بایگانی دسته: داستان

گودال‌ها

صبح که بیدار شدم حافظیه رفته بود هوا. نمی‌آمد پایین. سوراخ روی زمین زیر قبر جا‌به‌جا می‌شد. استخوان‌های چند شاعر معاصر و یکی دو متولی قاطی شده بود با غبار حضرت حافظ. زمین را پس می‌زدند. بمب حضرت سعدی را شب‌ قبل گودال کرده بود.
ما نشسته بودیم بعضی کنار این گودال، بعضی کنار آن گودال. مشاعره می‌کردیم. شورمان که بالا گرفت به یک نویسنده مزد به دهن فحش دادیم و هورا ‌کشیدیم.

نسخ

نسخه اولیه حاوی هشتاد صفحه بود و جزو دروس لازم برای گرفتن مدرک پایه. پس از مدتی نسخه دیگری در بین اهالی فن ردوبدل شد که چهل صفحه بیشتر داشت. دو هفته که گذشت یکی از دوستانم با نسخه‌ای که از نسخه دوم چهار صفحه در ابتدا و چند صفحه در نتیجه‌گیری مفصل‌تر بود پیشم آمد و انقدر ماند تا به سرعت یک بار بخوانمش و رفت. بعد از دستگیری دوستم محتاط‌تر شدم و هر چه محتاط‌تر شدم رد نسخه‌های بیشتری را در اینجا و انجا زدم. فهمیدم طبق برخی یادداشت‌های به جامانده، حتی نسخه‌ای هشتصد صفحه‌ای رویت شده یعنی ده برابر انچه امروز به اجبار محصلین می‌خواندند.
با مرور زمان نسخه‌های جدیدی که می‌یافتم مرا به وجد نمی‌اورد و همیشه می‌دانستم نسخه‌ای کامل‌تر هم پیدا خواهد شد؛ نسخه‌ای که تمام یا بخش قابل‌توجهی از معنای این متن را عوض خواهد کرد.
بالاخره روزی یک جست‌و‌جو‌گر دیگر که تشویش و بی‌علاقه شدن من به نسخه‌های میانجی را دید، با حکمتی که یک شغل ثابت به ادمی می‌‌بخشد رو به من گفت: «خواندن این همه نسخه جز گیج شدن فایده‌ای ندارد. بهترین کار این است که تا پیدا کردن نسخه کامل به همان که وزارت‌خانه منتشر کرده بازگردی». بعد زیر‌ ورقه معلمی مرا مهر کرد. سر کلاس رفتم و شاگردها از سرجا بلند شدند. از حق نباید می‌گذشتم نسخه وزارت‌خانه از حروفچینی و کیفیت چاپ بالایی برخوردار بود.

فرضیه چهارم

 

اختراع دستگاه «ممیزی در حین چاپ» انقلابی در فرهنگ در جامعه بود. این ماشین با پردازشگر عظیم خود قادر بود در حین چاپ‌ موارد سانسور شده در نیم میلیون کتاب را جست‌و‌جو و در صورت وجود مشابهت در متن زیر چاپ خودکار و درجا اعمال کند. برای نویسندگان و ناشرین دو راه وجود داشت: یا‌ امضای قرارداد پذیرش تصمیم ماشین یا آنکه نسخه خود را به تنها هییت بررس به‌جا مانده که معمولا در هرسال چند صد جلدی را تعیین تکلیف می‌کرد ارائه دهند. دستگاه با نور خورشیدی کار می‌کرد و در ساختش از پردازشگر‌هایی که امکان بازتولید حافظه و عملکرد خود را داشتند استفاده شده بود. نامیرایی و فهم قابل به روز شدنش چشمگیر بود. با ورود این ماشین، دولت توانست بیش از نیمی از کارکنان‌ وزارت فرهنگ خود را ترخیص کند و از واریز مبلغ به ده‌ها هزار استاد دانشگاه که پاره‌وقت به کار اصلاحات مشغول بودند معاف شد. یک پیروزی دیگر برای دولت در کاهش رقم هزینه‌ها در بودجه. واگذاری وظایف قوا به دستگاه‌ها از چند سال قبل شروع شده بود وقتی ماشینی با برداشت و تحلیل عکس افراد در هر لحظه از روز که نور افتاب یا هوای ازاد به بدن می‌خورد به پوشش زن‌ها نمره می‌داد و اگر نمره از سطحی پایین تر می‌آمد منجر به بسته شدن موقت حساب‌های بانکی و اپلیکیشن‌های گوشی هوشمند می‌شد.
ممیزان سابق همچون ضابطین از کاربی‌کار شده به نیروی در جست‌و‌جوی کار تبدیل شدند. دولت برای مدیریت اعتراض نیروهای سابق بر تاسیس بیمه برای متعهدین در بین نیروهای بی‌کار تاکید کرد.

فرضیه شماره سوم

سال دوهزار و‌ چهل و هفت است. شورای مدیریت فارسی‌نویسان خارج از مرز بالاخره تشکیل شد. آرزویی که بعد از چند سال استدعای فرامرزی به سرانجام رسید. از حالا این شورا بررسی محتوای هر نوشته فارسی خارج از مرز را برعهده داشت و‌ در صورت تاییدش، محتوای فارسی بعد از وقفه‌ای چندساله وارد گردونه خوانندگان آنلاین می‌شد. ویکی‌پدیای فارسی از امسال جلسه شعرخوانی‌ای برگزار می‌کرد که خیل شاعران اوانگارد خارج از کشور در حضور شورا به شعرخوانی می‌پرداختند.
نوشتار کاغذی فارسی در خارج مرزها به طور کامل به خرید و فروش مسکن و‌ بیمه تعلق گرفته بود و شب‌نامه‌های نویسندگان عقب‌افتاده گاه وسط قیمت عرضه یک خانه به اندازه یک شعار دهن باز می‌کرد. مجلس کانادا در پی‌ مبارزات پارلمانی بودجه‌ای صرف آزادی بیان فارسی کرد که از نظر تحلیلگران بی‌بی‌سی دخالت در زبان دولتی دیگر تلقی شد. با این بودجه یک تخته سفید انلاین که هر کس هرچه دلش می‌خواست می‌نوشت آغاز به کار‌ کرد. در سر در این تخته سفید مجازی جمله‌ای از شورای مدیریت نوشته بود: فارسی زبان دولت ایران است. آن را پاس بداریم.

دن‌کیشوت نیمه شب

نیمه‌شب از خواب پرید. کورمال کورمال از اوضاع بحرانی کلی و چند کشتار قابل پیش‌بینی مطلع شد. تا چشمش گرم بود دوباره برهم گذاشت. در رویا کسی ساعتی را پیش رویش گرفته بود که وقت بیداری را یادآوری می‌کرد: بیست دقیقه. براساس خطور ذهنی تقسیم‌بندی کرد: چند دقیقه مشارکت در تظاهرات انقراض، چند دقیقه مبارزه علیه نسل‌کشی، مقداری به بحران سودان و‌ کمی‌ درباره هنگ‌کنگ. تغییر در عراق، ترکیه، ایران. نه گفتن به یک کاندیدای محلی. به دلیل بی‌برنامگی‌ِ ناخودآگاهش فرصت به چندتایی هم نرسید. دن‌کیشوتِ مبارزات سیاسی از خواب بیدار شد، دست‌پاچه از اینکه در بیداری قبوض آخر ماه تعهدات سیاسی را بالانس می‌کند.

رای‌ریزی

قرار بود در فستیوال شهری به لاماها و گوسفندها که غذا دادیم‌ برویم در انتخابات حساس ملی رای دهیم. لاما اما ظاهرا سیر بود یا میل غذای ما را نداشت. بالاخره چند دور که زد ناچار کف دست ما را لیس زد. پول غذا را حساب کردیم. حالا باید تا محل رای‌دهی بر سرنوشت آینده مملکت تمرکز‌ می‌کردیم. رای‌ریزگاه خلوت‌تر بود. به همراهم یادآوری کردم کاش کمی پول خرج غذای گوسفندها هم کرده بودیم.

خلسه آخر شب

نویسنده‌ای که نمی‌دانست یک جمله را چطور تا جمله بعد بدواند، با تدوین‌گری که گیج شده بود معنای کات زدن خواب به بیداری چیست به تماشای درویش‌های چرخان رفتند. درویش‌های چرخان را یک‌ گروه موسیقی از گروهی دیگر به زبانی دیگر قرض گرفته بود. درویش‌ها که در نبود مرشد، نقطه ثقل چرخ را گم کرده و زبان خواننده را هم نمی‌فهمیدند هریک در گوشه‌ای چرخیدند و گاه به هم یا خودشان تعظیم کردند.
از رقص درویشان‌های چرخان که بلند شدیم به دیدن رقص شکم یک دختر کانادایی که چند ماه در مصر بورسیه گرفته بود رفتیم. شکم دختر که با صدای ساکسیفون می‌لرزید ما داشتیم عسل توی چای می‌ریختیم. وقت خواب آنقدر گذشته بود که پرسش‌هایمان را به فردا موکول کنیم. خبر رسید درویش‌های چرخان ذکر جدید گرفته‌اند این‌بار با نقطه پرگار همزبان و همیشگیشان. همه چیز داشت جفت‌و‌جور می‌شد. نظم، چرخ، معنا. جز دو بار که در‌ اوج ذکر میکروفن سوت کشید خلسه بعد از نیمه شب ما را چیزی بر نیآشفت.

