بایگانی دسته: ترجمه ی شعر

آن لحظه شکننده می‌آید

فرانک اوهارا
ت. مهدی گنجوی

آن لحظه شکننده می‌آید
وقتی که تو آخرین انگورها را چنگ می‌زنی
و با افسردگی‌ای دقیق
ابرها آرام می‌گیرند

پسری مهره‌هایش را می‌اندازد
و ناگهان سطح یک حوض
در خنده‌ای پرصدا غش می‌کند
ما شبیه برگ‌های مرده.

پرواز پرندگان

داگلاس رید اسکینر
ت: مهدی گنجوی
—-
در ازای بدنش، او گفت، به آن‌ها
خواهد گفت هرچه می‌خواستند بدانند.
ولی کم‌کم و روشمند، قطعه به قطعه، آن‌ها
آن را از او گرفتند. و وقتی کارشان تمام شده بود
دیگر نمی‌توانست آلتش را بشناسد
که با آن هر روز می‌شاشید، نه انگشت سبابه‌اش را
که وارد جوراب و کفش می‌شد وقتی صبح‌ها لباس می‌پوشید،
نه حتی احساس زمختی دست‌هایی که می‌لرزیدند
وقتی سیگارش را تا لب بالا می‌آورد و دود درون می‌کشید.
به نظر می‌رسید گویی زندگی‌اش به کس دیگری تعلق داشت.
و برای هشت سال او هر کجا را می‌گشت
و پیدایش نمی‌کرد، و به زندگی ادامه می‌داد
به عنوان کسی دیگر، کسی که راه می‌رفت با یک پا
کسی که کر بود، کسی که نمی‌توانست صحبت کند.

یکشنبه‌ای در ماه نوامبر

داگلاس رید اسکینر
ت: مهدی گنجوی
—-
آن‌ها همه روزهایش را بردند و برای او
ساعت‌هایی را گذاشتند. آن‌ها همه ساعت‌هایش را بردند
و برای او دقایقی را گذاشتند. آن‌ها همه
دقایقش را بردند و برای او سکوتی را گذاشتند
که خط یا افقی نداشت، و زمان در دیوارهایی
پیرامون او محو شد. بعد از دو سال
به او یک روز از صورت‌ها و صداها،
کلمات و تماس دست‌ها و لب‌ها را دادند.
و بعد دوباره برای او گذاشتند
سنگ‌ریزه سفتی که در دست‌هایش نگه داشته بود و به آرامی پوشیده بود.
و وقتی که کسی نمانده بود که او را به یاد بیاورد،
او را گذاشتند تا از بین اشک‌هایش نگاه کند
به روشنایی خشکیده‌ی نور خورشید وقتی که او
در خیابانِ خالی، پُر شده با مردم ایستاده بود.

یک غریبه تمام‌عیار یک شب سیاه

شعری از ای ای کامینگز
ت: مهدی گنجوی
—-
یک غریبه تمام‌عیار یک شب سیاه
کوفت جاندار هولی در من درون ــ

که دشوار می‌دید بخشایش را، چرا که
خو(اینطورکه معلوم شد)دم بود او

ـولی اکنون آن اغیار و من چونان
نامیرا یار هستیم یکدیگران

در جنگل

شعری از یوریفومی یاگوچی، از ترجمه ویلبر برکی
ترجمه: مهدی گنجوی
—-
برگ‌ها انباشته شده در پایشان
درخت‌های عریان ایستاده‌اند. بادی
نیست که شاخه‌هایشان را تکان دهد، پرنده‌ای صدا نمی‌دهد.

ایستاده آنجا، یک جویبار را می‌شنوم
در حال خزیدن در سکوت چون ماری،
صدایی که هیچگاه در روزهای سرسبز متوجهش نشدم

سوگواری

نوباکو کیمورا
براساس ترجمه انگلیسی هیرواکی ساتو
ترجمه: مهدی گنجوی
——
چرا که سینه‌ام دردی رسوخ‌کننده دارد
دولا می‌شوم، پایین فشارش می‌دهم،
بعد،
شایعه است که چیزی در کمدی در خانه‌ام است،
این را که می‌گویند، همسایه‌هایم آمدند
و همه با هم در کمد را باز می‌کنند
و آنجا غریبه‌ای ست، یک پیرزن،
که می‌گوید، این لحظه مهمی ست، داخل نیایید.
دارم یک تخم می‌گذارم، زن می‌گوید.
این خانه تو نیست، ما می‌گوییم،
و خلاف میلش بیرونش می‌کشیم.
یک کم دیگر وقت می‌خواهم،
زن می‌گوید و گریه می‌کند.
از بیرون در شیشه‌ای
دو مهره مرواریدگون به داخل نگاه می‌کنند.
این‌ها هم بچه‌هایی هستند که تخم گزارده‌ام،‌ پیرزن می‌گوید.
این بار بچه تو بود که گذاشته می‌شد،
زن مرا جلو و عقب تکان می‌دهد، گریان.

درد سینه‌ام شدیدتر می‌شود.
در سکوت دولا شده‌ام.

شب تابستان

از نابوکو کیمورا
براساس ترجمه انگلیسی از هیرواکی ساتو
ترجمه: مهدی گنجوی
—-
عریان خوابیده بودم. نیم‌شب
متوجه شدم در یک پتو پیچیده شده‌ام.
خیلی گرمه، این چیه؟
چرا داری با من این کار را می‌کنی!
عصبانی می‌شوم و کنار پرتش می‌کنم،
و او گفت، می‌فهمم یکی کافی نیست،
و مرا در یکی دیگر پیچاند، یک پتوی بسیار بزرگ‌تر
و پایین نگهم داشت.
هرچه تقلا کردم،
مرا پایین نگه داشت و داشت، می‌گفت، نگران نباش.
تو تنها کسی هستی که چنین کارهایی با من می‌کنی.
تو هیچ‌وقت کاری که از تو می‌خواهم برایم نمی‌کنی،
ولی همیشه کاری از این دست سرم در می‌آوری.
هر چه بیشتر تقلا کردم، تنگ‌تر مرا پایین نگه داشت.
اشک‌ها بیرون ریخت. بعد، بیدار شدم.

آه، این رویای هولناکی بود.
ولی خوب بود که کنارم بودی.
این را که گفتم، کورمال گشتم
کسی نبود.

هرچه بیشتر کورمال گشتم، بیشتر بیدار
شدم.

کلمات

شعری از یوریفومی یاگوچی، از ترجمه ویلبر برکی
ترجمه: مهدی گنجوی
—-
رهایشان کن آنجا
در تاریکی

آن‌طور که بوده‌اند
از ابتدا.

این سکوتشان است
که با ما حرف می‌زند

و نه
صداهای مخلوط شده‌شان.

مهمان

از نابوکو کیمورا
براساس ترجمه انگلیسی از هیرواکی ساتو
ترجمه: مهدی گنجوی
—–
تو یک نوار زخم دور انگشتت می‌پیچانی.
هرچند این انگشت من است که زخمی شده، تو
یک نوار زخم دور انگشتت می‌پیچانی.
وقتی انگشتم رنگ‌پریده می‌شود، تو،
به ستوه آمده و سراسیمه، تنگ‌تر می‌پیچانی‌اش.
آنچه زخمی شد تنها انگشت کوچک من بود،
ولی تو،
راضی نیستی که همه انگشت‌هایت را در نوار زخم بپیچانی،
در نهایت نوار زخمی دور انگشت ششمت
که وجود ندارد می‌پیچانی،
و تو
جلو می‌آیی تا خفه‌ام کنی.

سنگ‌قبرها

شعری از یوریفومی یاگوچی، از ترجمه ویلبر برکی
ترجمه: مهدی گنجوی
—-
چند کلمه را گرفتم
سخت می‌خروشیدند
در دستانم تا فرار کنند،

اما بالاخره گیره‌شان کردم
روی یک صفحه کاغذ.

آنجا داشتند پیچ و تاب می‌خوردند،
ناله کنان در عذاب مرگ،
در زیر گیره‌ی حروف،

در نهایت اما بال‌هایشان از تکان خوردن ایستاد
و به سنگ‌‌قبرهایی تبدیل شدند.