داستانک

محمد باقر لاجوردی بازیکن اسبق یکی از تیم های شهرستانی بود که چند سالی را در لیگ اول دوام آورده و حتی یک سال هم باعث شگفتی کارشناسان شده بود. یک روز پسر عمه اش از شهرستان آمده بود دیدارش و اصرار کرد که به خانه ی دوست سومی که در آن جا مقیم است بروند. وقتی هر دو به آن جا رفتند یک مردی توی آن خانه لخت نشسته بود جلوی یک چهار لیتری عرق و یکی دیگر لخت نشسته بود روبه رویش از خاطرات زندان سیاسی اش تعریف می کرد و نفر سومی با لباس برعکس و شلوار روخانه ای نشسته بود و اصرار می کرد منزل خودتان است ولی کاش کفش هایتان را جلوی در در می آوردید.
محمد باقر لاجوردی در طول راه به سه دختر شماره داده بود اما اگر همان شماره های قبلی، که مثل مصاحبه های شغلی برای یک آدم سن بالا به حساب می آیند، هم جواب می داد خوب بود. هر بار می رویم به یک مصاحبه ی شغلی با دست مضطرب و سر پر پرسش بر می گردیم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *