جای نگرانی

صدای باز شدن در‌‌ گاراژ را که شنیدم از اتاق خواب از طریق پله‌های مارپیچ خودم را به دم در رساندم. در گاراژ رو به خیابان باز شده بود. کسی انجا نبود. توقعم هم همین بود؛ که هراسش از واقعیتش تندتر باشد. به خانه برگشتم فریادزنان. زنم با کوله‌باری از لباس‌ها امد. برای جست‌و‌جو در هر اتاق باید لباسم را عوض می‌کردم. باید تمام خانه را با همه لباس‌هایی که در زندگی زناشویی پوشیده بودم می‌گشتم و در این راه از کل زور و استعداد همسرم استفاده می‌کردم. کسی نبود.
– شاید برای دزدی نیامده بود.
– یعنی خریدار بود؟
– ما که خانه را برای فروش نگذاشته‌ایم.
– لابد خوشش هم نیامده.
– فعلا جای نگرانی نیست

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *