بالاخره

فرض دوم درباره یک تصویر خیالی از آینده جامعه ایرانی خارج از کشور:
—–
سال دوهزار و شصت و هشت است.
«امروز اولین روزی بود که احساس کردم اینجا خانه‌ است».
جمعیتِ انبوهی از ایرانیان تورنتو در فرودگاه شهر جمع شده بودند. فرودگاه پر شده بود از پلاکاردهای تشکر از هر دو دولت ایران و کانادا. چند ماه پیش دو دولت توافقنامه‌ای برای حمل یک مقبره‌ی دینی از ایران امضا کرده بودند. اولین اجرای موفق وعده انتخاباتی دولت جدید ایران که توفیق او را در کسب آرای ایرانیان خارج از کشور به همراه آورده بود. سفر بین قاره‌ای امامزاده‌ با کسب حمایت اسپانسرهای متعدد از بین کسبه ایرانی در کانادا و تحت تولیت جامعه‌ی فروشندگان املاک و با بیمه‌ی معتبرترین بانک کانادا تحقق یافت.
جامعه‌ی ایرانی سر از پا نمی‌شناخت. اشک‌های شوق و دست‌های نیاز. زمین‌هایی در یکی از مزارع شمال تورنتو برای دفن امامزاده‌ی تازه‌وارد از طرف دولت کانادا اهدا شده بود.
«تا امروز از مرگ می‌ترسیدم. می‌ترسیدم جسدم زیر خاک تنها باشد».
آن‌روز واژه‌یی که بیش از هر واژه در دهان جامعه می‌چرخید یکی بود: «بالاخره».

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *