شرمندگی

از صبح که آن خواب را دیده بود از ترس نمی‌توانست بیرون بیاید. هر بار فکر می‌کرد کس یا کسانی می‌دانند. و اگر می‌دانستند چه باید می‌گفت؟ چطور باید مجابشان می‌کرد دست خودش نبوده است؟ گیرم خودآگاهش را تبرئه می‌کرد، ناخودآگاهش بی‌شک و تردید در شکل دادن آن خواب نقش داشت.
بازجو که روبه‌رویش نشست زیر گریه زد. درخواست کرد او را به خاطر ذهن آشفته‌اش ببخشد. اعتراف کرد که خواب دیدن برای او یک وسواس بیمارگونه است. از سر تنهایی. از سر عقده‌ای بودن. اعتراف کرد که اما گاهی جلوی این کار را نگرفته. که زورش می‌رسیده، ولی. خنده‌ی رضایت بازجو، اما دلش را کمی آرام کرد. پیش خودش شرمنده شد: چرا چیزی علیه خودم ندارم که لب‌های او را تا دیدن دندان‌هایش از هم بگشاید…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *