یک بخار روی پیشانی

از بیرون صدای خنده می‌آید، از درون دو پرنده که منقار به گردن ما فرو کرده‌اند. و ما گردنمان را با منقارهایی که از آن آویزان است به بازار می‌بریم و هیچ‌کس نمی خرد. انگار این داستان یکی از حکایت‌های عرفانی ست، از آن‌ها که تا آخرش به شما معنایش را خواهم گفت. اگر یادم می‌ماند خوب بود. من فقط اگر یادم می‌ماند آن روز در را که باز گذاشته بودم اندازه کمی نور، پا پس نمی‌کشیدم بروم گوشه. راست بخوابم روی زمین. از گوشه چشم نگاهش کنم که مانتویش خود باد بود. و البته بعد دست‌های پدرم را نمی دیدم که از پشتش بخار شد.
Painting by Andrea Kowch

72afc19bc3d4c52769e5fd25432cbde0

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *