بایگانی برچسب: استعمار

استعمار

داستانک
در خواب داشتم کسی را قضاوت می‌کردم که زمان حال مرا به استعمار خود در آورد. بعد چند فیل را به مستعمره خود افزود. آخر سر یک نفر از افسران سابق که غیر از شغل کنسولگری با یکی از شرکت‌های تجارتی هم زد و بند داشت به سرزمینش افزود و گفت: «فعلا شما سه نفر در اینجا ادای تاریخی که من در همین لحظه به شما می‌گویم در بیاورید. یادتان باشد این یک استعمار است: یک روز زودتر و دیرتر نمی‌توانید باشید». بعد زمان حال رفت.
بدون اینکه تاریخی گفته باشد. فیل نمی‌دانست من باید سوار او شوم یا او به سمت من حمله کند. افسر سابق نمی‌دانست آیا هنوز افسر سابق است یا می‌خواهد افسر شود یا اصلا در دوره او ضرورت تشکیل پیاده نظام به وجود آمده است. من فکر کردم برای قضاوت نیاز به تاریخ دارم. بدون زمان چگونه از قضاوت کردن ـ این خوابی که از بچگی برای ما دیده‌اند – لذت ببرم و تخیلم را از تحقیر کسی که نیست، که شاید تا قرنها بعد از این به وجود نخواهد آمد سرشار کنم.