بایگانی دسته: ترجمه ی شعر

خوشحالم که می‌بینمت

شعری از نانائو ساکاکی از مجموعه «آینه‌ را بشکن»
ت: مهدی گنجوی
——–
زیرِزمین در اعماق
غار باستانی         تاریک

می‌نشینی
شاید وسط روز است

یکی می‌آید تو
نمی‌توانی ببینی‌ش، بشنوی‌ش، لمسش کنی

با این حال یکی باتو‌ئه، قطعا؛
آیا او              دوسته یا شیطان؟

برایت مهم نیست
فرقی نمی‌کند

لبخند می‌زنی
او خالی به نظر می‌رسد
می‌زنم زیر خنده

هیچ‌کس
موج بعد از موج

نرده

از مجموعه شعر: آب سنگین: شعری برای چرنوبیل
ماریو پتروچی
ت. مهدی گنجوی
———–
این سوی نرده
تمیز است. آن سو
کثیف. می‌فهمی؟

باید فراموش کنی
که خاک شبیه پوست است.
یا فلس‌های در هم تنیده‌ی

یک اژدها. کثیف
تمیز – این تنها چیزی ست که اینجا
اهمیت دارد. یک ورقه از شیشه تصور کن

که از آسمان
پایین می‌آید. ساده است،
نه؟ این طرفش

می‌توانی آزادانه
نفس بکشی. گاو تو می‌تواند
سبزه بخورد. تو می‌توانی

بچه داشته باشی. آن سو
باید ماسک بپوشی
و فیلترش را عوض کنی

هر چهار ساعت.
تو می‌پرسی – اگر گاو من
از روی نرده خم شد چه؟

شخصا جواب من این است
بستگی دارد کجا باشد. اما
هیچ دستورالعملی برای این

نداریم. این وظیفه توست
که مطمئن شوی گاوت
این قدر ابله نیست.

از «آب سنگین: شعری برای چرنوبیل»

اکرایت («پناهگاه») چهارمین رآکتور مجموعه چرنوبیل است.
ماریو پتروچی
ت. مهدی گنجوی
——-
حتی ربات‌ها زیر بار نمی‌روند. ابزارها پایین. سرهای مسدودشان را
بالا می‌آورند، لرزان در یک سلام نامرئی. هلی‌کوپترها

در یک پایی فاجعه می‌چرخند، گرفتار در آن مخروط بالارونده‌ی
تکنوکُش – بعد جای دیگر می‌نشینند، از پشتشان روده‌های سیاهی دَوان.

آتش‌نشان اما نه. با دستکش‌های سیاه لاستیکی و چکمه‌های چرمی
بالا می‌روند، ساکت مثل عروس‌ها. آن بالاها شروع

به مذاب شدن می‌کند. کف پا بیش از حد برای خون داغ می‌شود. با این حال، آن‌ها
سُربِ سیاهی را بیل می‌زنند که مغز استخوان، ستون فقرات، تخم‌ها را می‌تراشد ـ

که ضربه آغازین را می‌زند برای تغییر دی‌ان‌ای آن‌ها به مایع حیات سیاه و بنفش.
بعد سربازان. عصبی مثل بچه‌ها. آن‌ها دوباره می‌سازنش ـ

لوح‌هایی بالا می‌آورند، با خیرگیِ گشادِ یک بیگناه، خرابی را
زمخت با استیل هاشور می‌زنند، آن را با مدادِ خاکستریِ

بُتُنِ دولتی پر می‌کنند. در تخت‌های خیس، در رویایِ
مادرانشان، آن‌ها گداخته می‌شوند. با این حال بهار باز هم تصمیم می‌گیرد

به این جنگل بیاید، جایی که هیچ آهویی نمی‌چرد و ریشه‌ها رو به بالا ضربه می‌زنند.
درزها در بُتُن باز می‌شوند – باران به آن‌ها راه می‌یابد. آن‌ها

تخم قارچ‌های سمی رشد می‌دهند. بُتُن و سُرب تنها تا همین‌جا
می‌توانند تحمل کنند. آنچه باقی می‌ماند را جسم باید بکشد.

 

از شعر بلند «آشغال»

آ آر آمونز
ت. مهدی گنجوی
_____
… شاید ما تنها باشیم
در کلمات، اما یکه نیستیم در زبان:

کمی احترام برای دیگر سخنگویان هستی داشته باش و
به خاطر خدا این همه جفنگ را ول کن درباره کلمات،

یکه بودن و سلطه: خیلی خسته کننده است،
وقتی می‌شنومش یک چنگک از خشم پوشش معده‌ام را

می‌درد: در ابتدای جهان
جهان بود، کلمات راهی برای مواظبت از خودند

در جهان: همه‌ی زبان‌ها، مثل گونه‌ها، می‌توانند
ناپدید شوند بدون آنکه یک گرم از وزنِ

زمین کم شود، و سیستم‌های سمبولیک به کمال
می‌توانند افزوده شوند بدون اینکه یک سوراخ یا لوله را پر کنند:

عموزاده‌های ما، پرندگان، در صبح حرف می‌زنند: من
می‌توانم بگویم هوا چطور است با شنیدن صدایشان

پیش از آنکه چشم‌هایم را باز کنم: من برخی از «کلماتشان» را بلدم
چرا که می‌دانم، با آن‌ها مشترکم، حالت وجودیشان را

و احساسشان را: عموزاده‌هایم، خرگوش‌ها
کرم‌ها را از چمن‌زار بیرون می‌کشند و می‌خورند

و این تا حدی به من واقعیتی در تناقض می‌دهد
تا اینکه من خوک را در بیِکنم مزه میکنم، گوشتِ ران را

در مرغم تحسین می‌کنم: وقتی ماکیان داشتند در بهار
آواز می‌خواندند، دراز کشیده روی نردبانشان،

در آن زمانِ ابریِ هم‌خوابگی و
تخم‌گزاری، می‌توانم آواز خواندشان را بشنوم حالا، چه زمان خوبی:

من همه زبان مرغ‌ها،
از خروش خروس تا جیرجیر مادینه‌شان را می‌شناسم: این

زبانیست کافی برای فرم‌ها و روندهایی
که طبیعت برای مرغ‌ـ‌پرنده‌ها اختصاص داده، ولی زبانی،

که همین‌طور که رقابت پیش می‌رود، برای حمایت از آن‌ها
در برابر ما کافی نیست: سیستم‌های ما

ژن‌های آن‌ها را تغییر میدهد، فرم‌ها و روندهای آن‌ها را،
آن‌ها را در خانه‌هایی برای تمام عمر اسکان می‌دهد، تخم‌گزاریشان را

فریب می‌دهد با روزها و شبهای مصنوعی:
زبان ما چیزی ست که درباره‌ش به خانه بنویسیم:

اما جهان نیست: جوریدن برای
عنترها بیشترِ کاری که کلمات برای ما می‌کنند می‌کند.

آرامش چیزهای وحشی

وندل بری
ت. مهدی گنجوی
—–
وقتی نومیدی از جهان در من رشد می‌کند
و در شب بیدار می‌شوم با کم‌ترین صدا
هراسانِ آنچه ممکن است بر زندگی من و فرزندانم برود،
می‌روم و دراز می‌کشم آنجا که اردک چوب
با زییایی‌اش روی آب استراحت می‌کند، و ماهی‌خوار بزرگ غذا می‌دهد.
می‌روم درون آرامش چیزهای وحشی
که مالیات زندگی‌شان را با دوراندیشی به اندوه
نمی‌پردازند. می‌روم درون حضور آبِ ایستا.
و ستارگان روزـ‌کور را بالای خودم احساس می‌کنم
که با نورشان در انتظارند. برای مدتی
در رحمتِ جهان استراحت می‌کنم و آزادم.

عوض کردن پوشک

گری اسنایدر
ت. مهدی گنجوی
________________________________
چه قیافه‌ش باهوشه!
به پشته
با یک دست هر دو پاش را گرفتم
نگاهش این طرف و اون طرف
روی یک پوستر گنده جرونیمو‌‌ئه
که توش تفنگ لوله بلند چندتیر کنار زانوشه

بازش میکنم، تمیزش، اصلا اهمیت نمی‌ده
من هم.
پاها و زانوی بچه‌گونه‌ش
انگشتای پاش مثل نخودای کوچیک
چین و چروکای کوچیک، خوردنی،
چشماش روشن، گوشاش براق
سینه‌ش ورم کرده، هوا می‌کشه تو،

مشکلی نیست، رفیق،
تو و من و جرونیمو
مَردیم.

من بیعت می‌کنم با خاک

گری اسنایدر
ت. مهدی گنجوی
—–
من بیعت می‌کنم با خاکِ
جزیره‌ی لاک‌پشت
و با موجوداتی که رویش زندگی می‌کنند
یک اکوسیستم
دارای گوناگونی
زیر خورشید
با در هم روندگی خوش برای همه.
—-
جزیره لاک‌پشت: نام آمریکای شمالی در زبان برخی گروه‌های بومیان

کسایی هستند که عاشق اینند…

شعری از گری اسنایدر
ت. مهدی گنجوی
—–
کسایی هستند که عاشق اینند کثیف بشوند
و چیزها را تعمیر کنند.
آنها سحر قهوه میخورند
و بعد از کار آبجو،

و کسایی هستند که تمیز می‌مانند،
صرفا قدر چیزها را می‌دانند،
صبحانه شیر می‌خورند
و شبها آبمیوه.

کسایی هم هستند هر دو کار را می‌کنند
آنها چایی می‌خورند.

عریان

لزلی هریسون
ت: مهدی گنجوی
I
من درون بدنم هستم. اینجایم، در برابر تو. دمای این اتاقم. در عریانی خود لختم؛ من نور و سایه‌ای هستم که تو احساس می‌کنی. بیشتر شبیه سایر مردمم تا شبیه تو. قبل و بعد دارم. خودمم، کاملا و فقط. بیرون و درونم در ادامه همند. من ماهیچه‌ام، اندام، سیال، استخوان. به یاد ماندنی‌ام. تو تنها کسی هستی که مرا می‌بیند.
II
من همین‌طور که هستم عریان نیستم؛ وقتی تو مرا می‌بینی‌ عریانم. شفافم، تقریبا قابل دیدن. یک زمان و یک مکان دارم. ایلیاتی و اگزوتیکم. همیشه باید شی‌ای حمل کنم. تو قهرمانانه‌ای. من یک موزه‌ی کاملم، داستان ساخته شدن خودم. برای تو یک آینه‌ام؛ تو در نگاه به من منعکس شده‌ای. در بهترین حالت، تو را تقلید می‌کنم. تو مرا می‌نویسی. وقتی بروی، دیگر وجود نخواهم داشت.
III
من یک نقطه واحد آگاهم. بی‌تفاوتم. از خود گذشته‌ام، مثل یک تصویربرگردان. پیشاتاریخی‌ام، قبل از تعریف. بدنت روی من می‌افتد. عمق دارم و تابناکم. نه اینجایم و نه آنجا؛ گستره‌ی‌ بی‌نهایت دارم. در دنیای زنده زندگی می‌کنم، نور و تاریکی درون سرم مثل جوهر یک رویا. من یک تاریک‌خانه‌ام، خود اتاق. هم می‌ستایم و هم مقاومت می‌کنم.