بایگانی دسته: شعر

صورت‌بندی

بدون آنکه از روی تو رد شوم
به خودم نمی‌رسم که وامانده‌ترم
اما حتی وامانده‌ترینمان حق ندارد به آنکه کمتر وامانده است
احترام بگذارد
ما برای احترام گذاشتن تهیه و تدارک دیده شده‌ایم
رویمان کارت می‌زنند مهاجر
رویمان کارت می‌زنند جهان وطن
رویمان کارت می‌زنند انگشت سبابه در کان
رویمان کارت می‌زنند سوته‌دلی خسته از شرق
رویمان کارت می‌زنند منتقدی کینه‌ای که دماغش از مشق‌های معلمانش پر است
رویمان کارت می‌زنند بلبلی که چهچهه کلاغ سرش را
باز و بسته
باز و بسته و محترم و نامحترم
صورت‌بندی این کلام خسته است
صورت‌بندی این کلام خسته است

تبعید در زبان

نشسته بودم وقتی باد از درخت حوصله می‌دزدید
و پرده در فکر فرو رفتن در خواب گلدان‌ها بود
فغان مرغابی‌های گیج
ذهن مرا ترش می‌کرد
همه‌چیز از همه‌جا می‌آمد
گرما از قبل
آینه از شکستن
و صبر از بالشت.
با هر وزش باد
یک جمله از ذهنم فرو می‌ریخت
شبیه بسته‌ای که به در خانه‌ای پرتاب می‌شود
به دنیای ي ‘
ξϕÄÊŠų
و باز الفبای دیگری که نشناختم
تبعید شدم

دادگاه

درختی که مرا در خواب دید شاخه نداشت برای همین تا اینجا
بعد تبدیل به یک موجود شناور شد که همینقدر هم
و رفت زیر خاک
مثل … یا …
شما هر اسمی دارید آن بالا بنویسید
این شعر بشود قبرستان
مثل دل صاحبش!


باید به دل کوه صاحب‌الزمان می‌رفتیم
و احساسمان ربطی به اسم آن کوه نداشت
و تازه حالا تویش آکواریوم است و کوسه‌ها از روی کوه به زمینیان بوس می‌فرستند

شمایلم در عقب پایم جا مانده بود
من یک از خودراضی از خدا بی‌خبر چت بودم
تو مرا از خودناراضی از خداباخبر مسئول کردی
سطر بالا در یک مثنوی معنوی اسلامی آمده بود
که من زیر شیشه روی یک میز در دادگاه انقلاب دیدم
بغلش نوشته بود یک دانشمند ژاپنی عشق را روی یک کلیه کشف کرد و فهمید عشق همان خداست.

مهارت‌های اجتماعی

کنار اصرار بزرگسالان به کت و شلوار نشسته بودم
در حالتی از احساساتِ رنگ پریده و
شوخی‌های مدیر با پدرم
به من نمی‌چسبید
*
کنار صندوق پیشنهادات و انتقادات
پیرمردی نشسته بود با بافت‌های برعکسِ ماهیچه
او به خوردن ماستِ رقیق شده عادت داشت
و انتقاد شبیه یک کاسه بود
توی کیفِ ما
*
“اهل کاشانم” را می‌خواندیم و
با یک دست ردیف عقبی را از کاری که می‌کرد منع می‌کردیم
فهمیدیم “به نوبه‌ی خود” یکی از قواعد تاریخی ماست
برای همین گرچه راننده سرویس مشکلی با نشستن کنار دنده‌ی بلندِ لرزانش نداشت
ما داشتیم
*
شب، پدرم مجریِ اخبار را نشانم داد و گفت:
“کسی که زندگی می‌کند
تنها تبلیغات را تفسیر می‌کند”
من سری تکان دادم
و مهارت‌های اجتماعی مثل بیسکوییت مادر
زیر دندانم خرد می‌شد

نان روی سنگفرش

من حرف که می‌زنم انگار یک کمد خاک می‌گیرد
و دیوارهای یک اتاق در زیرزمین خانه
بالا می‌آیند:
«ما پیش از این به پدر تو گفته بودیم
و پدرت هم به پدرش
باید این جنازه را زودتر چال کنید»!
***
ما با ورژن جدیدی از زبان آشناییم
که معنای آنچه می‌گوییم را
از مجری تلویزیون می‌پرسیم
و خواهش می‌کنم اشتباه نکنید
این یک شعر عاشقانه است
منتها در انتخابِ معشوق مردد مانده
***
من دولت که سر کلاس می‌آید از کلاس بیرون می‌روم
و دولت بیرون ایستاده
می گوید: «سیگار می‌کشی»؟
و من سیگار را که از دست دولت می‌گیرم
دولت می‌گوید: «کاش همه ما روزی به سیاره‌ای دیگر می‌رفتیم»
بعد شلوارش را کمی بالا می‌دهد و از من می‌خواهد زخمش را نگاه کنم و دل بسوزانم
و بعد من و دولت خواب‌هایمان را با هم قسمت می‌کنیم
***
از خرید کالا از سوپر مارکت که می‌آیم
خرید کالا در سوپرمارکت منتظرم است
این پا و آن پا می‌کند و می گوید: «قرار نبود زمستان که می رسد بر فروشنده‌ها یخ ببارد»
و بعد دست مرا می‌گیرد و به مردی روی یک بیلبورد بزرگ نشانه می‌کند و می‌گوید:
«حقیقتش این است که بیلبوردها سرفه می‌کنند».
***
این یک شعر عاشقانه است
و من بین دولت و خرید کالا از سوپرمارکت باید یکی را انتخاب می‌کردم
و حالاست که موزه ها تعطیل شوند
و این شعر روی دستم بماند
مثل نان روی سنگفرش

سوار هواپیما

سوار هواپیما بودیم
و هواپیما به دور زمین می‌چرخید
و می‌دانستیم دیگر فرود نخواهیم آمد
و سقوط هم احتمالا نخواهیم کرد
تنها چیزی که مانده بود انرژیِ پرواز بود
و ما مسافران هیچ کدام چیزهایی که بعدا به یاد آوردیم به یاد نداشتیم
مثل اینکه اجداد بعضیمان اجداد بعضی دیگر را در یک ناکجا آبادِ دوردست دیده بودند
و حالا این گذشته مشترک به کار کشیدنِ تفنگ از دست مخالف می‌آمد
و اجدادمان هم نمی‌دانستند که یک دیدار ساده هزاران سال بعد
در یک هواپیما چه قدر به کار می آید
و بعضی‌ها می گفتند: «قرار نیست در گذشته چیزی باشد
ما همین حالا با هم و علیه آن‌ها می شویم»، و به منفعت ما قسم می خوردند
خیلی زود ما هواپیما را به دست آورده، از دست دادیم، دوباره به دست آوردیم و در آخر به طور کامل از دست رفت
الان عمری ست که وظیفه‌ام نگاه کردن به آسمان است
و حمل کردن چمدان
چمدانی که مال من نیست و
آسمانی که گرچه خیرش به حاکمان می‌رسد
شرش دامن همه را به تساوی می‌گیرد.

آن‌ها که دارند و تو که دیگر

دارند می‌آیند تو را ببرند رفیق قدیمی
دیگر نیازی نیست از چشمی در بیرون را بپایی
حالا می‌توانی برایشان چای بیاوری
حالا می‌توانی از همان مرغی که برای ما پختی
بهشان تعارف کنی
آنها مثل ما اصرار به رفتن نخواهند داشت
آنها مثل ما نمی‌گویند کمک کنی ساکهایشان را تا خیابان ببرند
آنها مثل ما نمی‌پرسند راستی آخرین بار که عاشق شدی کی بود
دیگر نیازی نیست صدای تلویزیونت را هی کم و کمتر کنی
یک در بزرگ بر دیوار خانه‌ات آویزان کرده بودی
دیگر لازم نیست در خیالت از آن فرار کنی
دارند می‌آیند رفیق قدیمی
نگران اجاره خانه نباش
آخرین قبض موبایلت را بگذار بعدها که از پیششان آمدی پرداخت کن
شاید تا آنوقت شرکت مربوطه را یک شرکت مربوطه دیگر خرید و پیچیدی
ما هم تا آنوقت تا آن قدر که به ما مربوط می‌شود غمگین می‌شویم
خوب شد همه فیلم‌هایت را برایم امضا کردی
تا برگردی گوشه‌ای در خانه دارم که جلویش که می‌روم
درها بسته می‌شود

Painting: Ilya Repin, Putting a Propagandist Under Arrest, 1880-1889

ilya21

از مادرسالاری در شعر معاصر

با استفاده از دوگانه زن اثیری/لکاته صادق هدایت در بوف کور باید گفت که فروغ برای بسیاری تبدیل به زن “اثیری” تاریخ ادبیات ایران شده است. اثیری شدن او تا حدی محصول روایت‌های رازآلود از زندگی کوتاه او، دسترسی محدود به زیست روزمره‌اش، و البته ناشی از برخورد شهودی و تجسم امیال و آرزوهای شخصی در کالبد او بوده است. اثیری شدن به خوانندگان فروغ این امکان را داده که خیالات عاشقانه خود را با او قسمت کنند و یا در منش عاشقی/معشوقی خود در جست‌و‌جوی فروغ باشند. در عین حال این اثیری شدن جایگاه فروغ را در تاریخ شعر ایران عمود بر بقیه شاعران زن کرده است؛ به طوری که او نه صرفا یکی از شاعران در جغرافیای نوگرایی که به یک الگو برای دست اندازی و بازتولید شاعرانه تبدیل شده است، الگویی که از محدوده استعاره‌ها، موضوعات شاعرانه، و تکنیک‌های بلاغی گرفته تا لحن قرائت شعر و حتی شیوه زیست شاعرانه را بر بسیاری کنش‌گران شعر اعمال می‌کند. حتی محققانی چون کریمی حکاک که مخالف برکشیدن نیما به عنوان فیگور پدر برای شعر نو هستند، با اشتیاق فراوان از جایگاه یکه فروغ دفاع می‌کنند. به عبارتی می‌توان گفت که جایگاه “اثیری” فروغ شعر نو را زیر نوعی از مادرسالاری فرو برده است.

میراث شعر حسین شرنگ

از نظر من میراث شعر حسین شرنگ چند وجهی و متنوع است. بخشی به کوشش او در راستای افزودن به شعر حجم برمی‌گردد. به نظرم نسبت حسین شرنگ با شعر حجم مثل نسبت منوچهر آتشی با شعر سپید است. بخش دیگر میراث شرنگ در پررنگ کردن هزل و هجو سرایی در شعر نو است. به عبارتی او هم راستای فیگوری چون عبید زاکانی در شعر نو ایران قدم برداشته است. هم‌زمان با شرنگ، شعر نوی طنز توسط افرادی (از قبیل اکبر اکسیر)‌ پیش کشیده شد، اما شعر طنز آن‌ها اصولا نکته‌سنج، باریک‌بین و حکیمانه بوده است و نه چون هجوهای شرنگ برهم ریزنده، هدف‌ریز و پاسخ‌گریز. شرنگ از جمله شاعرانی ست که خودش را هم‌زمان با شعرش تعریف و اختراع کرده است و در واقع شعر هم برایش هنر است و هم هویت. شعرش همراه با امکانات اجرایی‌اش ریتم های متعدد می‌گیرد. توان خیره کننده‌اش در اجرا دچار محدودیت‌های لحن‌های رسمی چون حماسه، تغزل و تراژدی نیست، بلکه برخاسته از امکانات هجو است. در نتیجه ریتم شعرهایش متعدد و کم‌تر شنیده شده است. به عبارتی او تاریخ شنیداری شعر را با لحن‌های متعدد، گاه بومی و گاه غیر رسمی خود فربه کرده است. در پاسخ به پرسش من از او درباره نسبتش با شعر حجم و نسبت شعر حجم با فی‌البداهه نویسی پاسخی نوشته است که در وبلاگ‌های جوش (حسین شرنگ) و وبلاگ یدالله رویایی منتشر شده است.

http://sharangestaan.blogspot.ca/2016/10/blog-post_15.html

 

گودی

او با کلماتی که جملات قبض‌های برق را می‌نویسد
و با اعدادی که به سال و ثانیه به یک میزان شبیه است
سایه‌ی مرا پشت میله‌ها نشانم می‌دهد
صخره‌ها برای بلعیدن منتظر انگشت اشاره‌اند
ترس- که زبان مادریم است
از پستانی وارونه شیر می‌خورد


عاقبتم
گودی ایست
که فراموشم خواهد کرد
Painting by: Goya

ac3643b62da154b6d7ed2ee1409fc2aa