بایگانی دسته: ترجمه ی شعر

شهروند ناشناخته

شهروند ناشناخته

و اچ آدن

ترجمه: مهدی گنجوی

———————–

(برای جی اس/ ۷ ام ۳۷۸

این بنای مرمری

توسط دولت نصب شده است)

 

اداره آمار او را کسی می‌یابد

که علیهش دادخواست رسمی در کار نیست،

و همه گزارش‌ها درباره رفتارش متفق‌القولند

که او، در معنای متجدد یک کلمه از مد افتاده، یک قدیس بود،

چرا که در هر چه انجام داد به جامعه بزرگ‌تر خدمت رساند.

جز آن دوره که در جنگ بود، تا آن روز که بازنشست شد

در یک کارخانه کار ‌کرد و هیچ‌گاه اخراج نشد،

به جایش صاحب‌کارانش را راضی کرد، کمپانی فاج موتورز.

افکارش پست یا عجیب و غریب نبود،

چرا که بنا به گزارش واصله از صنفش تعهدات مالیش را پرداخته،

(گزارش ما درباره صنف او نشان می‌دهد که این کار معقولی بوده)

و روانکاوان اجتماعی ما متوجه شده‌اند

که او در بین همکارانش محبوب بود و دوست داشت لبی تر کند.

مطبوعات متقاعد شده‌اند که او هر روز یک روزنامه می‌خرید

و از هر نظر برخوردش با تبلیغات متعارف بود.

ورقه بیمه‌ای که به نامش است ثابت می‌کند که او بیمه شرکت بوده،

و کارت‌های سلامتی‌اش نشان می‌دهد که یک‌بار در بیمارستان بوده اما درمان شده و بیرون آمده.

هم مرکز “تحقیقات برای تولید کنندگان” و هم “زندگی سطح بالا” اظهار نظر می‌کنند

او نسبت به فواید برنامه قسط‌‌ بندی برخورد کاملا منطقی داشته

و همه‌ی آن‌چه برای یک آدم متجدد لازم است داشته،

یک گرامافون، یک رادیو، یک ماشین و یک فریزر.

محققان افکار عمومی‌مان رضایت دارند

که او در هر دوره سال افکار مناسب داشته،

وقتی صلح بود، هوادار صلح بود: وقتی جنگ بود، رفت جنگ.

او ازدواج کرد و پنج تا بچه به جمعیت افزود،

که بنا به گفته عالم علم اصلاح نژادی‌مان تعداد مناسبی برای یک پدر از نسل او بود.

و معلم‌های ما گزارش می‌دهند که او هیچ‌وقت در آموزش‌های آن‌ها ایجاد مزاحمت نکرد.

آیا آزاد بود؟ شاد بود؟ این پرسش مضحک است:

اگر مشکلی داشت، حتما ما خبردار می‌شدیم.

blindfold-critique-joshua-david-lynch

این عکسی از من است

مارگارت آتوود
ترجمه: مهدی گنجوی
—-
مدتی قبل گرفته شده
اول به نظر می رسد یک کپیِ چرک است:
خطوطی مبهم و لکه‌هایی خاکستری
در کاغذ تنیده‌اند؛

بعد، وقتی که در آن غور میکنی
می‌توانی چیزی در کنجِ دستِ چپ ببینی
چیزی که شبیه یک شاخه است: بخشی از یک درخت
(گلِ حنا یا صنوبر) پدیدار می‌شود
و، به سمت راست، نیمی بالا
چیزی که باید یک شیب ملایم باشد،
یک خانه که چارچوبی کوچک دارد.

در پس‌زمینه یک دریاچه است،
و ورای آن، تپه‌هایی کوتاه.
(عکس یک روز پس از آن گرفته شد
که من غرق شدم
من درون دریاچه‌ام، در مرکز تصویر،
درست زیرِ سطح آب.
سخت است دقیقا بگویی
کجا، یا بگویی
چه گنده یا چه کوچکم من:
نور روی آب
تصویر را به هم می‌ریزد .
اما اگر به قدر کافی نگاه کنی
تدریجا
مرا خواهی دید.)
Painting: Edvard Munch

1fc9adcc2b1dbe5291005da297577ae6

من به رویا بافتن ادامه می‌دهم

من به رویا بافتن ادامه می‌دهم
لنگستون هیوز
ترجمه: مهدی گنجوی
—-
من رویاهایم را می‌گیرم و با آن‌ها یک گلدان برنزی می‌سازم
و یک چشمه گِرد، با یک مجسمه زیبا در مرکزش،
و یک سرود با یک قلب شکسته، و از تو می‌پرسم:
تو رویاهای مرا می‌فهمی؟
گاهی می‌گویی که می‌فهمی
و گاهی می‌گویی که نه
در هر دو حال مهم نیست
من به رویا بافتن ادامه می‌دهم
The Unicorn Defends Itself, 1495-1505

ed47b32dc32edcb5ec4a74ba5619b367

کارلوس ویلیامز و کنت کوچ

در زیر ترجمه شعر بسیار معروف کارلوس ویلیامز “فقط برای این‌که بگویم” را آورده‌ام و در ادامه “پارودی” همین شعر را که کنت کوچ، شاعر مکتب نیویورک، نوشته است می‌توانید بخوانید.

فقط برای این‌که بگویم
ویلیام کارلوس ویلیامز
ترجمه: مهدی گنجوی
—-
من آلو‌هایی
که در یخدان
بودند
خورده‌ام
آن‌ها که
به احتمال زیاد
برای صبحانه
کنار گذاشته بودی
مرا ببخش
خوش‌مزه بودند
خیلی شیرین
و خیلی سرد

کنت کوچ
ترجمه: مهدی گنجوی

من خانه‌ای که کنار گذاشته بودی در تابستان آتی تویش زندگی کنی ریز ریز کردم
متاسفم، اما صبح بود، و کاری نداشتم بکنم
و تیغه‌های چوبی‌شان طلب می‌کرد.
ما با هم به ختمی‌ها می‌خندیدیم
من بهشان آب قلیایی پاشیدم
مرا ببخش، من واقعا حالیم نمی‌شود دارم چه کار می‌کنم.
من پولی که برای زندگی در ده سال آتی کنار گذاشته بودی رد کردم رفت.
مردی که از من آن‌ها را خواست ژنده‌پوش بود
و روی ایوان باد تند ماه مارچ خیلی باطراوت بود و سرد.
دیروز عصر ما داشتیم می‌رقصیدیم و من پای تو را شکستم.
مرا ببخش. دست‌وپا چلفتی بودم و
می‌خواستم در این اطاق بیماران باشی، این‌جا که من طبابت می‌کنم!

plums1

آلبرتو کائیرو

آلبرتو کائیرو
ترجمه: مهدی گنجوی
—-
سعی می‌کنم آن‌چه حس می‌کنم را بگویم
بدون آن‌که به آن‌چه حس می‌کنم فکر کنم
سعی می‌کنم کلمات را برای ایده جور کنم
بدون آن‌که طول یک راهروی فکر را
برای پیدا کردن کلمه پایین بروم
من همیشه در حس کردن آنچه باید حس کنم موفق نیستم
فکر من خیلی آرام در رودخانه شنا می‌کند
سنگین شده با لباس‌هایی که مردم برایش دوخته‌اند بپوشد
سعی می‌کنم خودم را از آن چه یاد گرفته‌ام بی‌بهره کنم
سعی می‌کنم روش یادآوری که به من یاد داده‌اند از یاد ببرم
و جوهری که برای ترسیم حس‌هایم به کار برده‌اند خراش بدهم
احساس‌های واقعی‌ام را بیرون بکشم
خودم را باز کنم و خودم باشم نه آلبرتو کائیرو
حیوانی انسانی باشم که طبیعت تولید کرده

ترجمه شده از ترجمه انگلیسی درو اس. برک
Painting: George Percy Jacomb-Hood (1857-1929), Drink to Me Only with Thine Eyes – 1883

80db0769f201def8e6cae24853c063e1

مقابله

ارنست همینگوی
ترجمه: مهدی گنجوی
—–
دو مشتِ قرمزِِ بزرگ هوا را پنجه می زند
یک صورتِ کشیده عرق آلود
دسته های بلوندِ مو از محافظ ِ زرد رنگِ سر بیرون زده
بازوان بلندِ گوریل وار، کشان کشان
سینه یِ نفس نفس زنِ سنگین
پاهای هوشیارِِ چموشِ گِل آلود
یک کشش سریع، یک ضربه، یک شیرجه با سر
سویِ گروهی از پاهایِ در گریز.
یک لرزه سنگین و توفنده
و جمعیتی که فریاد می زند:
“آره! دو یارد پرتش کن!”
George Bellows, Stag at Sharkey’s (1909)

Stag at Sharkeys by George Bellows

کارگر

کارگر
ارنست همینگوی
ت: مهدی گنجوی
—–
آن پایین پایین ها در شکمِ سوزانِ کشتی
سوخت رسان بیلچه اش را تاب می دهد
جایی که دست های لرزانِ نشانگرِ سوخت کنترل می شود
جایی که ماهیچه ها و زردپی ها و رباط ها متلاشی می شود
و هوا برای یک آدم ِزنده داغ تر از جهنم است
او بیلچه سوزانش را به سختی در کار می گیرد
او دارد زندگی اش را می پزد و عرق می ریزد
در آن وزشِ خروشِ گرما
در عوضش با باد و جریان آب می جنگد
در تمام طول راه تا شما سوار باشید
و در طول این راه او کنار شما فقط می تواند
کار کند و بخوابد و غذا بخورد.
اوک پارک ۱۹۱۷
The Worker by Catrin Welz SteinThe Worker - Catrin Welz Stein

چه طور مراقبه کنیم

جک کرواک
مهدی گنجوی
—-
چراغ ها خاموش
فرو رفتن، دست ها چفت هم، در آن خلسه آنی
انگار یک شات هرویین یا مرفین،
غده توی مغزم آن مایع خوبِ محظوظ (مایع مقدس) را
ترشح می کند
همین طور که پایین می روم و همه اعضای تنم را
در یک نیشه مرگ ـ ساکن نگه می دارم ـ
شفای همه بیماری هایم ـ همه را می زداید ـ
نه حتی یک ذره “ امید دارم که تو” یا
بالونی دیوانه درش باقی، بلکه ذهن
خالی، آرام، بی فکر. وقتی فکری از راه می رسد
ـ جهیده از دوردست با تصویری که در پیش رو گرفته ـ
با مسخره کردن می رانیش، ادایش در می آوری و
محو می شود و دیگر فکر هیچ گاه نمی آید ـ و
برای اولین بار به عیش می فهمی
“فکر کردن درست عین فکر نکردن است ـ
پس نیازی ندارم که
دیگر
فکر کنم.”

jack-kerouac-tune-radio

هراس دسته های سرباز

ارنست همینگوی

ترجمه: مهدی گنجوی

——
مردان، شاد، به سوی مرگ رفتند
اما آنها از آن جماعتی نبودند
که سال ها
سوی خط مقدم
رژه رفته باشند.
اینها چند باری راندند
و مردند
با میراثی از سرودهای مستهجن.
—-

پاریس، حدود ۱۹۲۲

آواز تدفین

و اچ آدن
مهدی گنجوی
—-
همه ساعت ها را متوقف کنید، تلفن را قطع کنید
با استخوانی تازه مانع پارس سگ شوید
پیانوها را ساکت کنید و با درامی خفه
تابوت را بیرون آورید، بگذارید عزاداران بیایند


بگذارید هواپیما بالای سر نالان بچرخد
روی آسمان این پیام را حک کند: او مرده است.
قوسی از ابریشم سیاه دور گردنِ سفیدِ فاخته های عمومی بیندازید
بگذارید پلیس راهنمایی دستکش های سیاه پنبه ای بپوشد


او شمال من بود، جنوب من، شرق من و غرب من
هفته کاری من، و استراحت یک شنبه هام
ظهر من، نیم شبم، حرفم، آوازم
بر آن بودم عشق برای همیشه می ماند: اشتباه می کردم.


ستاره ها دیگر خواستنی نیستند، همه را خاموش کنید
ماه را در بقچه بگذارید، خورشید را از هم باز کنید
اقیانوس را بیرون بیندازید و جنگل ها را بروبید
چرا که دیگر هیچ چیز هیچ وقت ثمر ندارد.

W-H-Auden-Simon-Fieldhouse