داستانک: قسط بندی

اول که سانسور پولی شد من هم مثل بسیاری خوشحال شدم که کم‌کم قسطی هم می‌شود. کار و بار نوشتن رونق گرفت. آزادی بیان که آن‌قدر گیرت بیاید را همیشه هوس می‌کنی ببری بازار سیاه ببینی آنجا چقدر می‌شود فروخت. در بازار یک مرد سراغت می‌آید و می‌گوید: «چند»؟ خرید و فروش که صورت می‌گیرد آن آقا مرا که نویسنده سه خط بالا بودم می‌زند کنار.
داشتم خدمتتان عرض می‌کردم. همه چیز به یک نخ بند است. همه اتصالات موجود را می‌گویم. چیز کمی نیست. با مهارت همه را به یک بند تنبان وصل کرده‌اند. البته همه چیز در یک برنامه یک ساله یا سه ساله یا حداکثر ۷ ساله مستحکم می‌شود، البته مساله ما این است که … در فکر فروش نبودم ولی حالا که می‌فرمایید…
سه تا خواب دیدم که دو تایشان را بخواهم بگویم کلی خرج دستم می‌گذارد و واقعا این روزها دستم تنگ است. فعلا به همین خواب شل رضایت دهید تا سر ماه.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *