سیم نازک بلند

همین طور که منتظر نشسته بود تلویزیون داشت فیلمی درباره مبارزات سیاه پوستان آمریکا برای استقلال نشان می داد. در آن سالن چند ردیف صندلی خالی بود و هیچ کس هم رفت و آمدی نمی کرد. از حرص امروز، شب قبل بد خوابیده بود. سعی کرد چند دقیقه ای چشم هایش را روی هم بگذارد. بالاخره فردی سمتش آمد و گفت که به عقب نگاه نکند. همان لحظه فهمید که طرف حشره یی عظیم الجثه است. داشت از لا به لای دهان کوچکِ بزرگِ سیاه رنگش با او حرف می زد.
صدای پاهایِ متعددِ طرف از پشت سرش در گوش می پیچید. مسیر درهای متعددی داشت که با راهروهایی به هم وصل شده بود. برای باز کردن هر در، دست های سیاه کشیده ی بلندش با چسبیدگی های موم مانند به جای لولا از پشت جلو می آمد و در را باز می کرد و با صدایی، که حالا بخارات بویناکش نزدیک صورتش بود، می گفت: “داخل بفرمایید.” برای آن حشره صندلی مخصوصی درست کرده بودند، که رویش که می نشست هنوز همه اعضای صمغ ریز بدنش می توانست تکان بخورد و با هر یک که خواست در دهانت یک سیم نازک بلند را ـ که تخم دروغ گفتن است ـ بکارد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *