داستانک قانونی

هیچ‌وقت چیزی که نباید می‌خواند را نمی‌خواند. جستجوی حقوق مالکیت هر نوشته یا فیلم دلبستگی فکری و عاطفی او بود؛ کاری که پیش از پاسخ هر پرسشی انجام می‌داد. به این نتیجه‌ی حکیمانه رسیده بود: «به کتاب‌ها و فیلم‌های زیادی می‌توان دست یافت ولی حقیقت همیشه بعد از حقوق مالکیت حاوی اهمیت است: برای اینکه محتوایی رهایی‌بخش باشد باید پیش از آن به مالکیت خواننده در آمده باشد».
کم‌کم که بی اعتنایی دیگران به قانون را دید به دانش آن‌ها هم شک کرد. هر جمله‌ای که می‌شنید می‌خواست بداند گوینده چطور به طور قانونی آن اطلاعات را کسب کرده. حتی گاه رسید خرید یک کتاب یا خرید انلاین یک فیلم یا با مسامحه کارت عضویت در یک کتابخانه را می‌طلبید. گفتگوهایش مقطع شده بود؛ شبیه به جلسه اثبات دسترسی قانونی به فکری که ابراز می‌شد.
در مرحله بعد متوجه شد که نه تنها گویندگان که بسیاری نویسندگان نیز به قانون احترام نمی‌گذاشتند. شروع به مکاتبه با نویسندگان معاصر کرد، تا مدارک لازم برای اثبات قانونی بودن دسترسی‌شان به مطالب مورد استناد را برایش بفرستند. نویسنده‌‌های نادری اما به درخواست یک خواننده مشکوک پاسخ می‌دهند. خواندن هر چیزی جز کتابچه قانون را کنار گذاشت. چند شب که گذشت خوابی غم‌انگیز دید: کتاب‌های قانون دزدکی از توی کتاب‌های قانون قبلی بیرون می‌آمدند و بعد ردپای خودشان را پاک می‌کردند.
حالا ما اینجاییم. اواخر خواب او. تنها کاری که از دستمان برمی‌آید القای یک پایان‌بندی برای این خواب است: «همه ما کلمات یک کتاب دزدیده شده هستیم».

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *