پایانیِ فصلِ آخرِ دایی‌جان ناپلئون و بعد سه‌چهار صفحهٔ مؤخره‌ای که پزشکزاد در آن‌جا نوشته بود بسط داده می‌شود. راوی به‌واسطهٔ اسدالله‌میرزا برای ادامهٔ تحصیل راهیِ بیروت می‌شود، سپس به پاریس می‌رود و پس از بازگشت به ایران در وزارتِ امورِ خارجه مشغولِ کار می‌شود. این مسیر هم با مؤخرهٔ کوتاهِ چندصفحه‌ای که در پایانِ خودِ دایی‌جان ناپلئون است هم‌خوانی دارد و هم بازتاب‌دهندهٔ زندگیِ واقعیِ ایرج پزشکزاد است. چنین انطباقی نشان می‌دهد که نویسندهٔ جاعلِ ما با جزئیاتِ زندگی، روحیه و مسیرِ فکریِ پزشکزاد تا حدی آشنا بوده است و البته کوششش را کرده که سرنوشتِ افرادی مثلِ مش‌قاسم، آسپیرانِ غیاث‌آبادی و دیگران در رمانش در راستای همان چند خطی باشد که در دایی‌جان ناپلئون آمده بود.
اما این جعل به‌نظرم سراسر بی‌خلاقیت هم نیست و خواندنی هم دارد. «مؤخره» فراتر از آن‌چه از هر شخصیت می‌دانیم می‌رود و در این فراروی، گاهی با افزودنِ روایت، ابعادِ تازه‌ای می‌سازد. راوی در مقامِ وابستهٔ سفارت با رویدادهای سیاسی و تحولاتِ جهانی روبه‌روست. توصیفِ مناسباتِ وزارت‌خانه، روابطِ ایران و غرب، و حتی حضورِ ساواک در حاشیهٔ روایت، از آگاهی نسبت‌به فضای سیاسیِ دهه‌های ۱۳۳۰ تا ۱۳۵۰ حکایت دارد، هرچند که گاه ابهام‌هایی پرسش‌برانگیز دارد. برای مثال، اگرچه با صراحت از وقایعی مثلِ کودتای عراق حرف می‌زند اما به‌طرزِ عجیبی از مردادِ ۱۳۳۲ بدونِ حرف و حدیث عبور می‌کند.
سرنوشتِ شخصیت‌های آشنای دایی‌جان ناپلئون را بازمی‌گوید که از جمله ماجرای خریدِ دواخانهٔ پدریِ راوی توسطِ پوری از تراژیک‌ترین بخش‌هاست تا راویِ دایی‌جان ناپلئون غیر از محبوب، مال را هم به پوری باخته باشد. گاه نیز پیشینهٔ پنهانِ چهره‌هایی چون اسدالله‌میرزا از نظرِ نسبِ خانوادگی و خاصه طبقهٔ مادری‌اش برملا می‌کند، که نشانه‌ای از تلاشِ نویسنده برای روان‌شناسیِ شخصیت‌های رمان است.
در «مؤخره»، فراتر از عشق که موضوعِ دایی‌جان ناپلئون است، انواعِ رابطه با زن محورِ اصلی است؛ و این‌بار راوی پس از تجربهٔ عشق با لیلی، دوستی را با روح‌انگیز و ازدواج را با پریچهر تجربه می‌کند و در پسِ ناکامی در هر سه، به معنای ژرف‌تری از رابطهٔ انسانی و خودشناسی کشیده می‌شود. در عرصهٔ سیاسی هم در این کتاب، راوی فراتر از درگیری با سیاستی که نظم و نظامِ خانوادهٔ بزرگ‌ترش را به‌هم ریخته، خود شخصاً درگیر و دارِ تغییراتِ سیاسی و نظمِ امنیتیِ مضطرب شده، روانش متاثر می‌شود و جسمش زیرِ نظرِ نیروهای امنیتی قرار می‌گیرد.
در جمع‌بندی باید گفت که بر اساسِ شواهدِ بیرونی و درونی، به‌نظر با قاطعیتِ زیادی می‌توان گفت که مؤخره از نظرِ سند و انتساب، اثرِ ایرج پزشکزاد نیست. بااین‌حال، نثر، شناختِ تاریخی و پیوستگیِ رواییِ اثر، حاکی از قلمِ فردی دلبسته به جهانِ پزشکزاد دارد. گرچه جعلی است، جعلیِ عاشقانه و آگاهانه است — حاصلِ خواننده‌ای که نه‌تنها داستان و شخصیت‌ها، بلکه زندگی و ذهنِ نویسنده را می‌شناسد و با احترام و هم‌دلی آن را ادامه و در مواردی مختصر بسط داده است.
در این‌جا پرسشِ اساسی پدید می‌آید: چرا نویسنده به‌نامِ خود اثر را منتشر نکرده است؟ ممکن است خود را شاگردی از مدرسهٔ طنزِ پزشکزاد دانسته و خواسته باشد اثری در تداومِ آن بنویسد، بی‌آن‌که ادعای مالکیت کند. در این حالت، نامِ پزشکزاد گرچه هنوز جعل، نوعی امضا از سرِ ارادت است؛ شبیه به شاگردی که شعرِ خود را در دفترِ استاد می‌نویسد. شاید هم بتوان گفت دایی‌جان ناپلئون چنان در ناخودآگاهِ جمعیِ ایرانی جای گرفته که ادامهٔ آن با هر نامی جز پزشکزاد، خودبه‌خود بی‌اعتبار جلوه می‌کرد. بنابراین، نویسنده برای حفظِ «توهمِ تداوم»، درونِ نقابِ خالقِ اصلی سخن گفته.
در نهایت، «مؤخره» را می‌توان همچون متنی دربارۀ خودِ نوشتن فهمید: نوشتنِ ادامهٔ داستانی که همهٔ ما می‌دانیم باید تمام شده باشد؛ بازگشت به عشقی که سیزده مرداد آغاز شد و هرگز به پایان نرسید. جعلی است که می‌خواهد واقعیتِ خیال را زنده نگه دارد. به‌تعبیری دیگر، یادآورِ این‌که هیچ داستانی واقعاً تمام نمی‌شود، فقط روایت‌کننده‌اش خاموش می‌گردد. اثر از آنِ نویسنده نیست، از آنِ جهانِ روایی است. نویسندهٔ جعل‌کنندهٔ ناشناسِ ما فقط یکی دیگر از «راویانِ ممکن» است که از درونِ همان جهان سخن می‌گوید.

پراگماتیزم خوش‌باشانه اسدالله میرزا

دایی جان ناپلئون داستان عشق پسری از طبقه نوپایِ متوسط شهری به دختر دایی‌ خود است که از خانواده اشراف اواخرِ عصر قجری و دوره اول پهلوی است. این عشق پسر جوان را ناگزیر به شناختن نظم پدرسالار و رو به زوال آن خانواده در آستانه و کمی پس از اشغال تهران توسط متفقین در شهریور بیست می‌کند.
در وضعیت اشغال، پدر راوی (یک داروفروش با پیشینه روستایی؛ طبقه متوسط نوپا) و اسدالله میرزا (کارمند وزارت امور خارجه، یک بوروکرات میان رتبه) این فرصت را می‌یابند تا تحقیرِ تاریخیِ طبقاتی خود توسط بازمانده اشرافیتِ قجر و پهلوی اول را تا آنجا پیش برند که آبروی این خاندان اشرافی در پی آشکار شدن ازدواج‌شان با خانواده‌ای رعیت‌زاده و «دون پایه» (فرزندان یک کله پز) از بین رفته و از سوی دیگر زوال خاندان با جنون آشکار دایی جان ناپلئون به اوج برسد.
در این روایت در بین جدال این دو طبقه، راهی برای «نوکر رعیت‌زاده روستایی» نمی‌ماند جز اینکه فانتزی‌های اشرافیتِ رو به زوال را نهادینه کند، تا هم زمان که مش قاسم همواره وضعیتِ فرودستِ خود را حفظ می‌کند، در فانتزیِ خود هم‌سو با این اشرافیت، یعنی مصدر خود دایی جان ناپلئون حرکت کند.
در این حین، آرام آرام راوی داستان از یک تماشاگر به یکی دیگر از کنش‌گران این مجموعه روابط متخاصم تبدیل می‌گردد و غیرعامدانه، و البته با هم‌دستی اسدالله میرزا، به زوال خاندان معشوق خود خدمت می‌رساند. با به اوج رسیدن جنون دایی،‌ دایی دخترش را به برادرزاده خود می‌دهد و راوی در غم عشقی که در یک جدال طبقاتی از دست رفت سوگوار می‌شود.
هم‌دلی مشفقانه راوی و رمان با اسدالله میرزا در دوگانه اسدالله میرزا/ دوستعلی به وضوح اولی را انتخاب می‌کند. هر دو طرفِ این دوگانه به نظم اشرافی پدرسالار اعتقاد راسخی ندارند، به آسانی از اعتماد طبقات فرودست یا اغیار سوءاستفاده می‌کنند (فرق دوستعلی این است که این سو‌ء استفاده را نه صرفا در امور جنسی که در امور مالی هم پیش می‌گیرد) و گاهی در دوگانه طرفداران آلمان و انگلیس ظاهر می شوند.
اما بصیرت پشتِ انتخابِ اسدالله میرزا در این دوگانه چیست؟ می‌توان گفت یک دلیل عمده این انتخاب «رندی/ظرافت» اسدالله میرزا است، «رندی» که تبدیل به مهم‌ترین دلیل برای ارجح دانستن او می‌شود: بدین ترتیب «رندی» یک کارمندِ وزارت خارجه در دوران اشغال تهران در دلبری از زنان، فرار از مخمصه، کین توزی نسبت به اشرافیت رو به زوال و نوعی از پراگماتیزم خوشباش به عنوان بهترین گزینه در وضع موجود روایت گردد.
‍می‌توان گفت که در چند دهه اخیر نیز بسیاری از نیروهای جامعه با انتخابی مشابه، «رندی» در وضعیت موجود را بهترین گزینه در مقابل نظمی دیده‌اند که به آن دچار شده‌اند، تا حال که خود از آن نظم ضربه خورد‌ه‌اند، از آن بهره نیز ببرند. این دست «رندی»، همان‌طور که در جذب راوی در رمان به دنیای مردسالار موفق عمل می‌کند، در زندگی روزمره نیز بهترین کاتالیزور برای جامعه پذیر کردن یا وارد کردن نیروهای جوان و رمانتیک به نظم سرکوب‌گر به قصد عیش در عین آن است.