بایگانی دسته: داستان

یک بخار روی پیشانی

از بیرون صدای خنده می‌آید، از درون دو پرنده که منقار به گردن ما فرو کرده‌اند. و ما گردنمان را با منقارهایی که از آن آویزان است به بازار می‌بریم و هیچ‌کس نمی خرد. انگار این داستان یکی از حکایت‌های عرفانی ست، از آن‌ها که تا آخرش به شما معنایش را خواهم گفت. اگر یادم می‌ماند خوب بود. من فقط اگر یادم می‌ماند آن روز در را که باز گذاشته بودم اندازه کمی نور، پا پس نمی‌کشیدم بروم گوشه. راست بخوابم روی زمین. از گوشه چشم نگاهش کنم که مانتویش خود باد بود. و البته بعد دست‌های پدرم را نمی دیدم که از پشتش بخار شد.
Painting by Andrea Kowch

72afc19bc3d4c52769e5fd25432cbde0

داستانک: میراث خانوادگی

از خاک ماهی بیرون می‌آمد و دهانش را برای پاهای من باز می‌کرد. من به سرعت از آن شنزار دور می‌شدم و ناباورانه به پدرم فکر می‌کردم که همیشه می‌گفت: «این زمین تنها دارایی ماست.» بالاخره ماهی پای مرا در دهان برد و بر زمین افتادم. ناگزیر شدم با هر چه توان دارم او را از خودم جدا کنم، دمش را به دست گیرم و سرش را بر زمین بکوبم.
می‌دیدم که ماهی‌های بی‌شمارِ دیگر نیم‌رخ در خاک خوابیده‌اند و یک چشمشان باز به من نگاه می‌کنند. حالا پدرم کجا بود که میراث خانوادگی را برایم توضیح دهد؟ احتمالا با مایوی شنا پاهایش را در آب گذاشته بود و به جای فریاد من به صدای موج گوش می‌داد.

57840bd7d538576f8b45f78773aae624

Emotionally Loaded: داستانک

دیروز یکی از شاعرانی که دوست داشتم مرد. بعد یکی از دوستانم از معشوقه‌اش برایم گفت. بعد چهار تا از دوستانم در مورد سرشت انسانی بحث کردند، ما به مرغان دریایی غذا دادیم. بعد یکی از دوستانم که درباره سرشت انسانی بحث می‌کرد گفت به زودی از همسایگی ما اسباب کشی می‌کند. به ساختمان که رسیدم یکی از آشنایان قدیمم کارتن‌های خالی اسباب کشی را برد در ریسایکل بیندازد. بعد همین طور که منتظر بودم یکی از رفقایم بیاید خانه‌ام، تا پیش از رفتنش از شهر جشنی بگیریم خبر خواندم که یکی از دوستانم در شهری دیگر به زندان محکوم شده. با دوستم که داشت می‌رفت دو ساعتی نشستیم و بعد دو تا عکس پیش از رفتنش گرفتیم که هر دو امروز صبح نیستند.

ab59b3996a307788a33738ea04269238

بالشت

در آستانه دیالیز آخرین کاری که کرد این بود که ماشینش را برداشت و یک بالشت گذاشت تویش و رفت و راند تا دریاچه. در را بست. یک چیز برداشت. برگشت رو به شما که بنا به دلیلی که نمی دانید چه، آن‌جا بودید و چاقو را بالا آورد و گفت: “فکر نکن نمی دونم. فکر نکن نمی دونم! یاروی گنده! یاروی گنده چاق!”
Jealousy in the bath (1898-1900) – Edvard Munch

eee3fb5a5a01d2999e5fdaee16902c85

مهم‌ترین چیز

سقوط یکی پس از دیگری کورپوریشن‌ها به انقلاب تازه‌ای در صنعت تبلیغات منجر شده بود. تبلیغات جدید به حیطه خصوصی آدم‌ها پرت می‌شد. مثلا یک بار یک اتاق بزرگ بود. دو طرفش دو دختر که با هم به آرامی می‌رقصیدند. وسط سالن مرد چاق بزرگی که حریصانه به این سو و آن سو نگاه می‌کرد و می‌خندید. همه چیز مثل یک مسابقه طولانی برای کسب مقام مهم‌ترین چیز بود. درست در همین لحظه.
نویسنده‌یی فایل‌هایش را پرتاب می‌کرد. داستان‌هایش را به داخل کامپیوتر هر تعداد آدم که می‌توانست می‌انداخت. فکرش این بود: “اسمم که باب شود همه سراغم خواهند آمد.” اما هیچ‌کس آن فولدر را باز نکرد. اکثر نسخه‌ها در تعویض کامپیوتر یا تعویض حافظه پاک شد. حالا فقط تک و توک کامپیوترهای خیلی غول پیکر آن فولدر را دارند. چه کسی حوصله سر و کله زدن با یک کامپیوتر غول پیکر خیلی قدیمی را دارد؟ دولت هم که یک مجموعه بیست و شش هزار صفحه‌ای اطلاعات ریز است که باید بخوانی.
آماده‌ای؟ بخواب.

6ae443c50348d8a06b46011c49dda494

استخوان‌بندی زبانی

از خواب که بیدار شدم دیدم که او روی پای من نیست. هراسان به این سو و آن سو نگاه کردم. نگران بودم برای همیشه از دستش داده باشم. بالاخره در بالای درخت یافتمش. اما تا از درخت بالا رفتم دیدم که نیست. صدایش را از پایین درخت شنیدم. به پایین درخت که رسیدم این بار صدایش را از بالای درخت شنیدم. چندباری همین طور به دنبالش درخت را بالا و پایین کردم تا این که از جانم گذشتم و از همان بالای درخت به سویش پریدم.
مرا روی هوا گرفت و آرام روی زمین گذاشت. بعد رو به من کرد و گفت: “من شبیه مادرت هستم. با اولین کلمه ای که یاد گرفتی شیر مرا نوشیدی. حالا که زبانت استخوان گرفته است پستانم را از دهانت در می‌آورم و تو را به خواب فرو ‌می‌برم. تو این خواب را تا ابد خواهی دید.”
پس کی سکوتت را خواهی شکست تا من از دهانت بیرون بیایم؟
Flying jinn carrying a human, 14th century manuscript. Kitab al-Bulhan

12f6e8a3adbc8b536b74430facde6203

بلعیدن

آن چه که هجوم می‌آورد تا همه چیز را ببلعد در عین حال همان چیزی ست که هجومش که می‌رود هیچ چیز بلعیده نمی‌شود. درست مثل یک لوله چاه که گرفته باشد و همسرت بگوید: “بازش کن!” جوری بگوید انگار دارد در مورد یک استعاره قدرتمند درباره رابطه‌تان حرف می‌زند و رابطه شما قدرتمندترین استعاره خود را از بسته شدن درها می‌گیرد. همه روابط استعاره‌هایشان را با درها می‌سازند.
در داستانی که برایتان تعریف نخواهم کرد، من پشت یکی از این درها خوابِ خودم را با صدای بلند تعریف می‌کنم، طوری که همسایه در می‌زند و می‌گوید: “من نه علاقه ای به خوابت دارم. نه به رقصت و نه به زیباترین سروِ شهرت.”
Painting: Robert Jessup

falling_man_suit

مکالمه

به دکتر می‌گویم که چندان احساس آرامش ندارم. دکتر گاهی برایم شبیه طبیبی ست که قرار است نبض عشق را در من بگیرد، گاهی شبیه مردی سفید پوش که شبانه مرا روی برانکاردی به نزدش خواهند برد و گاهی شبیه آن که پشت یک شیشه که نمی‌بینم دارد نگاهم می‌کند و یادداشت بر می‌دارد.
به طبیبم می‌گویم: “می شود حواست به گل‌ها باشد؟” به دکتر می‌گویم: “من هر روز چند نفر را می بینم که قیافه هایشان را به هم قرض می‌دهند.” به آن که نمی‌بینم چیزی نمی‌گویم. در خودم می‌خزم و با دهان باز اسم خودم را صدا می‌زنم یعنی عاشق خودم هستم.

مدادتراش‌ها

هر روز گناهان تازه‌ای در من می‌یابد. دیشب بالاخره فهمید که من در بی‌سروسامانی یکی و مرگ دیگری نقش داشته‌ام. پیش از خواب این را فهمید. بعد گفت که دوستم دارد و دلش می‌خواهد فردا که بیدار می‌شود کنارش مانده باشم.
بر‌می‌گردم به خاکی که کرم‌های تازه را عوض کرم‌های قدیم به سطح کشانده. یکی از کرم‌ها به من سلام می‌کند و می‌گوید: “همیشه دلم می‌خواست خودم را به تو نشان دهم. تو همیشه به آن‌چه بزرگ‌تر بود قناعت می‌کردی. ما آن زیر بودیم.” بعد می‌گوید: “بیل را بردار و این مدادتراش‌ها را در زمین بکار.” بیل را برمی‌دارم و مدادتراش‌ها را می‌کارم.
از خواب که بیدار می‌شوم زیر لب تکرار می‌کنم: دوستت دارم.

سلفی با ناشناس

با پسر جوانی که نمی شناختم در یک دستشویی زنانه منتظر بودیم. کمی که حرف زدیم با هم همدلی های فکری یافتیم. تصمیم گرفتیم یک عکس سلفی در همان دستشویی با هم بگیریم. می خواستم اسمش را بگذارم: “سلفی با ناشناس در دستشویی زنانه”. هر بار که خواستم سلفی را بیندازم یا موبایل درست کار نکرد یا مشکل دیگری پیش آمد که یادم نیست. بالاخره همه چیز سرجایش بود و آماده گرفتن عکس بودم. رویم را به سمتش بردم، موهایش بلند شده بود. هنوز اما انگار مرد بود. مطمئن نبودم. دستشویی شلوغ شلوغ شده بود. بالاخره کسی در آخرین لحظه به ما فهماند که این جا عکس گرفتن ممنوع است. بیرون آمدیم. او دید در جیبم سیصد دلار پول دارم. پرسید چرا. و من توضیحی دادم که قانع کننده نبود. قرار شد یک بار یک دستشویی دیگر را یک جای دیگر دنیا امتحان کنیم. البته همه چیز باید دوباره، مثل یک اشتیاق تازه، گل می کرد.