صدا

عادتی بود که آرام‌آرام شدید شد. از صبح به جهان اطرافم گوش می‌دادم. اصرار داشتم هر لحظه چیزی در جهان دارد رخ می‌دهد و باید آن را شنید. بین کار هر چند دقیقه یک بار توقف می‌کردم و تداوم صداهای پیشین و انچه جدید افزوده شده بود را ضبط می‌کردم. موقع ناهار مدام گوش‌هایم می‌جنبید جوری که یادم نمی‌ماند چه را با چه سرعتی خورده‌ام‌. هر چه می‌خواندم لابه‌لای صداهای جهان در ذهنم فرو می‌رفت. برای حافظه‌ی شنیداریم تقویمی درست کرده بودم: ساعت و‌ مکان انچه به گوش می‌امد را می‌نوشتم. وسایل متعددی برای شنیدن دقیق خریده بودم و عادت‌های مخصوصی کسب کرده بودم. هر شب گوش‌هایم را شست‌وشو می‌دادم. چندین وسیله کمک‌شنوایی با توان متفاوت داشتم که به کرات و گاه حتی از خواب پریده، نیمه شب روی گوش نصب می‌کردم. صداهای اطراف را با دقت از صداهای درون تفکیک می‌کردم یا به تاثیر متقابل و شدید صدای بیرون بر درون و درون بر‌ بیرون فکر می‌‌کردم. مدتی هم معتقد بودم صدا جایی جدا از درون و بیرون است. جایی که روح که پر می‌کشد زنجیرهایش به صدا در می‌آیند.
بعد به جست‌و‌جوی هم‌زمان صوت در دنیای واقعی و‌ مجازی علاقه‌مند شدم و هم‌زمان شنیدن را در هر دو دنیا پی گرفتم. برای تعیین ساعت و‌ مکان صداهای دنیای مجازی یک تقویم مجزا ابداع کردم که هر لحظه سرور مورد استفاده، چندمین بار حضور من در یک صفحه، و چندمین رفرش کردن صفحه را ثبت می‌کرد. سرعت ثبت اطلاعاتم مدت‌ها بود که از سرعت مرورشان بیشتر شده بود. در تیوری هم حال باید به نسبت چهار صدای واقعی، مجازی، بیرونی و درونی می‌پر‌داختم. به ناممکن بودن جواب مدت‌ها گوش سپردم تا اینکه بالاخره صدا راز خود را در گوش‌هایم گفت.
ادامه این داستان را در صفحه کاغذ جست‌وجو نکنید. در صدایی ست که همین لحظه می‌شنوید. البته به دلیل برخی محدودیت‌ها و ازمایشی بودن انچه ساخته‌ام احتمال‌دارد کمی زودتر یا دیرتر به گوش شما برسد. فقط باید گوشتان را آزاد بگذارید ادامه این داستان را به هر صدایی که در آمده باشد بشناسد.

پاره وقت

پاره وقت
——
همین‌طور که فکر می‌کردم ایرانی‌ها دارند برای یک جنگ داخلی یارکشی می‌کنند به همسرم گفتم راستی میوه برای امروزت چه بگذارم؟
موقع ناهار در دلم به کسی که توی گوش رقیب خوابانده بود آفرین گفتم زود اما فکری شدم مشتریِ در حال عوض شدن را چطور می‌شود قانع کرد؟
غروب با این فکر که ایرانی لولایی ست که در تندباد ول شده به آرامش رسیدم؛ آرامش یک استعاره چند احوال‌پرسی یا چند چرخش پول 
است؟
شب در خواب دیدم ریش‌های بلند جای سرسره‌ی دست را نگه می‌دارند. بیدار که شدم به‌ خودم مشکوک بودم.

بالاخره

فرض دوم درباره یک تصویر خیالی از آینده جامعه ایرانی خارج از کشور:
—–
سال دوهزار و شصت و هشت است.
«امروز اولین روزی بود که احساس کردم اینجا خانه‌ است».
جمعیتِ انبوهی از ایرانیان تورنتو در فرودگاه شهر جمع شده بودند. فرودگاه پر شده بود از پلاکاردهای تشکر از هر دو دولت ایران و کانادا. چند ماه پیش دو دولت توافقنامه‌ای برای حمل یک مقبره‌ی دینی از ایران امضا کرده بودند. اولین اجرای موفق وعده انتخاباتی دولت جدید ایران که توفیق او را در کسب آرای ایرانیان خارج از کشور به همراه آورده بود. سفر بین قاره‌ای امامزاده‌ با کسب حمایت اسپانسرهای متعدد از بین کسبه ایرانی در کانادا و تحت تولیت جامعه‌ی فروشندگان املاک و با بیمه‌ی معتبرترین بانک کانادا تحقق یافت.
جامعه‌ی ایرانی سر از پا نمی‌شناخت. اشک‌های شوق و دست‌های نیاز. زمین‌هایی در یکی از مزارع شمال تورنتو برای دفن امامزاده‌ی تازه‌وارد از طرف دولت کانادا اهدا شده بود.
«تا امروز از مرگ می‌ترسیدم. می‌ترسیدم جسدم زیر خاک تنها باشد».
آن‌روز واژه‌یی که بیش از هر واژه در دهان جامعه می‌چرخید یکی بود: «بالاخره».