بایگانی دسته: شعر

تا خوردن

گوشواره‌های چرخان درخت‌ها
در باد
منتظر من شاید نیستند
شاید هم.
که از آخرین خبر شب قبل
سنگینی یک شهرم با غبارهای رو به افزایشش.
طبیعت در من می‌ریخت
تا لحظه‌ی بیدار شدن
که دریا تا خورد.
تا اولین کلمه صبح
یک ماهی باشد
که از دهانم که بیرون می‌آید
جان می‌دهد.

غار اخبار

انگشت‌هایی که رای دادند از آسمان به زمین می‌افتادند
زنانی که به کشورشان برنمی‌گشتند سور عزا را با سور عروسی اشتباه گرفتند
مردانی که برای تعمیر سقف آمده بودند روی سقف چرتشان گرفت
با خنده می‌گفتیم: «دارد جنگ می‌شود»
خوشحال از اینکه اشتباه تایپی
در خبر افزایش جهانی تسلیحات نظامی یافته‌ایم
چکه‌های ترس بدنمان را نرم کرده بود
آنقدر که هر خبری را در غاری پنهان کنیم

سفر بدون تقویم

این شعر در برابر شما که دارید
بار و بندیلتان را جمع می‌کنید
چند کلمه است
در برابر یک کوه که دارد می‌ریزد
به آب نگاه می‌کنم
که از ما دور می‌شود
و به خاک
که در سینه و چشم‌هایمان لانه می‌کند
و به زبانمان
که تا نوک ترس‌هایمان کوتاه شده است
و تخیلی که مثل علف هرز هر سال چیده‌اند
گذاشته‌اند جلوی طیور.
راه علاج را هم می‌گویند در خود فرو رفتن است
یا به اصلاحاااااااااااات چشم بدوزی
این را رادیو می‌گوید یا تلویزیون
وقتی که ساک مردمان اجبار به سفر
آن گوشه‌ی اتاق افتاده است
و اخلاق همیشه زاویه‌ای یافته
که از آنجا که نگاه بکنیم همه چیز سرسبز است
چرا که اخلاق همیشه می‌تواند در تقویم ما درست روز نوروز باشد
سفره را بچیند
سنت‌ها را پاس دارد
بخندد
گیرم به ریش بقیه روزها که مثل ناله‌هایی که دوست نداریم بشنویم
آن گوشه افتاده‌اند
آنجا که تلویزیون، رادیو
و تخیلات هرس شده
نمی‌گذارند ببینم

یادسپاری

به یاد خواهم سپرد
وقتی که تانکرهای آب به روستاها می‌رفتند
نویسندگان مبارز
با کراوات‌هایشان
به گورستان می‌رفتند
برای افطار.
به یاد خواهم سپرد
که ما سرعت از بین رفتن را
نمی‌شناختیم
چرا که سرعت از بین رفتن حسابی در بانک ما نداشت
و سرعت از بین رفتن برنامه تلویزیونی محبوب ما نبود
و سرعت از بین رفتن را
نمی‌شد با دوستمان پای تلفن در میان بگذاریم
و شاید خنده‌مان بگیرد.
به یاد خواهم سپرد
که تعداد دقایقی که داشتی از بین می‌رفتی را
با تعداد کلماتی که در این ستون باید جا بدهم
در ترازو بگذارم
بگذار به سایه‌ای که یک درخت روی آب انداخته
نگاه کنم و
هم سرعت با تو که داری از بین می‌روی
به خلسه فرو بروم
شاید من که در خود هیچ می‌شوم
تو هم با چمدانت
در کناره‌ی بیابان ایستادی و
یک کامیون برایت ایستاد و
بار و بندیلت را برد
به جایی که هیچ‌وقت فکرش را نمی‌کردی.

لیز خوردن روی تابوت

هر شعر که در سرم می‌آمد
تابوتی را جلوی من می‌گذاشت
می‌گفت:
«معنای مرا این تو بگذار»
بعد،
سخن را به یک دست تشبیه می‌کرد
ظاهرش شبیه روی دست بود
و باطن آن
شبیه کف دست
پاک‌کنی در کف دستانم می‌گذاشت و
ناپدید می‌شد
مثل غیب شدن برف
از سُر خوردن

پرسش در توفان

توفان آب را فراگرفته
باز یک ماهی
که لب بر سر آب آورده، می‌گوید:
«موجی که من ساختم
کو»؟
توفان آب را از هم پاشیده، به هر سو پرت می‌کند
و به دریا و خشکی
و خانه و حیوان
رحم نمی‌کند
یک ماهی
که سر بر لب آب آورده، می‌گوید:
«موجی که من بر آب ساختم
کو»؟
توفان همه را در خود کشیده
کتاب و آسمان‌ و
خواب و زمین را
ماهیان مرده به پرواز در آمده‌اند
باز یک ماهی
که هنوز زنده مانده، سر بر لب آورده، می‌گوید:
«موجی که من روی آب می‌ساختم
کو»؟

بهار تنبل

بهار تنبل

این شعر داشت می‌رفت نوشته شود
که موجی برداشتش برد روی کوه تبلیغات:
«فعلا جملاتت را با این کالاها پر کن»
بعد سرِ شعرم را باد گرفت و سرِ تفنگ گذاشت:
«فعلا برای حفظِ مامِ وطن به تو نیاز است»
آن‌وقت تا سرم را از زیر مرداب در آوردم
یک نفر کتاب زیر بغل آمد، خطی زیر یک جمله کشیده بود گفت:
«بدو تا به اینجا برسی!»
بعد شعرِ تنبل داشت زیر لحظه الهام می‌زایید که
چند نفر پیشنهاد دادند بروم لالِ به معجزه شفا یافته شوم
یا زینت‌المجالس
راه حبسیه‌سرایی هم که باز بود
غرغرم که بالا گرفت
یک مردِ شریفِ حکومتی آمد
مرا برد پای یک درختی
کمی شعرم را بریزم
برگردیم خانه

صورت‌بندی

بدون آنکه از روی تو رد شوم
به خودم نمی‌رسم که وامانده‌ترم
اما حتی وامانده‌ترینمان حق ندارد به آنکه کمتر وامانده است
احترام بگذارد
ما برای احترام گذاشتن تهیه و تدارک دیده شده‌ایم
رویمان کارت می‌زنند مهاجر
رویمان کارت می‌زنند جهان وطن
رویمان کارت می‌زنند انگشت سبابه در کان
رویمان کارت می‌زنند سوته‌دلی خسته از شرق
رویمان کارت می‌زنند منتقدی کینه‌ای که دماغش از مشق‌های معلمانش پر است
رویمان کارت می‌زنند بلبلی که چهچهه کلاغ سرش را
باز و بسته
باز و بسته و محترم و نامحترم
صورت‌بندی این کلام خسته است
صورت‌بندی این کلام خسته است

تبعید در زبان

نشسته بودم وقتی باد از درخت حوصله می‌دزدید
و پرده در فکر فرو رفتن در خواب گلدان‌ها بود
فغان مرغابی‌های گیج
ذهن مرا ترش می‌کرد
همه‌چیز از همه‌جا می‌آمد
گرما از قبل
آینه از شکستن
و صبر از بالشت.
با هر وزش باد
یک جمله از ذهنم فرو می‌ریخت
شبیه بسته‌ای که به در خانه‌ای پرتاب می‌شود
به دنیای ي ‘
ξϕÄÊŠų
و باز الفبای دیگری که نشناختم
تبعید شدم