معما و آتش

جلو ماشین پلیس را گرفتم و هرچه التماس کرد حالیش کردم که باید تمام ماشین را بگردم. در جعبه عقب چند ورقه‌ی مشکوکِ بازجویی دیدم. از او خواستم آرام از ماشینش پیاده شود، پاهایش را اندازه عرض شانه باز کند، دست‌هایش را روی سقف بگذارد. چند دقیقه بعد حزبی که تازه بیانیه داده و از خطر فروپاشی نوشته بود التماس‌کنان به سمتم آمد. می‌خواست شفاعت پلیس را بکند اما فایده‌ای نداشت. نشاندمش روی جدول. سرش لای زانویش. مردی که رهبری یک تظاهرات را در زندان شکنجه کرده بود عرق‌ریزان ظاهر شد: «تو را به هر که دوست داری…». گفتم لال شود. رفت کنار بقیه. شاعری که هر روز شعری برای کشتار خوارج می‌نوشت به پایم افتاد. دستور دادم تا اطلاع ثانوی هر روز شعرش را توی دهانش بچپانند.
داشت همه چیز به خوبی و خوشی پیش می‌رفت که خوابم گفت: « من بعد از تعبیر دیگر هیچ ارزشی ندارم بگذار یک روز، فقط یک روز دیگر معما باشم». کمی شل شدم. پلیس و حزب و شکنجه‌گر و شاعر خوابم را هزار بار دور سرم چرخاندند و بعد سرم را پیچیده لای خواب به آتش کشیدند.

یک دیدگاه 1 در “معما و آتش

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *