رقص عموها

یک حادثه شوم کار را به جایی رساند که عموها پانزده سال اخیر از عکس گرفتن بدش بیاید. ماجرا از این قرار بود که یک بار که شبانه در جاده به سمت خانه اش می راند از موتور پرت شده بود و سرش خورده بود به لبه سیمانی جاده و کلاه ایمنی اش هم دوام نیاورده بود. فردایش که به بیمارستان رفتم هی عجله داشتم او را ببینم تا این که یک سر که چه عرض کنم توپ کامل دستش را جلو آورد. فکر کنم فهمید که نشناختمش و هنوز دنبال عموها این ور و آن ور را نگاه می کردم. بیش از ده باری عمل روی صورتش کرد و قیافه عجیب و جالبی پیدا کرد. همیشه هم از این که یک عمل دیگر بکند همه چیز مثل قدیم می شود حرف می زد. خلاصه از آن روز اسم خنده دار غمگین کننده ای برای عموها دست و پا کردم که زمان حیاتش هیچ وقت به خودش نگفتم، حالا هم رویم نمی شود بگویم.
از این تصادف به بعد عموها به قولی پیچ و مهره اش شل شد، اما از سوی دیگر یک عادت نوظهور استثنایی در او رشد کرد: رقصیدن. من پیش از آن ندیده بودم برقصد اما هر چه سنش پیش رفت بیشتر بلند می شد و با حرکاتی غریب دست و پایش را تکان می داد. رقصش همیشه از هزل کردن کسی یا چیزی شروع می شد، اما نگاهش نشان می داد که یک جایی وسط رقص دیگر ماجرا مسخره کردن کسی نیست. به آن لحظات که می رسید کسی در جمع رویش غیر از دیدن او جای دیگری نمی رفت. هر بار که به این حال می دیدمش رنگین کمانی درونم باز می شد.

یک دیدگاه 2 در “رقص عموها

  1. بسیار تا بسیار زیبا در مورد عموها نوشتی. امروز نوشته هاتو خوندم خیلی خوشحال شدم کسی هست در خانواده که با کلمات و جمله هایی که شاید به ذهن و فهم هرکسی نرسه بتونه در کنار سادگی اینقدر زیبا و دلچسب توصیف کنه. واقعاً عالی و ممنون ازت.
    امیدوارم همیشه پیروز و موفق باشی.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *