بایگانی دسته: روزنوشت

یک تامل درباره زبان در زمان حاضر: (از Pantology تا Pantology)

پنتولوژی دانش عام، یا نگاهی سیستماتیک به تمام شاخه‌های دانش معنی می‌دهد. ریشه‌های این لغت به اوایل قرن نوزدهم و از ترکیب panto + logia ساخته شده است. panto به معنای همه در لاتین. از سوی دیگر امروزه در تبلیغات فروشگاه‌های لباس و شلوار از همین لغت و ترکیب در معنای شلوارشناسی نیز استفاده می‌شود. غیر از وجه مطایبه آمیز این استفاده در تبلیغات چه چیز دیگر می‌توان گفت؟ بگذارید به پروژه زبان باز آشوری فکر کنیم. به کوشش او برای نشان دادن تکنولوژی‌های زبان‌های پیشگام مدرنیته. آیا این استفاده متاخر از ترکیب سازی های علمی در مطایبه های تبلیغاتی که ـ نمونه های فراوان دیگر هم دارد ـ خبر از یک محدودیت در اندیشه آشوری نمی دهد؟ آشوری در پروژه زبان باز خود عمده به تکنولوژی های توسعه زبان توجه دارد و توسعه تکنولوژی‌های زبانی در زبان‌های پیشگام مدرنیته را در تاریخ مادی این زبان‌ها قرار نمی‌دهد و برای همین مثلا مساله print capitalism, روش‌های نشر و پخش متون مکتوب، استعمار و غیره در تیوری توسعه زبانی او ورود نمی‌کند. او مساله زبان در کشورهای پیشگام را از مساله تکوین سرمایه‌داری جدا می‌کند و تنها در بستر روشنگری و مدرنیته قرار می‌دهد. اما اگر چنین نمی‌کرد امروز می‌دید چگونه سرمایه‌داری متاخر همان تکنولوژی‌های زبانی را، که زمانی برای توسعه امکانات زبان شفاف برای تولید دانش مورد نیاز ابداع کرده بود، به کار دیگر می‌گیرد. چرا که هجوم تبلیغات و لزوم تحقق ارزش مبادله هیچ عرصه‌ای از زیست اجتماعی و زبان را از عنصر تبلیغ، و کالایی کردن خالی نمی‌گذارد. زبان هر روز باید ظرفیت‌های خود را، چه در میراث شعری و چه زبان علمی، برای تبلیغ بیشتر و بیشتر بشناسد و به کار گیرد. در این راستا می‌توان گفت مهم‌ترین وظیفه زبان در وضع موجود تضمین تداوم وضع رایج و «توسعه» آن است.

درباره ترجمه (از خلال مکالمه‌ی بین تام ریکز و کریم امامی در سال ۱۹۷۴)

در مصاحبه اخیرم با تام ریکز یکی از جالب‌ترین حکایت‌هایی که این پیشگام ترجمه ادبیات مدرن فارسی برایم تعریف کرد ماجرای ترجمه عنوان یادداشت جلال آل احمد درباره نیما یوشیج است: «پیرمرد چشم ما بود». تام اشاره می‌کند که در سال ‍۱۹۷۴ او و کریم امامی در انتشارات فرانکلین درباره ترجمه عنوان این یادداشت بحث می‌کرده‌اند. کریم امامی تاکید داشته که چرا این عنوان به The old man was the apple of our eyes ترجمه نشده است، در حالیکه تام اصرار داشته که تبدیل کردن این جمله به ترکیب آشنای apple of the eye باعث سطحی شدن آن می‌شود، گویی چیز مهمی نیست. و اتفاقا وفاداری به اهمیت سیاسی نیما برای ادبیات معاصر فارسی در ترجمه تحت الفظی میسر می‌شده است: The old man was our eyes. آن‌طور که تام توضیح می‌دهد: «چشم یک استعاره نبود، یک واقعیت بود. ربطی به apples نداشت. پیرمرد در واقع داشت راه را نشان می‌داد».
بسیار می‌شنویم که ترجمه نباید تحت الفظی باشد. منتها شخصا برخلاف این گزاره که به یک لق لقه‌ی تکراری در صحبت از ترجمه تبدیل شده، از این حکایت کوتاه از مکالمه امامی و ریکز نتیجه‌ای دیگر می‌گیرم: استعاری و آشنا کردن یک گزاره در زبان مقصد می‌تواند به راحتی منجر به غیرسیاسی یا غیرتاریخی کردن آن پدیده به نسبت زبان مبدا گردد.

Screen Shot 2017-08-08 at 9.39.31 AM

انتشار کتاب «مجمع دیوانگان»

‍ حالا و تنها چند روز پس از خبر انتشار «رستم در قرن بیست و دوم» در تورنتو، بسیار خوشحالم که بنویسم کتاب بسیار معروف عبدالحسین صنعتی‌زاده، «مجمع دیوانگان»، نخستین رمان آرمان‌شهری تاریخ ادبیات فارسی، ویرایش مهدی گنجوی و مهرناز منصوری توسط انتشارات «مانیا هنر» در ایران منتشر گردید.
جلد اول مجمع دیوانگان نخستین بار در فروردین ۱۳۰۳ توسط «کتابخانه مظفریه» و جلد دوم آن در فروردین ۱۳۰۴ در «کتابخانه سعادت» عرضه شد. آخرین چاپ این اثر چاپ سوم جلد اول آن در سال ۱۳۰۵ بود و حالا پس از ۹۱ سال هر دو جلد این اثر با اجازه خانواده آقای صنعتی‌زاده توسط نشر «مانیاهنر» منتشر گردید و در نمایشگاه کتاب امسال عرضه خواهد شد.

IMG_2017-04-26 14:24:26

تاریخ شن

در این روزهای درهم و برهم این خبر که شهری احتمالا پنج هزارساله در «فهرج» کرمان از زیر خاک بیرون آمده واقعا هیجان‌انگیز است. همه البته به عادتی که کرده‌ایم نگران غارت آثار هستند، از همین حالا هم می‌شود به وضعیت فعلی نگهداری زیگوراتِ «کنار صندل» فکر کرد و گفت کاش باد این شهر را می‌گذاشت همان زیر خاک.

این عکس را بسیار دوست دارم. شهرِ تازه اولین نگاهش را به بیرون انداخته، تاریخ چون شن در دهانش است.

17800045_10208796756972383_5294371828408820689_n

پراگماتیزم خوش‌باشانه اسدالله میرزا

دایی جان ناپلئون داستان عشق پسری از طبقه نوپایِ متوسط شهری به دختر دایی‌ خود است که از خانواده اشراف اواخرِ عصر قجری و دوره اول پهلوی است. این عشق پسر جوان را ناگزیر به شناختن نظم پدرسالار و رو به زوال آن خانواده در آستانه و کمی پس از اشغال تهران توسط متفقین در شهریور بیست می‌کند.
در وضعیت اشغال، پدر راوی (یک داروفروش با پیشینه روستایی؛ طبقه متوسط نوپا) و اسدالله میرزا (کارمند وزارت امور خارجه، یک بوروکرات میان رتبه) این فرصت را می‌یابند تا تحقیرِ تاریخیِ طبقاتی خود توسط بازمانده اشرافیتِ قجر و پهلوی اول را تا آنجا پیش برند که آبروی این خاندان اشرافی در پی آشکار شدن ازدواج‌شان با خانواده‌ای رعیت‌زاده و «دون پایه» (فرزندان یک کله پز) از بین رفته و از سوی دیگر زوال خاندان با جنون آشکار دایی جان ناپلئون به اوج برسد.
در این روایت در بین جدال این دو طبقه، راهی برای «نوکر رعیت‌زاده روستایی» نمی‌ماند جز اینکه فانتزی‌های اشرافیتِ رو به زوال را نهادینه کند، تا هم زمان که مش قاسم همواره وضعیتِ فرودستِ خود را حفظ می‌کند، در فانتزیِ خود هم‌سو با این اشرافیت، یعنی مصدر خود دایی جان ناپلئون حرکت کند.
در این حین، آرام آرام راوی داستان از یک تماشاگر به یکی دیگر از کنش‌گران این مجموعه روابط متخاصم تبدیل می‌گردد و غیرعامدانه، و البته با هم‌دستی اسدالله میرزا، به زوال خاندان معشوق خود خدمت می‌رساند. با به اوج رسیدن جنون دایی،‌ دایی دخترش را به برادرزاده خود می‌دهد و راوی در غم عشقی که در یک جدال طبقاتی از دست رفت سوگوار می‌شود.
هم‌دلی مشفقانه راوی و رمان با اسدالله میرزا در دوگانه اسدالله میرزا/ دوستعلی به وضوح اولی را انتخاب می‌کند. هر دو طرفِ این دوگانه به نظم اشرافی پدرسالار اعتقاد راسخی ندارند، به آسانی از اعتماد طبقات فرودست یا اغیار سوءاستفاده می‌کنند (فرق دوستعلی این است که این سو‌ء استفاده را نه صرفا در امور جنسی که در امور مالی هم پیش می‌گیرد) و گاهی در دوگانه طرفداران آلمان و انگلیس ظاهر می شوند.
اما بصیرت پشتِ انتخابِ اسدالله میرزا در این دوگانه چیست؟ می‌توان گفت یک دلیل عمده این انتخاب «رندی/ظرافت» اسدالله میرزا است، «رندی» که تبدیل به مهم‌ترین دلیل برای ارجح دانستن او می‌شود: بدین ترتیب «رندی» یک کارمندِ وزارت خارجه در دوران اشغال تهران در دلبری از زنان، فرار از مخمصه، کین توزی نسبت به اشرافیت رو به زوال و نوعی از پراگماتیزم خوشباش به عنوان بهترین گزینه در وضع موجود روایت گردد.
‍می‌توان گفت که در چند دهه اخیر نیز بسیاری از نیروهای جامعه با انتخابی مشابه، «رندی» در وضعیت موجود را بهترین گزینه در مقابل نظمی دیده‌اند که به آن دچار شده‌اند، تا حال که خود از آن نظم ضربه خورد‌ه‌اند، از آن بهره نیز ببرند. این دست «رندی»، همان‌طور که در جذب راوی در رمان به دنیای مردسالار موفق عمل می‌کند، در زندگی روزمره نیز بهترین کاتالیزور برای جامعه پذیر کردن یا وارد کردن نیروهای جوان و رمانتیک به نظم سرکوب‌گر به قصد عیش در عین آن است.

بازاندیشی به تاریخ شعر

جایزه نوبل ادبیات امسال می‌تواند فرصتی باشد تا یکی دیگر از محدودیت‌های نظری تاریخ نویسی شعر را کنار بگذاریم. در جریان رسمی تاریخ نویسی شعر، تاریخ شعر از تاریخ ترانه جدا روایت می‌شود. در عمل ترانه‌سراها و ترانه‌ها از این تاریخ به طور کامل حذف می‌شوند. این تفکیک البته زیر بار نقادی تئوریک ناپایدار است، چرا که تفاوت‌های ترانه و شعر بسیار ناپایدار هستند.
البته پیش از این دوست عزیزم امیر کلان در اثر جسورانه خودش، “هیچ‌کس در بوته نقد”، این محدودیت را در عمل کنار زده بود و تا انجا که من می دانم برای اولین بار به لیریک‌های یک رپر (هیچکس) به مثابه یک شعر برخورد کرده و درباره ساختار زیبایی شناسی، ایده‌های فرمی، موسیقی درونی و قواعد هنری آن حرف زده بود. (هر چند مشخصا به تاریخ‌نگاری این شعر در تاریخ ادبیات ایران نپرداخته بود.)
وقتی ترانه را وارد تاریخ شعر کنیم البته درک ما از ریشه های شفاهی تجدد ادبی افزون می‌شود. روایت ما از تاریخ شعر دهه هشتاد (با افزون شدن شاعران بسیاری به آن از رپرها، راکرها و نامجو وغیره) تفاوت چشمگیر می‌یابد. اسم‌های متعددی از قدیم (مثل قمیشی و شهیار قنبری و غیره) از غیاب در‌ می‌آیند. و البته فرصت به ما دست می‌دهد تا از تاریخ شنیداری شعر، تاریخ تحول تکنولوژی‌های اجرا و تنوع‌ امکانات شنیدن و تاثیر و نقش آن‌ها بر تاریخ شعر فارسی بنویسیم.

موقت

همیشه از کودکی شروع می‌شود. یا می‌تواند بشود. مثل کنترل نداشتن بر عکسی که از کودکی تو در آلبوم‌ها مانده است. یا بر نظمی که دوست داشتی اتاق مشترک داشته باشد.
بعد همه چیز با تحقیرهای بدنی ادامه می‌یابد. در سرویس مدرسه. در استخر. با فکری که تنها در پشت مدرسه می‌توان به دوستی بر زبان آورد. دوستی که همیشه آخرش دور می‌شود. بعد با پنهان‌کاری دیگران از تو تشدید می‌شود. در هر چیزی که از ما پنهان می‌شود کنترل ما بر سرنوشتمان مسخره می‌شود. گذاشته می شود خودمان با تخیلمان علیه خود بتازیم. و این طور است که تخیل ما در تعریف هولناک‌ترین سناریوهای تحقیر خود ورز می‌یابد.
بعد با ناتوانی ما از تغییر زمان حال ادامه می‌یابد. تنها چیزی که می‌توان عوض کرد ذهن خودت است. بیرون همیشه چیزی ست که شمرده می‌شود. به شمارش می‌افتی. تعداد قدم‌ها برای رسیدن از نقطه‌ای به نقطه‌ای. همیشه اشتباه حدس می‌زنی.
جامعه، ارزش مالی ساعت کارت، توانت برای بر هم زدن عرف‌ها.
در صف هستی. سال‌ها. از دیدن کسی در آن صف هم متنفر می‌شدی. حالا در آن ایستاده‌ای.
همه دوستت دارند.
در شیشه به چهره‌ها نگاه می کنی. شاید در تصویر صورت‌هایی که نمی‌شناسی، محبتی ـ گیرم به اشتباه ـ بر تو افتاده باشد.

d4556c7be9966a729eac15a4f915d393

روزنامه و ترس

این پاراگراف در اولین روزنامه‌ی تاریخ کرمان، روزنامه‌ی “اعتبار” (سال انتشار ۱۹۰۹) نوشته شده است. در آن نویسنده از مشترکینِ روزنامه عذر می‌خواهد که به دلیل “آقازادگان”، “ضعف نایب الایاله”، “گوشه گیری وکلای انجمن ایالتی”، حضور پنجاه حاکم غیرقانونی، و “حجت‌الاسلام‌های بی‌سواد” نمی تواند اخبار شهری را به درستی در روزنامه درج کند. جمله پایانی این عذرخواهیِ شرافت‌مندانه دردآور است و به گوش بسیار آشنا می‌آید:
“باری فعلا بی‌دروایسی از درج اخبار می‌ترسیم تا ترس ما تمام شود.”
——
عکس: کتابِ تاریخ مطبوعات کرمان، تالیف اسماعیل رزم آسا

IMAG2869